« سمعک | خانه | چگونه کاریکاتور بکشیم؟ (1) »

۲۳ : ۱۴ چهارشنبه، ۱۳ دیماه ۱۳۸۵     0 نظر

گره

حکایت:

مرد پریشان و درمانده‌ای دستمال آردی روی سر گذاشته بود و می‌رفت. در بین راه گفت:

- خداوندا! گره از کار من ِ درمانده بگشا!

در این وقت، گره‌ی دستمال باز شد و تمام آردها ریخت! مرد بخت‌برگشته عصبانی شد و گفت:

- خداوندا! چهل سال است خدایی می‌کنی و هنوز بین گره‌ی «کار» و گره‌ی «دستمال» فرق نمی‌گذاری!؟

منقول از کتاب «گنجینه‌ی لطایف»، گردآورنده: «م.فرداد».

دکتر شنگول