خر و فیلسوف
شخصی می گفت: در سرزمین خود به آدم عاقلی معروف شده بودم و مرا فیلسوف می نامیدند. روزی سوار بر الاغ میرفتم که در راه به دوستانم برخوردم. آنها تصمیم گرفتند که مرا شراب مهمان کنند. یکی دو لیوان نوشیدم و اعتراضی نکردم.
وقتی احساس کردم که برایم کافیست به امتناع پرداختم. ولی آنها اصرار میکردند: «از دیگران نباید عقب ماند، تو آخر مرد سادهای نیستی، بلکه فیلسوفی!»
برای اینکه آنها دربارهی فیلسوف فکر بدی نکنند، نوشیدم و نوشیدم. و چنان زیاده روی کردم که نفهمیدم صبح در کجا بیدار شدم. مثل اینکه کلهام پر از جیوه و تمام بدنم خرد و خمیر شده بود... آن لحظات برایم خیلی تلخ و ناگوار گذشت. به سختی سوار بر الاغم شدم و رفتم. به رودخانه رسیدم و خرم مشغول آشامیدن آب شد. خر از آب سیر شد، ولی من حادثه روز گذشته را به یاد آوردم و به اصرار پرداختم که باز هم بخورد. هم نوازش کردم، هم تهدید و کلهاش را به زور داخل آب کردم! به هیچوجه نمیآشامید! رو به خر کرده و گفتم: «خوب! پس از حالا به بعد، تو فیلسوف و من خر هستم!!».
نقل از کتاب «گردنبدنی برای سرمیناز من»، نوشتهی «احمدخان ابوبکر»، ترجمهی «یوسف حمزهلو»، انتشارات میر گوتنبرگ، اردیبهشت 1362، چاپ اول

