« خوشبخت | خانه | رونق صنعت چاپ در فصل انتخابات »

۲۱ : ۲۹ جمعه، ۱۷ آذرماه ۱۳۸۵     0 نظر

دلاکیه

دری‌وری:

رفت یک شخصی که بتراشد سرش
در بر دلاک از خود خرترش

لنگ بر زیر زنخ انداختش
تیغ اندر سنگ رویین آختش

بر سرش پاشید آب از قمقمه
او نشسته همچو سلطان جمجمه

تیغ را مالید بر قیشی که بود
پیش تخمش در رکوع و در سجود

تیغ خود را کرد تیز آن دل دو نیم
گفت بسم الله الرحمن الرحیم

آن سر بی صاحب بدبخت را
یا سر چون سنگ خارا سخت را

کرد زیر دست و مالیدن گرفت
بعد از یک سو تراشیدن گرفت

اولین بارش چنان ضربی به سر
زد کز آن ضربت دلش را شد خبر

گفت آخ ای استاد ببریدی سرم
گفت: «راحت باش تا من سرورم

پنبه می چسبانمش تا خون ریش
از سر خونین نریزد روی ریش»

پنبه می چسباند یک لختی دگر
بر سر لختش زدی ضرب دگر

باز فریاد از دل پرخون کشید
تا بجنبد چندجا را هم برید

هی برید آن سر هی از جیب خویش
پنبه می چسباند بر آن زخم ریش

پوست از آن سر همه تاراج کرد
صفحه‌ی سر دکه‌ی حلاج کرد

تا رسید آنجا که سر تا سر سرش
قوزه زادی شد سر بار آورش

گفت: «سرّ این سر از بی صاحبی است
زان تو پنداری کدو یا طالبی است

تا تو دلاکی، یقین دان مرده شوی
جمله سرها را برد بی گفتگوی

تیغ دادن بر کف دلاک مست
به که افتد شاهی احمد را به دست

آن کند زخمی سر و این سر برد
سر ز سرداران یک کشور برد»

شاعر: عارف قزوینی
منقول از دردریات (اشعار فکاهی)

دکتر شنگول