گره
حکایت:
مرد پریشان و درماندهای دستمال آردی روی سر گذاشته بود و میرفت. در بین راه گفت:
- خداوندا! گره از کار من ِ درمانده بگشا!
در این وقت، گرهی دستمال باز شد و تمام آردها ریخت! مرد بختبرگشته عصبانی شد و گفت:
- خداوندا! چهل سال است خدایی میکنی و هنوز بین گرهی «کار» و گرهی «دستمال» فرق نمیگذاری!؟
منقول از کتاب «گنجینهی لطایف»، گردآورنده: «م.فرداد».
دکتر شنگول

