۲۱ : ۱۹ دوشنبه، ۹ بهمنماه ۱۳۸۵    

کربلا

فقط امروز بی کله سر ماستهی بزن نعره: کربلا غوغاست(عارف قزوینی)... [متن کامل]
دکتر شنگول

۲۳ : ۱۰ پنجشنبه، ۵ بهمنماه ۱۳۸۵     0 نظر

یه املت بزنیم

چه خبرا؟ سلامتیا؟ نگران چی باشم؟ گوجه‌فرنگی‌های ما خیلی ارزونن، شما چطور؟ اوضاع به سامان است. جای شما خالی حالی می‌دهد که در عمرمان نداده است. قرار است با عده‌ی بسیاری حالی بکنیم و از خودمان خبر خوش بترکانیم. بله فاطمه هم هست، الهام هم هست اصلآ دوره دوره‌ی پر زن و برکتی شده است.جنگی هم که در کار نیست. دنیا به ریش ما می‌چرخد. هه‌هه‌هه! شما چرا سگرمه‌هایت درهم است؟ بابا بی‌خیال دنیا دو روزه، محرم هم زود تمام می‌شود می‌رود. اصلآ نمی‌دانم ملت ما چرا اخم به چهره‌اش می‌آید. یحتمل همه‌اش تقصیر بچه‌های زابغر است. نمی‌کنند یک مطلب خنده‌دار بکنند توی مجله‌شان. گویا خودشان هم در گل مانده‌اند. هه‌هه‌هه! جان من خنده نداشت؟ بچه‌ها می‌گویند مزه که می‌ریزیم دنیا از خنده روده‌بر می‌شود. خداوکیلی انگار رسالت ما خنداندن نوع بشر است.آمریکا هم هارت و پورت می‌کند. همانطور که در حدیث آمده است هیچ غلطی نمی‌تواند بکند، پس نو پرابلم.ذخیره‌ی ارزی هم داریم. چند می‌خوای؟ آشنا دارما، رئیس بانک مرکزی رفیقمه. فکرشم نکن. اگه خرابکاران اقتصادی را لو ندادم. حالا ببین کی گفتم. حال این جاسبی رو هم می‌گیرم. می‌خواد تک‌خوری کنه، اگه گذاشتم.مردم هم غصه نخورن تا من هستم هیش‌کی نمی‌تونه باشه. ۶ سال آینده ایام مهرورزی و... [متن کامل]
حضرت میخ

۱۴ : ۴۳ یکشنبه، ۱ بهمنماه ۱۳۸۵    

خنگ

تمامی کشورهای عضو سازمان ملل خنگ تشریف دارند به جز جمهوری اسلامی ایران. (پروفسور جاکول/رموز کشف عامل خنگی/مقدمه)... [متن کامل]
حضرت میخ

۲۱ : ۲۸ پنجشنبه، ۲۸ دیماه ۱۳۸۵     1 نظر

ای کاروان آهشته ران!

برای دیدن تصویر بزرگتر، بر روی آن کلیک کنید.برگرفته از شماره‌ی نخست ماهنامه‌ی توفیقیون (اسفندماه 1361)... [متن کامل]
دکتر شنگول

۲۲ : ۱۸ یکشنبه، ۲۴ دیماه ۱۳۸۵     0 نظر

وطن یعنی همه دنیا

روزهای دلهره را می‌گذرانیم. کار ساده‌ای نیست و ما به انجام این کارهای سخت عادت کرده‌ایم. آری ما مردمان کشور خون و حماسه‌ایم و آماده‌ی هرگونه سختی مفرط هستیم. رئیس‌جمهور کوچک‌جثه اما جاه‌طلب بزرگ راهی آمریکای لاتین شده است. بعد از سفرهای استانی بیهوده و پرخرج حالا سفرهای بزرگتر دلمان می‌خواهد. اصلآ ما می‌خواهیم یک دولت بین‌المللی داشته باشیم مگر یغما گلرویی نمی‌گوید: "بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا" آری اصلآ چطور است هیئت دولتمان را در خاک کوبا تشکیل دهیم با حضور افتخاری فیدل کاسترو بر روی تخت (نماد مبارزه با استبداد). چطور است به مردم ونزوئلا هم وعده‌ی تاسیس یک دانشگاه فارسی‌زبان رایگان برای آشنایی آن‌ها با فرهنگ اسلامی و ایرانی بدهیم. به همین سادگی امور دنیا را حل می‌کنیم.وقتی کمر مردم در مقابل تحریم‌های پیاپی و -به عقیده‌ي آمریکا و کشورهای صنعتی- منطقی خرد می‌شود ما وعده‌ي خالی کردن جیب‌های آقای جاسبی به نفع دولت و ملت می‌دهیم و شهریه دانشگاه آزاد افزایش می‌یابد.می‌گویی تحریم میدان دادن به توانایی‌های داخلی‌ست و هیچ توانیی داخلی بروز نمی‌کند. نمایشگاه اتومبیل‌های روز دنیا را دیده‌اید؟ما قرار است تمام دنیا را به عدالت‌خواهی و خداگرایی هدایت کنیم به شرط آن‌که خدای دیگران را تحقیر کنیم و حتی بکشیم.و آن‌ها... [متن کامل]
حضرت میخ

۲۱ : ۲۳ جمعه، ۲۲ دیماه ۱۳۸۵     0 نظر

مادرشوهر و عروس

مادرشوهر و عروس!--...عروس خانم!راستشو بگو ببینم،دیشب تو تنها بودی؟به نظرم، سپیده دم، غژ غژ در شنیدم!-- وا، وا!خاک به سرم، چه حرفا!یقین که باد وزیده،به لای در خزیده.-- پس با کی پچ پچت بود؟پچ پچ و مچ مچت بود؟-- آه، یقین که گربه‌ها بودن،رو پشت بوم ولو بودن.-- خوب زن ِ ورپریده،این یکی رو کی دیده:یه زن تو رختخواب باشه،چهار تا پا داشته باشه؟-- آه، شاید که نوشیده بودییکی رو دو تا دیده بودی!وقتی که من می‌خوابمکفشامو در میارمپا رختخواب می‌ذارم.شاید اونارو دیده بودی!-- گواه من مهتابه،خدا خودش گواهه:رو نازبالش دو سر بوددو تا ژولیده سر بود.-- وجدان من که پاکه،از این حرفا چه باکه؟آخه شاید کلاه گیسم بود،بالا سرم، پیشم بود.--آخه، ای دروغگوی ابلیس!کی دیده که کلاه‌گیسیه ذرع سیبیل داشته باشه،دو دسته بیل داشته باشه!سپس همه با هم تکرار کردند:--آخه، ای دروغگوی ابلیس!کی دیده که کلاه‌گیسیه ذرع سیبیل داشته باشه،دو دسته بیل داشته باشه!منقول از کتاب «گردنبندی برای سرمیناز من»، نوشته‌ی «احمد خان ابوبکر»، ترجمه‌ی «یوسف حمزه‌لو».... [متن کامل]
دکتر شنگول

۱۹ : ۴۴ دوشنبه، ۱۸ دیماه ۱۳۸۵     0 نظر

ارزش سکه!

سیاست گام به گامجهت اطلاع خوانندگان جوان «گل آقا» لازم به ذکر است در قدیم هم وقتی فیوزهای غیراتوماتیک کنتور برق را به منظور تعویض سیم سوخته باز می‌کردیم، بعضاً مشاهده می‌شد مأمورین اداره‌ی برق برای جلوگیری از لقی فیوز، چند سکه‌ی پنجاه دیناری در انتهای حفره‌ی کنتور جاسازی نموده‌اند!هفته‌ی گذشته که کارپرداز «گل آقا» جهت تعمیر کمک فنر وانت به استادکار مربوطه مراجعه کرده بود، طرف تعدادی واشر فرسوده کف دستش گذاشته که تصویرشان را ملاحظه می‌فرمایید:بنابراین چناچه سیاست پولی بر همین منوال پیش برود، در آینده‌ای نه چندان دور به جای استفاده از سکه‌های پنج ریالی نیکلی و پنج ریالی برنجی، چه بسا کمک فنرسازها در صورت عدم دسترسی به «واشر» از سکه‌های بهار آزادی و امثالهم استفاده کنند.«ممد پرانتز»منقول از ماهنامه‌ی گل‌آقا، شماره‌ی اول، سال اول. (از 15 مرداد تا 15 شهریورماه 1370)... [متن کامل]
دکتر شنگول

۱۹ : ۳۲ دوشنبه، ۱۸ دیماه ۱۳۸۵    

تمرکز

نزدیک به دو روز بود که فکر می‌کرد؛ می‌خواست چه کار کند. ناگهان تمرکز عجیبی کرد و راهی دستشویی شد.... [متن کامل]
دکتر شنگول

۱۸ : ۰۰ دوشنبه، ۱۸ دیماه ۱۳۸۵     1 نظر

عکستان را در اینترنت نگذارید!

همین دیروز، چی چو چیانگ (دوست قدیمیم، که در عکس فوق می‌بینیدش) گریان به سراغم اومد و گفت که عجب اشتباهی کرده که عکسش رو به دوست دختر سابقش داده... وقتی گفتم چرا؟ این عکسها رو برام فرستاد و از من خواست تا اونا رو در انظار همگانی قرار دهم تا درس عبرتی برای سایرین گردد! پس با دیده‌ی عبرت بنگریدشان!اینجا تروریسمش کردن...تو چشام نیگاه کن و دستتون بذار تو دستم...چی چو یانگ ِبیچاره اصلاً فوتبال بازی نکرده بود. ولی به محض انتشار این عکس، فدراسیون فوتبال ما از او بابت این حرکت شنیع شکایت کرد. قرار است یک کمیته‌ی انضباطی برای او تشکیل دهند. به اتهام «توهین به مقدسات!». و اما اینجا، او را به عنوان یک سرباز فراری معرفی کرد. همین الآن بدجوری تحت تعقیبه. ضمن اینکه اتهام منافق از نوع نازیسم رو هم داره. چون دستشو به علامت «های هیتلر» برده بالا...چی چو چیانگ: من به خدا ماهی نیستم... منو ماهی کردن!ماهی آبی: منم ماهی نیستم... خر شدم عکسمو گذاشتم تو اینترنت... بیخیال! بیا بریم جیگر!چی چو یانگ: جرجی جون تو چرا خر شدی عکستو گذاشتی تو اینترنت؟!بوش در آینه می‌بیند: «حالا نمی‌خواد شاخ بذاری! تکرار مکرراته!»دوست دخترش، این عکس چی چو چیانگ را به جشنوراه‌ی زیباترین دختر... [متن کامل]
دکتر شنگول

۱۵ : ۱۹ جمعه، ۱۵ دیماه ۱۳۸۵     3 نظر

شهر ما

یکی بود یکی نبودآخ ببخشید بچه‌ها...توی یک شهر بزرگسه تا بود یکی نبودهر سه تا بچه که دنیا میومدیه نفر  آدم بزرگ می رفت به دنیای ابدبچه هاش سبد سبدشاه شهره، بچه ها را دوس می داشتخودش هر شب دو سه تا بچه می‌کاشتواسه هر بچه فقیر، چند تا کوپن کنار می‌ذاشتکم می‌شد بچه فقیری پیدا شهاز گرسنگی بره راهی اون دنیا بشهاما وقتی که بزرگتر می‌شدنبعضیشون از بی‌پولی شر می‌شدندزد و جانی، شایدم قاتل و شرخر می‌شدنیا اگه هیکلاشون گنده‌تر از بقیه بودتو پلیس ضدشورش،یه جور افسر می‌شدنواسه‌ی پول کمی، باتوم به دستسر و دست خیلیا زدن شیکستاگه تو المپیاد رتبه‌ی برتر می‌شدنزود از اینجا راهی خارج کشور می‌شدنبعضیشون هم توی دام اعتیاد، یکدفه پرپر می شدنبعضیشون با حرفای پیر بزرگ، خر می‌شدناگه خر نمی‌شدن، ملحد و کافر می‌شدنهیچ کسی جرأتشو نداشت بگه خر نشدیمپس همه مشغول عر عر ‌می‌شدنبعضیاشون پشت کنکور، کمی منتر می‌شدناما اون عده‌ای که رتبه‌ی آخر می‌شدنواسه‌ی سربازی رفتن، همگی گر می‌شدنفرمول «بی» رو همه یکدفعه از بر می‌شدن:2 سال میری بیگاریاز شب تا صبح، بیداریپول نداری، بیکاریاز همه چی، بیزاریوقتی که مرخص شدیتو موندی و بیماری!خلاصه... هرچی بزرگتر می‌شدنهر روز از دیروزشون، بدتر و بدتر می‌شدنیکی بود یکی نبودآره اون بچه فقیره که دیگه... [متن کامل]
دکتر شنگول

۱۴ : ۰۶ جمعه، ۱۵ دیماه ۱۳۸۵     0 نظر

یک اگر با یک برابر بود

معلم پای تخته داد می‌زدصورتش از خشم گلگون بودو دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بودولی آخر کلاسیها،لواشک بین خود تقسیم می‌کردندوان یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می‌زدبرای اینکه بیخود های‌وهوی می‌کرد و با آن شور بی‌پایانريالتساوی‌های جبری را نشان می‌دادبا خظی خوانا به روی تخته‌ای کز ظلمت تاریکغمگین بودتساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر استاز میان جمع شاگردان یکی برخاست،همیشه یک نفر باید به پا خیزد...به آرامی سخن سر داد:«تساوی اشتباهی فاحش و محض است»نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت ومعلم مات بر جا ماندو او پرسید: «اگر یک فرد انسان، واحد یک بودآیا باز یک با یک برابر بود؟»سکوت مدهشی بود و سوالی سختمعلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بودو او با پوزخندی گفت:«اگر یک فرد انسان واحد یک بودآنکه صورت نقره‌گون چون قرص مه می‌داشت بالا بودوان سیه‌چرده که می‌نالید پایین بود؟اگر یک فرد انسان واحد یک بوداین تساوی زیر و رو می‌شدحال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بودنان مال مفتخوران از کجا آمده می‌گردیدیا چه کسی دیوار چین‌ها را بنا می‌کردیک اگر با یک برابر بودپس که پشتش زیر بار فقر خم می‌شد؟یا که زیر ضربت شلاق له می‌گشت؟یک اگر با یک برابر بودپس چه کس آزادگان را... [متن کامل]
دکتر شنگول

۲۳ : ۲۲ چهارشنبه، ۱۳ دیماه ۱۳۸۵     1 نظر

چگونه کاریکاتور بکشیم؟ (1)

پیشگفتار مترجمبر آن شدیم تا محض خاطر شعارمان هم که شده («کاریکاتور شدن چه آسون، کشیدنش چه مشکل») گامی را در جهت تسهیل کشیدن کاریکاتور برداریم. بنابراین از این به بعد، ترجمه‌ی کتاب «How To Draw Cartoons» اثر «Terry Simpson» به صورت بخش بخش بر روی این اینترنت‌نامه قرار خواهد گرفت.امید آن می‌رود که هنرجویان عزیز پس از خواندن این مطالب، کلاس کاریکاتور کشیدن راه انداخته و ما را به صورت رایگان در آن ثبت نام کنند. آمین.«شنگول»1. اول بسم‌اللهخوب! شما تا اینجا علاقه، کمی وقت اضافه و رغبت کاریکاتور کشیدن را داشته‌اید. چه چیز دیگری نیاز دارید؟ تقریباً هرچیزی دیگری برای ورود به جهان کاریکاتور –چه برای تفریح و چه برای کار حرفه‌ای– احتمالاً همین الآن یک جایی در خانه و یا دفتر کارتان دارد خاک می‌خورد. احیاناً اگر لوازمی را که در ذیل آمده است ندارید، می‌توانید با قیمت نسبتاً مفتی از یک لوازم‌التحریری تهیه کنید.مداد وقتی نوبت به قلم و مداد می‌رسد، امتحان کنید تا ببینید کدام خودکار و کدام مداد بهتر با شما راه می‌آید. بنده شخصاً از یک قلم با نوک 3 دهم میلی‌متر برای مرکب زدن و از یک مداد HB برای طراحی استفاده می‌کنم. پاک‌کنپاک کن، پاک‌کن است دیگر. صحیح؟ نه خیر! از پاک‌کن... [متن کامل]
دکتر شنگول

۲۳ : ۱۴ چهارشنبه، ۱۳ دیماه ۱۳۸۵     0 نظر

گره

لطایف، لطیفه، گره، خدا، خداوند [متن کامل]
دکتر شنگول

۲۳ : ۰۰ چهارشنبه، ۱۳ دیماه ۱۳۸۵    

سمعک

از وقتی که سمعکم را گم کرده‌ام، حرف‌ها چقدر منطقی و زیبا به نظر می‌رسد! (جواد مجابی)... [متن کامل]
دکتر شنگول

۱۹ : ۱۷ چهارشنبه، ۱۳ دیماه ۱۳۸۵     1 نظر

نهان مکن

باز علیرضا عصار خواننده‌ی دوست‌داشتنی‌مان شعری از مولانا رو کرد و طبع شعری من ترکید. شعر "نهان مکن" نام دارد و آهنگسازی توسط شهرداد روحانی انجام شده. بگذریم از نکات فنی، مطلع شعر هست: "دوش چه خورده‌ای دلا، راست بگو نهان مکن/چون خموشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن" و حالا "نهان مکن" با شعری از حضرت میخ: نوشیدنی چه می‌خوری؟ راست بگو، نهان مکنویسکی یا ودکا می‌خوری، چای نگو، چاخان مکندیشب تو را من دیده‌ام، دست به دست یار، مستدر کوچه پرسه می‌زدی، انگشت بر دهان مکن دل‌دل نکن، عشقی بزن، نوش به نام لاف‌زنآنچه تو با یار کرده‌ای، با دیگران همان مکنکاری نکن که بعد از این خشم بر تو افکنملب نگشا به ناسزا، پستی ز خود عیان مکن خشم کسی کند که او، کفر به دین ما کندباده بزن، تو خویش را سخره‌ی این و آن مکنلب بده بر لبان یار، تا کور شوند دیگرانعشق خودش بیان شود، تو به زبان بیان مکن حالا که یاد گرفتی، چگونه عشق و حال کنیاز آن لبان سرخ‌گون، خنده‌ي خود نهان مکنتو دختری یا که پسر، از هر نوع بنی‌بشرشکوه مکن، اخم مکن، با میخ این‌چنان مکن... [متن کامل]
حضرت میخ

۲۳ : ۳۵ سه شنبه، ۱۲ دیماه ۱۳۸۵     2 نظر

خانه‌ی اشباح

عنوان داستان: خانه‌ی اشباحنویسنده: عمر سیف الدین (نویسنده‌ی ترک)مترجم: رشید ریاحی «این هم یک خانه‌ی خالی.»"سرمدبیگ" ویلای عالی سفید رنگی را که در برابر بیشه‌ی کاج قرار داشت، به نگهبان نشان داد. عمارت سفیدرنگ همچون تراشی از مرمر، زیر نور آفتاب می‌درخشید.اما نگهبان سری از روی تأسف تکان داد و گفت: «بگذریم آقا. بگذریم... اینجا برای شما مناسب نیست.»«چرا عزیزم؟»«بهتر است آن یکی را که الآن نشانتان دادم اجاره کنید. کوچک است اما خوش یمن است. هرکس آنجا سکونت می‌کند هر سال صاحب پسر می‌شود»سرمدبیگ گفت: «اما ما دوازده نفریم... چگونه می‌توانیم با این جمعیت در پنج اتاق کوچک جا بگیریم؟ اما این یکی را ببین... مثل اینکه برای ما...»نگهبان صحبت سرمدبیگ را قطع کرد و با قاطعیت گفت: «آقا شما نمی‌توانید در این خانه زندگی کنید.»اما سرمدبیگ نمی‌توانست چشم از این ویلای زیبا بردارد. او که بیست سال بود صاحب زن و زندگی شده بود، همیشه آرزوی چنین خانه‌ای می‌کرد. به تندی از نگهبان پرسید: «چرا نمی‌توانم؟»«آقا... اینجا خانه‌ی اشباح است. در این خانه، شبح وجود دارد»«کدام شبح؟»«اشباح معمولی... اشباحی که شبها نمایان می‌شوند و راحت و آسایش را از ساکنین خانه سلب می‌کنند.»سرمدبیگ از آن دسته اشخاصی بود که به حواس بینایی و شنوایی خود زیاد اطمینان ندارند.... [متن کامل]
دکتر شنگول

۲۰ : ۰۶ سه شنبه، ۱۲ دیماه ۱۳۸۵     0 نظر

نسخه‌ی نهایی زابغر

با فرارسیدن سال نوی میلادی، اینترنت‌نامه‌ی زابغر، نسخه‌ی اصلی خود را عرضه می‌کند و از نسخه‌ی تابتا (آزمایشی) خارج می‌شود.در همین راستا، یک مقام عالیرتبه‌ی سازمان آمار و ارقام کشور از نحوه‌ی پوشش دهی اخبار در اینترنت‌نامه‌ی انتقادی-فکاهی زابغر اظهار نارضایتی کرد.وی که به هیچ وجه حاضر نشد نامش فاش شود، اظهار داشت: اینترنت‌نامه‌ی زابغر در اطلاع‌رسانی ضعیف ظاهر شده و با شخصیت‌های پاسخگوی کشور، مصاحبه‌ای انجام نمی‌دهد.لذا بر آن شدیم تا به مصاحبه با ایشان که ادعا داشت به تمامی سوالات ما در زمینه‌ی آمار، ارقام، تجزیه و تحلیل پاسخ می‌دهد (به همین جهت ما نام "پاسخگو" را برای وی برمی‌گزینیم) بپردازیم. س: خوب جناب آقای پاسخگو! از آخرین آمار داغی که به دستتان رسیده است بگویید؟ج: آخرین آمار که همین دیشب به دستمان رسیده است، حاکی از آن است که 80 درصد ایرانیان شامشان را با نیم ساعت تأخیر صرف می‌کنند. س: عجب! و دلیل این موضوع چیست؟ج: این نشان از امید زایدالوصف مردم دارد که همچنان منتظر آمدن نفت و یا پول نفت بر سر سفره‌هایشان هستند. س: پس آن 20 درصد دیگر مردم، چنین امیدی ندارند؟ج: نخیر قربان. آخر آنها نه سفره‌ای دارند و نه شامی! س: همانگونه که استحضار دارید، آرامگاه کوروش کبیر (پاسارگاد) با... [متن کامل]
دکتر شنگول