۲۱ : ۳۹ پنجشنبه، ۱ آذرماه ۱۳۸۶     1 نظر

خیال

آلبوم جدید احسان خواجه امیری "سلام آخر" رو احتمالآ دیگه همه شنیدند و از زیبایی‌های خاص آن بسی اجر و قربة الی الله مفیوض شده‌اند. غرض از مصاحبت این بود که یکی از آهنگ‌های ریتمیک و قابل توجه این آلبوم سراسر برکت آهنگ سرکاستی یا سرسی‌دی‌ای آن "خیال" که در هنگام خواندن شعر زیر باید به آن هم گوش فرا دهید. ترانه‌ی این اثر کار شاعر باذوق اهورا ایمان است که ترانه‌هایش اکثرآ جذاب و شنیدنی‌ست.
شاعر در این ترانه‌ می‌فرماید بذار خیال کنم در حالی‌که به معشوق چه که شاعر می‌خواهد خیال کند که فلان و بهمان! در هر صورت بعد از موفقیت شعر "نهان مکن" تصمیم گرفتم شعر زیر را نیز منتشر کنم و حالی مبسوط به شما بدهم، برداشت هرگونه مفهومی از شعر آزاد است:

اگه خیال کنم که تو، دار و ندارو می‌بری
به من نگاه نمی‌کنی، باهاش النگو می‌خری
اگه خیال کنم یه روز، که من پدال گازتم
اگه که ترمز نکنی، رقاص هر چی سازتم
اگه خیال کنم که تو، به فکر مردن منی
روزا منو تیغ می‌زنی، شبا ازم دل می‌کنی

اگه خیال کنم تو این زمونه، با دمپایی به جون من می‌افتی
می‌کشمت با ضربه‌ی سه‌پایه، گفتم بهت، نگی یه وقت نگفتی

اگه خیال کنم منم، اون که جرش می‌دی یواش
منم که وقتی می‌خوابم، می‌دزدی پول از تو جیباش
منم که وقتی بمیرم، کسی به دادم نرسه
اگه خیال کنم که تو، اسم حقیقیت اقدسه
دوباره فال قهوه و تو جغد توی قهوه‌می
اگه خیال کنم که تو، فقط شبیه آدمی

اگه خیال کنم تو این زمونه، با دمپایی به جون من می‌افتی
می‌کشمت با ضربه‌ی سه‌پایه، گفتم بهت، نگی یه وقت نگفتی
حضرت میخ

۱۸ : ۵۶ دوشنبه، ۲۸ آبانماه ۱۳۸۶     0 نظر

آقای ویبره شاعر می‌شود!

بعد از حضور کمی تا قسمتی توفانی اینجانب، سیل ایمیل‌ها در حمایت از این حرکت ارزشی به سوی مجله‌ی زابغر روانه شده به قدری که سازمان حوادث نه چندان مترقبه‌ی دنیای غیر حقیقی اوضاع را بحرانی دانسته و کارشناسان خود را با متر به سمت این مکان فرستاده تا عمق فاجعه را اندازه‌گیری کنند. من هم ضمن حمایت همه جانبه‌ی خود از این اقدام، متعاقبآ اعلام می‌کنم که کمک‌های نقدی و غیرنقدیتان را به سمت ما ارسال کنید چون هم اکنون نیازمند یاری سبز اسکناسی شما هستیم. البته تعدادی انتقاد هم از اینجانب توسط افراد معلوم‌الحال در این ایمیلها شده که به دلیل پایین تر بودن شعور این افراد از فهم بزغاله از آنها عبور می‌کنم. البته برای اثبات انتقاد‌پذیری خود از کسانی که انتقادهای سازنده مثل اعتراض به کم بودن حضور آقای ویبره بکنند طی مراسمی به عنوان منتقدین برگزیده تقدیر خواهم کرد، و سایر منتقدین را به سه دسته‌ی بزغاله، میمون و توله سگ تقسیم می‌کنم. و در انتها به منظور اثبات روح لطیف خود چند بیت شعری را به پیشگاه عزیزان پروانه‌ای  تقدیم می‌کنم:
یک نفر بر زمین ولو شده است
رنگ رخساره‌اش یِلو شده است
چون که در جمع سازِمان ملل
حقّ او اندکی وتو شده است
یا که چون در میان دشمن و دوست
با صدای بلند هو شده است
دو سه سالیست با حکومت او
پول ارزی بسی درو شده است
سفره‌ها کلهم به برکت نفت
جای قیف است و بی پلو شده است
گر چه در دوره‌ی ریاست او
بشکه‌ی نفت صد یورو شده است↓
شاخص افت اقتصادی او
رو به سمت در جلو شده است
اسم عهد قدیم منتقدین
تازه گشته‌ست و شیک و نو شده است↓
اسب و بزغاله و خر و گاو،
قوتشان هم که کاه و جو شده است
وسط این هجوم خر تو خری
ضرب چار‌چار تا، بیست و دو شده است


آقای ویبره

۱۴ : ۲۵ چهارشنبه، ۱۷ مردادماه ۱۳۸۶     0 نظر

پیر شریعت

با توجه به اینکه پیر شریعت ما، حسین شریعتمداری که از روزنامه‌نگاران و مدیرمسئولان به حق است هر گونه توطئه و گزندی را افشاگری و خنثی می‌کند و نیز در روز مبارک خبرنگار که از رحمت‌های الهی است و بزرگداشتش در کشور ما همه‌روزه برگزار می‌شود شعر زیر را بر وزن یکی از غزل‌های به درد نخور حافظ سروده‌ام. شایان ذکر است که کمی هم به توقیف شرق و مصاحبه‌اش با ساقی قهرمان شاعر مربوط است.

پیر شریعت که خشتک ملت هوا کند
آیا بود که گوشه‌ی چشمی به ما کند
زین زندگی ملال و شعرهای گُم
باشد که حضرت میخ را رها کند
بر صفحه‌ی کیهان هر کس که آمد پدید
چون محو شود از روزگار شوری به‌پا کند
بفروش می‌شود شعر و کتاب او شدید
پس قول خویش به ناشر مدعی ادا کند
یا می‌رود در زمره‌ی قهرمان قصه‌ها
در بین توده‌ی مردم چو توپی صدا کند
ما با در و دیوار رازها داشته‌ایم یا حسین
کاش آن بزرگ ما را ز مردم عادی سوا کند
از رابطه میخ و چکش و قلم بنویس سردبیر
شاید خدا رحمتش بیش و کم به ما روا کند
گویند مصلحین سخن تو فتنه است پیر ما
اما به جان تو هنر این مملکت دعا کند
حرفم زیاده شد، گزند ز دولتت به دور باد
میخا، خبرنگار از وجود کیهان گلایه چرا کند

حضرت میخ

۱۱ : ۴۳ یکشنبه، ۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۶     1 نظر

خوشا شیراز و سد بی‌مثالش

رفتن پروفسور (بعد از دکترای ترافیک) احمدی‌نژاد به شهر شیراز بس ماجراها داشت، فال حافظ و آبگیری سد سیوند و سلام بر داریوش و خداحافظ کورش و نیز برنامه‌ی ساماندهی نوامیس همه در این برهه‌ی شیرازه صورت گرفت تا خواجه‌ی شیراز به خواب من بیاید و اندکی شعر خود را دستکاری کند. البته حضرتش فرمود مبادا به جای تخلص "حافظ" واژه‌ی منحوس "میخی" را قرار دهی که بنده اطاعت نمودم:

خوشا شیراز و سد بی‌مثالش
که می‌تازد به تاریخ همچو آرش
کند رسوا دروغ غرب بر خلق
نبوده اُهم و وُلتا کاشف برق
بر این اصل همیشه جاودانه
نمرده کورشی در این خزانه
چو بنوشت شیخ* آن بیت کذایی
کجا بود حق کورش را خدایی
یکی را خواب برده پی میراث شرقی
شایدم خماری برده کنار منقل تقی**
کنون ای مردم راضی و هشیار
شوید خشنود که دولت هست بیدار
اگر کورش نباشد ما که هستیم
به روی بارگاهش آب بستیم
که چون استخر نبوده آن زمانه
کند حالی به رسم عارفانه
برو حافظ که دولت در کمین است
از آن می که زدی بی‌شک حزین است
زده فال بر کتابت لیک می‌دان
که ارشاد از شرابت گشته حیران
درآرد دست یار از توی دستت
بکارد مشتکی بر چشم مستت
بنازد زلف یارت را به سختی
چرا بر کله‌اش ساتر نبستی

از اینکه در شعر کلمات سنگین جای خود را به کلمات سخیف مشتک و کله داده، حضرت حافظ به شدت عذرخواهی نموده و فرمودند در این شرایط می‌طلبد که اینگونه جواب تفأل را داد! و اینکه چرا این جواب غزل نیست را به خواب آینده موکول نمود.
============
* شیخ: اشاره به شعر معروف سعدی که "بنی‌آدم اعضای یکدیگرند، که زیراب همدیگه را می‌زنند"
** الگو گرفته از ترانه‌ی "کیو کیو بنگ بنگ" با صدای "گوگوش" و کلام "زؤیا زاکاریان"
حضرت میخ

۲۱ : ۲۳ جمعه، ۲۲ دیماه ۱۳۸۵     0 نظر

مادرشوهر و عروس

مادرشوهر و عروس!

--...عروس خانم!
راستشو بگو ببینم،
دیشب تو تنها بودی؟
به نظرم، سپیده دم، غژ غژ در شنیدم!

-- وا، وا!
خاک به سرم، چه حرفا!
یقین که باد وزیده،
به لای در خزیده.

-- پس با کی پچ پچت بود؟
پچ پچ و مچ مچت بود؟

-- آه، یقین که گربه‌ها بودن،
رو پشت بوم ولو بودن.

-- خوب زن ِ ورپریده،
این یکی رو کی دیده:
یه زن تو رختخواب باشه،
چهار تا پا داشته باشه؟

-- آه، شاید که نوشیده بودی
یکی رو دو تا دیده بودی!
وقتی که من می‌خوابم
کفشامو در میارم
پا رختخواب می‌ذارم.
شاید اونارو دیده بودی!

-- گواه من مهتابه،
خدا خودش گواهه:
رو نازبالش دو سر بود
دو تا ژولیده سر بود.

-- وجدان من که پاکه،
از این حرفا چه باکه؟
آخه شاید کلاه گیسم بود،
بالا سرم، پیشم بود.

--آخه، ای دروغگوی ابلیس!
کی دیده که کلاه‌گیس
یه ذرع سیبیل داشته باشه،
دو دسته بیل داشته باشه!

سپس همه با هم تکرار کردند:
--آخه، ای دروغگوی ابلیس!
کی دیده که کلاه‌گیس
یه ذرع سیبیل داشته باشه،
دو دسته بیل داشته باشه!

منقول از کتاب «گردنبندی برای سرمیناز من»، نوشته‌ی «احمد خان ابوبکر»، ترجمه‌ی «یوسف حمزه‌لو».

دکتر شنگول

۱۹ : ۱۷ چهارشنبه، ۱۳ دیماه ۱۳۸۵     1 نظر

نهان مکن

باز علیرضا عصار خواننده‌ی دوست‌داشتنی‌مان شعری از مولانا رو کرد و طبع شعری من ترکید. شعر "نهان مکن" نام دارد و آهنگسازی توسط شهرداد روحانی انجام شده. بگذریم از نکات فنی، مطلع شعر هست: "دوش چه خورده‌ای دلا، راست بگو نهان مکن/چون خموشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن" و حالا "نهان مکن" با شعری از حضرت میخ:

نوشیدنی چه می‌خوری؟ راست بگو، نهان مکن
ویسکی یا ودکا می‌خوری، چای نگو، چاخان مکن
دیشب تو را من دیده‌ام، دست به دست یار، مست
در کوچه پرسه می‌زدی، انگشت بر دهان مکن

دل‌دل نکن، عشقی بزن، نوش به نام لاف‌زن
آنچه تو با یار کرده‌ای، با دیگران همان مکن
کاری نکن که بعد از این خشم بر تو افکنم
لب نگشا به ناسزا، پستی ز خود عیان مکن

خشم کسی کند که او، کفر به دین ما کند
باده بزن، تو خویش را سخره‌ی این و آن مکن
لب بده بر لبان یار، تا کور شوند دیگران
عشق خودش بیان شود، تو به زبان بیان مکن

حالا که یاد گرفتی، چگونه عشق و حال کنی
از آن لبان سرخ‌گون، خنده‌ي خود نهان مکن
تو دختری یا که پسر، از هر نوع بنی‌بشر
شکوه مکن، اخم مکن، با میخ این‌چنان مکن

حضرت میخ

۱۸ : ۳۶ پنجشنبه، ۳۰ آذرماه ۱۳۸۵     2 نظر

شب یلدا که شد

شب یلدا که شد
چل تیکه شو
آخه چله‌ست
جنسا گرونه

آجیل کیلویی اونقدر
هندونه نپرس نمی‌گم
واسه موز تو سر نزن
ارزونش گیر نمیاد

شب یلدا که شد
چل تیکه شو
آخه بچه‌ها دیوونه‌ن
سور می‌خوان

خیابونا شلوغن
مغازه‌ها پر نورن
ملت اما چی می‌خوان
خودشونم نمی‌دونن

شب یلدا که شد
چل تیکه شو
اصلنش به من چه
برو بمیر

کی به من گفته که شعر نو بگم
تو این هراس و گشنگی
کباب می‌خوام شام بخورم
دل خوش سیخی چند؟
===========================================
*این شعر فقط به مناسبت شب یلدا گفته شده و هیچ معنی و مفهومی ندارد.
** برای اولین بار در این اینترنت‌نامه شعر نوی طنز چاپ می‌شود.
حضرت میخ

۲۱ : ۲۹ جمعه، ۱۷ آذرماه ۱۳۸۵     0 نظر

دلاکیه

رفت یک شخصی که بتراشد سرش
در بر دلاک از خود خرترش

لنگ بر زیر زنخ انداختش
تیغ اندر سنگ رویین آختش

بر سرش پاشید آب از قمقمه
او نشسته همچو سلطان جمجمه

تیغ را مالید بر قیشی که بود
پیش تخمش در رکوع و در سجود

تیغ خود را کرد تیز آن دل دو نیم
گفت بسم الله الرحمن الرحیم

آن سر بی صاحب بدبخت را
یا سر چون سنگ خارا سخت را

کرد زیر دست و مالیدن گرفت
بعد از یک سو تراشیدن گرفت

اولین بارش چنان ضربی به سر
زد کز آن ضربت دلش را شد خبر

گفت آخ ای استاد ببریدی سرم
گفت: «راحت باش تا من سرورم

پنبه می چسبانمش تا خون ریش
از سر خونین نریزد روی ریش»

پنبه می چسباند یک لختی دگر
بر سر لختش زدی ضرب دگر

باز فریاد از دل پرخون کشید
تا بجنبد چندجا را هم برید

هی برید آن سر هی از جیب خویش
پنبه می چسباند بر آن زخم ریش

پوست از آن سر همه تاراج کرد
صفحه‌ی سر دکه‌ی حلاج کرد

تا رسید آنجا که سر تا سر سرش
قوزه زادی شد سر بار آورش

گفت: «سرّ این سر از بی صاحبی است
زان تو پنداری کدو یا طالبی است

تا تو دلاکی، یقین دان مرده شوی
جمله سرها را برد بی گفتگوی

تیغ دادن بر کف دلاک مست
به که افتد شاهی احمد را به دست

آن کند زخمی سر و این سر برد
سر ز سرداران یک کشور برد»

شاعر: عارف قزوینی
منقول از دردریات (اشعار فکاهی)

دکتر شنگول

۲۳ : ۲۰ دوشنبه، ۶ آذرماه ۱۳۸۵     0 نظر

محاکمه‌ی خدا!

از دیرباز، افرادی با استعانت از قوه تفکر خود به نقد و زیر سوال بردن مسائلی همچون مشیت الهی و از این قبیل پرداخته اند.

شعر طنز زیر - «محاکمه‌ی خدا!» - سروده‌ی آقای «بهمنی» از شعرای شیراز است که تیرماه 1314 در مجله‌ی «بیچون نامه‌ی اخگر» به چاپ رسیده است. (سرهنگ اخگر نیز در همین مجله، شعری در پاسخ و مخالفت با ایشان سروده است.)

خداوندا! تویی بنیاد و آگاه
ز کردار تو دارم ناله و آه

جهاندارا! تو اصل عدل و دادی
اگر عقل و خرد دادی تو دادی
در این قسمت چه حکمت بود تبعیض
به برخی دادی و برخی ندادی؟

اگر تو آفریدی گوسفندان
چه لازم بود گرگ تیزدندان؟
مگر یوسف نبودی پاکدامن؟
چه شد کافکندیش در چاه و زندان؟

تو خلاق سماوات و زمینی
تو اطفال کر و کور آفرینی
گنه از والدین ار بوده برعکس
تو بی‌لطف از چه در حق جنینی؟
چه می‌شد گر نبودی شام تاریک؟
چرا باشد یکی بذ، دیگری نیک؟!
تو حرص و آز را با ما سرشتی
که جنگ افت میان ترک و تاجیک

تویی با بی نیازان مهربان‌تر
نیستان را تو سوزی خشک با تر

بلا اول رسد هر ناتوان را
بود قحط و غلا بیچارگان را!
نگردد کعب پای اغنیا تر
کند سیلاب گر ویران جهان را!

تو با زیبا چرا زشت آفریدی؛
مگر اندرز شیطان را شنیدی!
دهی خود نقد دنیا را به اغیار
بهشت نسیه بهر ما گزیدی

خدایا جمله افعالت ریایی‌است
همانا از برای خودنمایی است

به هر اسم و به هر شکلی که شیطان
شود تعبیر باید کرد اذغان
تو او را آفریدی روز اول
که گردد سد راه اهل ایمان

فرستادی هزاران انبیا را
که رسم و راه بنمایند ما را
شدند آنان اسیر قوم نادان
کشیدند آن همه جور و جفا را

نشد اسباب نظم آخر مهیا
عبارت سرکشند از پیر و برنا
تمام صاحبان عقل و ادراک
فرو مانده اند اندر این معما

تو موجودات را از بهر انسان
نمودی خلق و انسان بهر عرفان
ترا نشناخت کسی مخفی نماناد
که گشتی بعد از این خلقت پشیمان

تو می‌خواهی شود عالم منظم
بهر ترتیب باشد نیستت غم
ز من بشنو ازین منظور بگذر
نمی‌گردی حریف ابن آدم

جهان را سربسر زیر و زبر کن
اگر تردید داری خیر و شر کن
نما خلقی جدید و ایجاد و ناچار
ز ابناء بشر صرف نظر کن

اگر من کافرم، عبد تو هستم
هم از صهبای آلاء تو مستم
از این چون و چرا اغماض فرما
که خود نطق و قلم دادی به دستم

تو ننمودی مرا راه هدایت
تو از من سلب فرمودی درایت
فرستیم ار به دوزخ آخر کار
کنم نزد تو از دستت شکایت!

ندارم من ز خود عقل و اراده
تویی مسئول و گویم صاف و ساده
تو گستاخ آفریدی «بهمنی» را
ببخشا گر جسارت شد زیاده!

(بهمنی)
توضیح آنکه شش بیت از منظومه‌ی آقای به واسطه‌ی ناخوانا بودن در «بیچون نامه‌ی اخگر» درج نشده است. (به عبارت دیگر منظومه‌ی مشارالیه، 40 بیت بوده است)

دکتر شنگول

۱۲ : ۴۲ دوشنبه، ۲۹ آبانماه ۱۳۸۵     1 نظر

صفا هست

در خانه اگر خنده به لب نیست، عزا هست
گر بین عزیزان سخنی نیست، جفا هست
گر نیست امیدی به بقا در دل مردم
هر جا بروی حرف و حدیثی ز فنا هست
آسوده‌دلان در حرم امن الهی
آیا به تن خسته چنین ظلم روا هست؟
پوچ است در این وادی هستی همه چیزش
در میکده گر حور و پری نیست، دوا هست
لکن چه غم و غصه خوری از گذر عمر
در زابغر ما طنز اگر نیست، صفا هست
========================
شاعر: حضرت میخ
حضرت میخ

۰۰ : ۲۵ سه شنبه، ۱۶ آبانماه ۱۳۸۵     1 نظر

پرچم ایران!

پرچم ایران که می باشد سه رنـگ

رنگ هایش را ز هم وا کرده اند

رنگ سرخش گشته وقف جبهه ها

رنگ سبزش شال ملا کرده اند

از سفیدش سـاختــنـد عــمامه ها

بر سر این باپــــــدرها کرده اند

چــوب خـشکش را بــــدون وازلیـن

در ته مستضـعفین جا کرده اند!!..

توضیح آنکه چوب خشک ویژه‌ای برای شاعر گمنام شعر فوق درنظر گرفته شده است؛ حال می خواهد مستضعف باشد و یا نه!

دکتر شنگول

۱۷ : ۴۰ پنجشنبه، ۱۸ خردادماه ۱۳۸۵     3 نظر

گداخانه‌ای که تبلیغ می‌کند

خواجه‌ی شیراز، حافظ شعری دارد با مطلع "دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند، پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند". البته علیرضا عصار هم با کمی تغییر اجراش کرده، چند وقت پیش مصرعی به ذهنم خورد با این مضمون "دانی کمیته‌ی امداد چه کار می‌کند" گوشه‌ای یادداشتش کردم. البته مصرع آخرش رو هم این‌گونه تصور می‌کردم "کاین گداخانه‌ای‌ست که تبلیغ می‌کند"، گذشت و سراغش نرفتم. چند روز پیش با دیدن این عکس که به لطف دوستان به زیارتش نائل شدیم یاد شعر خودم افتادم، سعی کردم تکمیلش کنم. با مشورتی که با جناب سردبیر یا همان طنزنویس نمودیم، تصمیم بر این شد که روی زابغر قرارش بدیم. البته گاهآ در وزن پرش‌های وجود دارد که آن‌را به ناشی‌گری بنده و نیز کمبود واژه و همچنین بزرگواری خود ببخشید.

دانــی کـمـــــیـتـه‌ی امــــــداد چــــه هــــا می‌کــــنــــد
پول‌های صندوق را در حساب بانکی خود رها می‌کند
گــویـنـد دفــع هــفـتاد بـــــلا می‌کـنــد این صــنـــدوق
مشـکل خـداست که بی‌هــنگـام وحی بــلا می‌کـنـــد
در مــــیــــــان راه، ســـــــردر هــــــــــــر عـــــــوارضـی
این گـــله‌ی آبی‌ســـت کــه از دور هــویدا می‌کـــنـــــد
جــز ضــرر هــیــچ نکــرد نــصیــب این بنــده‌ي حــقیــر
 گـــویی هـــرچه می‌خـــورد پــول، حــاشــا می‌کــنــد
رد می‌شــویم و روانه می‌کــنیم سـکه‌ای به حــلق او
ســحــرش چه آسـان جـیـب را پـــر ز هــوا می‌کــنـــد
گــرچــه هــیـــچ نمی‌تـــوان خــرید با خــرج ســکـه‌ای
گــویــنــد ســکه به ســکه ز غــوره حــلــوا می‌کــنـــد
سال‌هاست مـلتی چـشم دوخته‌اند به دفـع بـلای او
امــا نصــیـب مـلــت از کمک، جور و جــفــا می‌کــنـــد
فــی‌الجمله اعــتماد نکن بر حــدیــث این مــجســمـه
کـاین گـداخانه‌ای‌ست که تبلیغ در بوق و کرنا می‌کند
حـال کـن در ایــن دو روز کـــه غــصــه یعــنـی مـــرگ
واین مـیـخ دربـه‌در هـر خـبط و غـلطی رسوا می‌کند

حضرت میخ

۱۲ : ۴۵ پنجشنبه، ۴ خردادماه ۱۳۸۵     1 نظر

غزل زنانه!

قرن‌هاست که غزل (یعنی سرودن اشعار عاشقانه) در انحصار مردهاست و حتی اگر زنانی غزل سروده اند، باز در وصف چشم و ابرو و قد و قامت دلبران و زنان بوده است. لذا این غزل که از زبان یک زن در وصف جنس مخالف (مرد) سرود شده! چون طبیعی است، شاید چندان بی لطف نباشد.

ای بــه بــازوی تــوانــــا بــرده ای از دل قـــــــرار

وی که از گـــردن کنـــی غرق خجالت صد چنار


چیــــز تـو خـواهم که هـمـواره بود در چیـــز مـــن

«چیز» یعنی «دست» از آن رو گـــمان بد مدار!


در فراق ســـینه‌ی پــهن تو هر شب می شــــود

از دو چشم من روان، جانِ تو سیــــــل و آبشار


از بناگــــوش تو در رفته سبیــلی بس کلفـــــــت

من نـدانـم عـــقرب جــــراره بـــــاشد یا که مار


روز وصلت پیش من خوش تر بــــــود از «روژ لب»

شام هجرت بدتر است از سن و سال بیشمار!


اخم و تخمت تلخ‌تر از «دیدن موش» است و لیک

خنده هایـــت خوبتر از گـــــردش اندر لالــــه‌زار!


زار گــــــــردد کـــــار مـــن گر بشنوم از راه جـــــور

لحظه‌ای با دیگری گردیده‌ ای ســرگــرم کــــــار


حرفهایت خوشتر است از کُــرست و کیف و کلاه

بوسه هایت بهتر از انگور و سیب و پرتقــــــــال


هست در هر حلقه ای زآن زلف فِردارت اسیــــــر

قلب صدها دختر بیچــــــــاره و مسکــــین و زار


گر که می خواهی ترا از جان و دل خواهان شوم

ای به قربان هــــمـه جای تو، کیـفـــــت را بیار!

(شاعر: اسدالله شهریاری)

دکتر شنگول