۱۶ : ۳۰ دوشنبه، ۱۶ بهمنماه ۱۳۸۵     0 نظر

دوست و دشمن

دوستی را دشمنی بود و دشمنی را دوستی و دوست و دشمن را قراری که بر سر و کول همی زنند و ثابت همی نمایند که کدام دوست را دشمن است و کدام دشمن را دوست.
زد و خورد سودی نداشت و بنا شد هر یک بیتی بگوید.
دوست گفت:
دل هر ذره را که بشکافی، حق مسلمت در آن بینی
بر تحریم و جنگ و خون چو بنگری، باز، همان بینی
دشمن گفت:
باشد که عمر دولت و حق مسلم زیاد باد
تمام هست و نیست ملت فانی به باد، باد
حضرت میخ

۲۳ : ۱۴ چهارشنبه، ۱۳ دیماه ۱۳۸۵     0 نظر

گره

مرد پریشان و درمانده‌ای دستمال آردی روی سر گذاشته بود و می‌رفت. در بین راه گفت:

- خداوندا! گره از کار من ِ درمانده بگشا!

در این وقت، گره‌ی دستمال باز شد و تمام آردها ریخت! مرد بخت‌برگشته عصبانی شد و گفت:

- خداوندا! چهل سال است خدایی می‌کنی و هنوز بین گره‌ی «کار» و گره‌ی «دستمال» فرق نمی‌گذاری!؟

منقول از کتاب «گنجینه‌ی لطایف»، گردآورنده: «م.فرداد».

دکتر شنگول

۲۱ : ۴۹ یکشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۵     0 نظر

اشتران و بزان

روزی از بهلول پرسیدند: با چه کسانی روزگار می‌گذرانی؟
گفت: با اشتران و بزان.
گفتند: این به چه معناست؟
گفت: با آنهایی که در گرسنگی و تشنگی کشیدن طالقت اشتران دارند و در ترسویی، خصلت بزان!
==================
قصه‌های بهلول، انتشارات فؤاد
دکتر شنگول

۱۶ : ۳۰ چهارشنبه، ۱ آذرماه ۱۳۸۵     0 نظر

سه پدرسگ

روزی هارون الرشید و عیسی‌بن جعفر منصور و فضل‌بن‌ربیع به شکار رفته بودند. در راه با یک نفر اعرابی مصادف شدند. عیسی‌بن‌ججعفر به طور مزاح به مرد اعرابی گفت:
- ای پدرسگ سلام علیکم.

مرد اعرابی گفت: چرا بدزبانی می‌کنی؟ به خدا باید جبران این اهانت را بنمایی.

عیسی پرسید که آیا برای جبران حاضر به قبول حکمیت این دو نفر هستی.

- گفت: آری!

هارون‌الرشید اظهار نمود که در عوض ناسزایی که به تو گفته‌است، یک درهم از او بگیر. مرد اعرابی پرسید: آیا این حکم عادلانه است؟

هارون و فضل هر دوجواب مثبت دادند. آنگاه مرد اعرابی سه درهم از جیب خود بیرون آورده و گفت: «این سه درهم را بگیرید و هر سه‌ی شما پدرسگ هستید!»

نقل از کتاب «بدیهه گویی‌ها»، ترجمه و تألیف «غلامرضا واحدی».

دکتر شنگول

۲۰ : ۰۴ جمعه، ۱۹ آبانماه ۱۳۸۵     0 نظر

خر و فیلسوف

شخصی می گفت: در سرزمین خود به آدم عاقلی معروف شده بودم و مرا فیلسوف می نامیدند. روزی سوار بر الاغ می‌رفتم که در راه به دوستانم برخوردم. آنها تصمیم گرفتند که مرا شراب مهمان کنند. یکی دو لیوان نوشیدم و اعتراضی نکردم.
وقتی احساس کردم که برایم کافیست به امتناع پرداختم. ولی آنها اصرار می‌کردند: «از دیگران نباید عقب ماند، تو آخر مرد ساده‌ای نیستی، بلکه فیلسوفی!»
برای اینکه آنها درباره‌ی فیلسوف فکر بدی نکنند، نوشیدم و نوشیدم. و چنان زیاده روی کردم که نفهمیدم صبح در کجا بیدار شدم. مثل اینکه کله‌ام پر از جیوه و تمام بدنم خرد و خمیر شده بود... آن لحظات برایم خیلی تلخ و ناگوار گذشت. به سختی سوار بر الاغم شدم و رفتم. به رودخانه رسیدم و خرم مشغول آشامیدن آب شد. خر از آب سیر شد، ولی من حادثه روز گذشته را به یاد آوردم و به اصرار پرداختم که باز هم بخورد. هم نوازش کردم، هم تهدید و کله‌اش را به زور داخل آب کردم! به هیچوجه نمی‌آشامید! رو به خر کرده و گفتم: «خوب! پس از حالا به بعد، تو فیلسوف و من خر هستم!!».

نقل از کتاب «گردنبدنی برای سرمیناز من»، نوشته‌ی «احمدخان ابوبکر»، ترجمه‌ی «یوسف حمزه‌لو»، انتشارات میر گوتنبرگ، اردیبهشت 1362، چاپ اول

دکتر شنگول