دوست و دشمن
زد و خورد سودی نداشت و بنا شد هر یک بیتی بگوید.
دوست گفت:
دل هر ذره را که بشکافی، حق مسلمت در آن بینی
بر تحریم و جنگ و خون چو بنگری، باز، همان بینی
دشمن گفت:
باشد که عمر دولت و حق مسلم زیاد باد
تمام هست و نیست ملت فانی به باد، باد
مجلهی طنز
مرد پریشان و درماندهای دستمال آردی روی سر گذاشته بود و میرفت. در بین راه گفت:
- خداوندا! گره از کار من ِ درمانده بگشا!
در این وقت، گرهی دستمال باز شد و تمام آردها ریخت! مرد بختبرگشته عصبانی شد و گفت:
- خداوندا! چهل سال است خدایی میکنی و هنوز بین گرهی «کار» و گرهی «دستمال» فرق نمیگذاری!؟
منقول از کتاب «گنجینهی لطایف»، گردآورنده: «م.فرداد».
روزی هارون الرشید و عیسیبن جعفر منصور و فضلبنربیع به شکار رفته بودند. در راه با یک نفر اعرابی مصادف شدند. عیسیبنججعفر به طور مزاح به مرد اعرابی گفت:
- ای پدرسگ سلام علیکم.
مرد اعرابی گفت: چرا بدزبانی میکنی؟ به خدا باید جبران این اهانت را بنمایی.
عیسی پرسید که آیا برای جبران حاضر به قبول حکمیت این دو نفر هستی.
- گفت: آری!
هارونالرشید اظهار نمود که در عوض ناسزایی که به تو گفتهاست، یک درهم از او بگیر. مرد اعرابی پرسید: آیا این حکم عادلانه است؟
هارون و فضل هر دوجواب مثبت دادند. آنگاه مرد اعرابی سه درهم از جیب خود بیرون آورده و گفت: «این سه درهم را بگیرید و هر سهی شما پدرسگ هستید!»
نقل از کتاب «بدیهه گوییها»، ترجمه و تألیف «غلامرضا واحدی».
شخصی می گفت: در سرزمین خود به آدم عاقلی معروف شده بودم و مرا فیلسوف می نامیدند. روزی سوار بر الاغ میرفتم که در راه به دوستانم برخوردم. آنها تصمیم گرفتند که مرا شراب مهمان کنند. یکی دو لیوان نوشیدم و اعتراضی نکردم.
وقتی احساس کردم که برایم کافیست به امتناع پرداختم. ولی آنها اصرار میکردند: «از دیگران نباید عقب ماند، تو آخر مرد سادهای نیستی، بلکه فیلسوفی!»
برای اینکه آنها دربارهی فیلسوف فکر بدی نکنند، نوشیدم و نوشیدم. و چنان زیاده روی کردم که نفهمیدم صبح در کجا بیدار شدم. مثل اینکه کلهام پر از جیوه و تمام بدنم خرد و خمیر شده بود... آن لحظات برایم خیلی تلخ و ناگوار گذشت. به سختی سوار بر الاغم شدم و رفتم. به رودخانه رسیدم و خرم مشغول آشامیدن آب شد. خر از آب سیر شد، ولی من حادثه روز گذشته را به یاد آوردم و به اصرار پرداختم که باز هم بخورد. هم نوازش کردم، هم تهدید و کلهاش را به زور داخل آب کردم! به هیچوجه نمیآشامید! رو به خر کرده و گفتم: «خوب! پس از حالا به بعد، تو فیلسوف و من خر هستم!!».
نقل از کتاب «گردنبدنی برای سرمیناز من»، نوشتهی «احمدخان ابوبکر»، ترجمهی «یوسف حمزهلو»، انتشارات میر گوتنبرگ، اردیبهشت 1362، چاپ اول