حسادت به گشادی
چند روز پیش، بیمار همیشگیم که تاجر موفقی بود به مطب من مراجعه کرد و با عصبانیت گفت: «دکترجون، هرچه کرده بودی انجام دادم. ولی باز هم یک موضوع پیش آمد و اعصابم را به هم ریخت.»
سپس قندان روی میز مطب را محکم به زمین زد و گفت: «دکتر جون! پول این را هم دست آخر، روی ویزیتمان حساب کن. عوضش اعصابم آروم شد»
من هم قندان شکسته را محکم زدم توی کلهاش و گفتم: «عزیز دلم! خرج پانسمان کلهات را دست آخر از ویزیتت کم کن!»
خلاصه وقتی اعصابش آرام شد، ماجرا را اینچنین شرح داد:
دیروز برای قضای حاجت به یک توالت عمومی رفته بودم. پشت سری من که در نوبت بود، مدام در میزد که بجنب بیا بیرون دیگه.
تا اینکه او به مستراح بغل دستی رفت و فوراً قضای حاجت کرد و بیرون آمد. در همین موقع من هم از مستراح بیرون آمدم و جلوی او را گرفتم و گفتم: «تو چه مرد خوشبختی هستی. من دو ساعته دارم زور میزنم ولی موفق نشدم.»
او رو به من کرد و گفت: بابا ایوالله! سخاوت تو را برم. با اینکه تو پول داری، خونه داری، ماشین داری، زن خوشگل داری، من به تو حسودیم نمیشه، اما تو یک ماتحت گشاد ما رو هم نمیتونی ببینی؟!
رو به بیمارم کردم و گفتم: «عزیزم! خوب حسادت نکن!...».
وسط حرفم پرید و گفت: «دکتر جون! باور کن نمی تونم! لطفاً یک قرصی، شربتی چیزی بده که ماتحت ما را هم گشاد کنه!!!»
به نظر شما من چه نسخهای را باید به ایشان پیشنهاد میکردم؟

