۱۶ : ۵۸ چهارشنبه، ۱۶ خردادماه ۱۳۸۶     1 نظر

اخبار موقت

بعد از حل شدن همه مشكلات جامعه و رفع مشكلات اقتصادي، مسوولان كشور تصميم گرفته‌اند تا پديده ازدواج موقت را ترويج كنند. به نظر مي‌رسد براي ترويج اين مهم كه از اصول فراموش شده مملكت است؛ نياز به ياري رسانه‌ها باشد. رسانه‌ها نيز نشان داده‌اند كه همواره در ترويج اين اصول مهم و حياتي، نقشي فعال و به سزا دارند. البته ذكر همه مسائل مربوط به ازدواج موقت در اين مقال نمي‌گنجد اما در زير به برخي از تيترها و خبرهاي احتمالي رسانه‌ها درباره اين پديده شيرين و مقدس در آينده اشاره مي‌شود:

· دولت در يكي از سفرهاي خود به يكي از شهرهاي ايران گفت: سهم جوانان اين شهر از تسهيلات ازدواج موقت چهل ميليارد تومان است.

· معاونت سينمايي براي ترويج مساله مهم و حياتي ازدواج موقت، توليد فيلم‌هاي فاخر با موضوع شخصيت‌هاي برجسته اين عرصه را در دستور كار قرار داده است. به گزارش خبرنگار ما، به زودي فيلمي بر اساس زندگي « پري بلنده» و « اقدس چهار چشم» مقابل دوربين خواهد رفت. فيلم‌برداري اين فيلم‌ها به شيوه HD‌ انجام خواهد شد.

· استاندار كوير لوت: با توسعه ازدواج موقت زمينه‌هاي گردشگري در اين منطقه فراهم مي‌شود.

· بسته آموزشي ازدواج موقت شامل: ، ، ، به زودي روانه بازار مي‌شود. علاقمندان مي‌توانند اين بسته‌ها را از داخل لپ لب ابتياع كنند.

· بعد از گذشت چند سال بالاخره به جاي نفت ازدواج موقت به سر سفره هاي مردم آمد.

· براي ترويج امر ازدواج موقت ميان جوانان مسكن سرپايي اهدا مي‌شود.

· با توجه به عدم تمايل دختران ايراني براي ازدواج موقت، به زودي اولين محموله زنان چيني براي ازدواج موقت به ايران وارد مي‌شوند. اين محموله هم اكنون در بندر شانگهاي در حال بارگيري است.

· زني از دست چند مرد غريبه امروز در دادسرا طرح شكايت كرد. او گفت: بعد از اينكه به مقصد ميدان آزادي سوار ماشين شدم، در راه چند نفر مرا مورد آزار و اذيت موقت قرار دادند.

· صاحبان منازل خالي كه در تهران براي نپرداختن ماليات بايد منزل خود را به صورت نوبتي و ساعتي به متقاضيان ازدواج موقت واگذار نمايند.

· فراهم آوردن زمينه ازدواج موقت جوانان به بخش خصوصي واگذار شد

· استاندار اوش بلاغ تپه: بايد زيرساخت‌هاي ازدواج موقت در اين استان فراهم شود تا بتوانيم درآمد توريستي اين استان را به اندازه درآمد نفت بالا ببريم.

· بانك « مايه » به برندگان اين دوره از قرعه كشي خود 1300 فرصت ازدواج موقت اهداء مي‌كند.

· در پي استقبال هموطوان از طرح ملي ازدواج موقت، سازمان ثبت احوال برخي از شعب منتخب خود براي ثبت ازدواج موقت به صورت 24 ساعته را اعلام كرد. اين شعب عبارت اند از: شعبه ميدان گمرگ، شعبه خيابان لاله زار و...

· خيابان لاله زار به عنوان بورس ازدواج موقت تعيين شد .

· با رواج ازدواج موقت رونق بار ديگر به خيابان لاله زار بازگشت.

· ستاد ازدواج موقت اعلام كرد بن شماره 323 براي آن دسته از شهروندان علاقمند به ازدواج موقت كه تاكنون موفق به استفاده از سهيمه خود نشده‌اند شش ماه ديگر اعتبار دارد.

· از سوي شوراي شهر يك خيابان به نام موقت نام گذاري شد.

· مترو تهران براي استفاده همه شهروندان از تسهيلات ازدواج موقت، خط شبانه به سمت ميدان گمرك و لاله زار داير كرد.

· در نظر سنجي انجام شده توسط برنامه شب شيشه‌اي اعلام شد: 99 درصد مردان براي حل مشكلات اجتماعي ازدواج موقت مي‌كنند و تنها يك درصد هدف خود از ازدواج موقت را کامجويي و سوءاستفاده عنوان كردند.

· براي مقابله با بي‌حجابي عنوان شد: در صورت دستگيري دختران بي حجاب فاقد شوهر، اين دختران به ازدواج موقت اراذل و اوباش در مي‌آيند.

· زني كه شش نفر را ازدواج موقت كرده بود دستگير شد.

· كارت هوشمند ازدواج موقت صادر مي‌شود. به كساني كه از كارت هوشمند ديگران استفاده كنند جريمه تعلق خواهد گرفت.

· خمير دندان گل گاو زبان به استفاده كنندگان خود ازدواج موقت هديه مي‌دهد. از خانم‌ها دعوت مي‌شود از مارك‌هاي ديگر خمير دندان استفاده كنند.

· جمال قدرتي نژاد كه در قرعه كشي خمير دندان گل گاو زبان برنده جايزه ازدواج موقت با يك زن شصت ساله شده بود به جرم عدم دريافت جايزه بازداشت شد.

· صيغه شدگان فيلم تازه تهمينه ميلاني مجوز ساخت گرفت.

· مجلس با تصويب طرحي بخش خصوصي را موظف كرد تا بيش از اين در زمينه توسعه ازدواج موقت از برنامه ششم توسعه جلو نزند.

· ترويج ازدواج موقت در صدر طرح‌هاي اشتغال زا قرار گرفت.

· مجيد افرابي بر اساس شعري از علي مدرس ترانه ازدواج موقت را مي‌خواند. بخشي از شعر آن چنين است: كاش كه ميون خوشگلا تاج سرم تو باشي/ دلم مي‌خواد اي خوشگله موقتم تو باشي

· يك شخصيت دلسوز: مافياي ازدواج موقت، مانع از ازدواج موقت جوانان شده است.

منبع: ازدواج موقت و چشم‌اندازهاي آينده { مقاله تحليلي}/رضا استادی

حضرت میخ

۱۹ : ۵۹ چهارشنبه، ۲۵ بهمنماه ۱۳۸۵     0 نظر

عاشق شدن مجنون انرژی هسته ای را

لیلی عزیز تر از جانم سلام
امیدوارم روزگار به کام باشد، از احوالات اینجانب اگر خواسته باشی ملالی نیست جز دوری حق مسلم، آری چندیست که انرژی صلح آمیز هسته ای خاطر مرا به خود معطوف نموده است، تا حال جرات نوشتنش را برای تو نداشتم اما اینبار دل به دریا زده ام و مینویسم، آنچنان مرا عاشق خودش کرده است که کم کم تو را از خاطرم فراموش میکنم، مرا معذور بدار اما اگر تو هم جای من بودی عاشقش میشدی، در این چند وقت که در این قرن به سر میبرم همه جا صحبت از انرژی صلح آمیز هسته ایه، من هم که علاقه خاصی به هسته و ترکاندن آن دارم خود میدانی، مخصوصآ وقتی حرف از آمیزش هم باشد، دوری از تو مرا نافرم! عاشق آمیزش با هسته صلح انرژی دار کرده است.
این چند روزه که حرف از او بسیار است، دیروز مشغول پیاده روی و فکر آمیزش با صلح هسته ای بودم که جمعی را دیدم که با عصبانیت میگفتند "انرژی هسته ای حق مسلم ماست" وای که دیوانه شدم، درست است که ندیده عاشقش شدم، اما این چه معشوقه عزیزیست که اینهمه دلباخته دارد، جالب اینجا بود که عاشقان در کنار هم ابراز عشق دسته جمعی میکردند، اول احساس کردم باید غیرتی شوم اما با دیدن اینهمه فداکاری تصمیم گرفتم منم عشقم را فریاد کنم، فقط جمله شان یه کم مشکوک بود مگر میشود یک نفر معشوق اینهمه آدم باشد، به هر روی من نیز فریاد کردم "انرژی هسته ای حق مسلم ماست" در حال و هوای عشق بازی خیالی بودم که ناگهان چشمم به دسته ای نسوان افتاد که آنها هم همین را میگفتند، جل الخالق این دیگر چه اوضاعی است، مگر میشود هم معشوق زن باشی هم مرد! در تعجب بودم که ناگاه شعار عوض شد! "مرگ بر آمریکا" "مرگ بر اسراییل" با ذهن کندم به دنبال رابطه مرگ این دو نفر و معشوق میگشتم که یاد مشکلاتم در به تو رسیدن افتادم، گویا آمریکا و اسراییل انرژی هسته ای صلح آمیز را زندانی کرده اند و مانع ابراز عشقش به دلباخته های فدایی خود میشوند، پس من نیز فریاد کردم "مرگ بر آمریکا" "مرگ بر اسراییل" گاهی در این میان شعاری میشنیدم که "بیست و دوی بهمن ماه، یوم الله، یوم الله" در عجب شدم مگر روزهای دیگر مال کیست؟ چیزهایی مبنی بر انقلاب چند سال پیش در این سرزمین شنیده بودم، به هر حال مهم برای من رسیدن به معشوق بود، در خیالم امیدوار بودم انتهای راه در کنار آن میدان که نامش آزادی بود انرژی عزیزم را آزاد در کنار خود ببینم، به جلو میرفتم که ناگاه صدای زنگی مرا آشفت، نمیدانی تکنولوژی چه چیز خوبیست، چیزهایی هست که به آن تلفن همراه یا موبایل میگویند، دوستی یکی از انها را برایم تهیه کرده است، پیامی رسیده بود آن را باز نمودم "ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را" با خود گفتم مگر انقلاب هم با آدم کاری دارد؟ گفتم شاید شعار جدید بود، خوشحال از اینکه شعاری به دستم رسیده بلند گفتم "ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را" که فردی ریشدار شبیه به خودم اما اندکی بد قیافه تر با خشونت داد زد خفه شو حیوون! احتمالآ گناه بزرگی در بلند گفتن شعار مرتکب شده بودم، داشتم میرفتم که کنار خیابان دختر و پسری را دیدم خوش قیافه و مدرن در حال لیلی و مجنون بازی، همان کارها که خودمان میکردیم، گفتم بگذار به انرژی عزیز برسم، پسره داشت میگفت "بخورمت جیگر" یادم نمیاید من به تو از این حرفها زده باشم! خب حالا میگویم "بخورمت جیگر"، بعد هم فحشی نثار کسی کرد و گفت "بابا مامانمون چه جوری حال میکردن، ما چه جور"
سرت را درد نیاورم نازنین، بدجور عاشق این انرژی صلح آمیز هسته ای شده ام شبیه آن اوایل که عاشق تو شده بودم، از خوبیهایش هرچه بگویم کم است، اصلآ بدی ندارد همه اش لطف است و صفا، میگویند همه باید داشته باشند، مرا ببخش اگر فراموشت میکنم اما امیدوارم تو هم یکروز انرژی صلح آمیز هسته ای داشته باشی...

"عاشق و دیوانه سابقت مجنون"

» منبع

حضرت میخ

۲۱ : ۱۵ سه شنبه، ۲۸ آذرماه ۱۳۸۵     1 نظر

نتایج انتخابات شورای شهر تهران

نتایج انتخابات شواری شهر تهران اعلام شد:
1-مهدی چمران
2-هادی ساعی
3-رسول خادم
4-علیرضا دبیر
5-حسین رضازاده
6-بهنام محمودی
7-صمد نیکخواه بهرامی(بسکتبالیست)
8-جاسم ویشگایی(کاراته)
9-قادر میزبانی(دوچرخه‌سوار)
10-علی دائی
11-رضا یزدانی(کشتی)
12-علیرضا حیدری
13-مراد محمدی
14-مهدی بی‌باک
15-احسان قائم‌مقامی
. . .
================
نویسنده: فرشاد یوسفی
منبع
حضرت میخ

۲۳ : ۱۷ دوشنبه، ۶ آذرماه ۱۳۸۵     1 نظر

اتوبوس صلواتی

عنوان: اتوبوس صلواتی
نویسنده: بسامان

جونم براتون بگه! یه روز با اتوبوس سدخندان، داشتم می‌رفتم میدون رسالت. هوای گرم تابستون و ازدحام مسافرا، کلافه‌م کرده بود. از گرما داشتم هلاک میشدم. میله‌ٔ سقف اتوبوس رو گرفته بودم و، سعی می‌کردم با تمام فضای شُشم، بادی رو که از پنجره به زور از لابلای مسافرا تو می‌اومد، تنفس کنم. نیم ساعتی می‌شد که توی راهبندون اتوبان گیر کرده بودیم. من که خیلی گرمایی‌ام، بد جوری جوش اورده بودم. از دعوای شب گذشته با بابام هم هنوز آروم نشده بودم. وقتی حرفاش یادم می‌اومد، بیشتر داغ می‌کردم. سعی کردم توجه‌ام رو به چیزای دیگه بدم، تا بلکه بگومگوی دیشب یادم بره. پس رو کردم به انتهای اتوبوس، تا یه کم چشم‌چرونی کنم!؟ آخه دخترای این خط خیلی دلچسب‌تر از محله‌ٔ ما فقیرفقرا بودن!؟ همه سرخاب‌زده، شیک و با کلاس! خلاصه دیدنشون حال دیگه‌ای داشت!؟ همین‌جوری داشتم یک‌یکی ورق می‌زدمشون، که یهو یه صدای نکره از وسط اتوبوس بلند شد که: "محمّدیاش صلوات!" مسافرا هم به دنبالش صلواتی فرستادن. اما هنوز صلوات تموم نشده بود که یارو ادامه داد: "برای شادی روح شهدا، صلوات دوم رو بلندتر ختم کن!" صلوات دوم هم اگه یواش‌تر نبود، که بلندتر هم نبود، ختم شد. اما باز هنوز به انتها نرسیده بود که یارو ادامه داد: "برای سلامتی آقا امام زمان..." هنوز حرفش تموم نشده بود که یکی از مسافرا که جلوی من ایستاده بود، داد زد: "بس کن دیگه حاج‌آقا! بابا دیگه رمقی ازمون نموده که تو هم سلام و صلوات می‌خوای!؟"

با گفتن این حرف، همه ساکت شدن. و نگاها همه سمت اون بابا شد. اونایی هم که نمی‌تونستن ببیننش، هی سرشون رو اینور اونور می‌کردن که ببین این کیه که انقدر جسورانه پرید وسط صلوات!؟ خداییش من هم چه حالی کردم! اصلاً همه مشکلاتم یه دفه یادم رفت. قیافهٔ حاج‌آقا دیدنی شده بود. اما ازون بدتر، یه جوجه‌فکلی پشمالو بود که با عصبانیت از روی صندلی جلوی اتوبوس بلند شد به سمت یارو. به زحمت داشت خودش رو از لابلای مسافرا به سمت ما می‌کشید و داد می‌زد: "یعنی چی مرتیکه؟! الان حالیت می‌کنم!" حاج‌آقا که همون وسط‌ -‌مسطا نشسته بود، با دست جلوش رو گرفت و گفت: "آروم باش جوون! بذار ببینم این برادرمون چی می‌گه!" بعد ادامه داد: "صلوات که عیبی نداره برادر من!؟ عیب داره؟" مسافره که دیگه همهٔ بالا و پائینش رو به خوبی برانداز کرده بودم، و سر و وضعش نشون می‌داد که همچین مایه دار هم نیست، و کلهٔ کچلش هم توی ذوق می‌زد، گفت: "آخه عزیز من! من و این آقایون الان سه ربع ساعته که توی این راهبندون و هوای گرم، از این میله‌ها آویزونیم. اون‌وقت شما اونجا باسه خودت نشستی و می‌گی صلوات بفرست!؟" حاج‌آقا که سنی هم ازش گذشته بود، سریع از جاش بلند شد و گفت: "بیا برادر من! این جوون محبت کرده بود و جاش رو به من داده بود. حالا شما بیا بشین!" آقای کچل خان، بلافاصله جواب داد: "نه پدر من! شما راحت باش! اما کاش بجایی اینکه سه‌تا سه‌تا امر به صلوات کنی، از مسافرایی که از اول ایستگاه نشستن روی صندلی می‌خواستی تا جاشون رو با بقیه عوض کنن. تا یکی مث این بنده‌ٔ خدا که با بچه‌ش سرپا وایستاده، یه کم خستگیش در می‌رفت. آخه تکون دادن یه زبون نیم مثقالی و سه تا صلوات فرستادن که زحمتی نداره. اگه می‌خواین ثواب کنین، این هیکل صد کیلویی رو یه تکون بدین!" و بادستش به اون جوونک پشمالو اشاره کرد.

اتوبوس صلواتی

بچهه که بهش می‌خورد از اون بسیجیای دو رگه باشه، که یه رگ روی گردن دارن و یکی روی زبون! با عصبانیت اومد طرف ما: "آشغال عوضی! من اگه صد کیلوام، عوضش مث تو بیشور نیستم، که حرمت آقا رو نگه نمی‌داری و صلوات رو ضایع می‌کنی!" با جلو اومدن بچهه، مردم دست به کار شدن و جلوش رو گرفتن. یکی گفت: "بابا صلوات بفرستین!" بچهه گفت: "این آشغال صلوات نمی‌دونه چیه آخه!" حاج‌آقا که بلند شده بود، اومد جلوتر و پسره رو نگه داشت. من هم که هی توی دلم می‌گفتم: «آخ جون! الان دعوا میشه!» گفتم: "ولش کن حاج‌آقا! بچه عقده‌ای میشه! بذار بیاد ببینیم چی کار می‌خواد بکنه!؟"

بچهه با شنیدن حرف من، دیگه از کوره در رفت، و جفت رگاش خونی شد!؟ داد زد: "مث اینکه تو هم تنت می‌خاره! هان؟! نکنه باهمین؟! اگه مَردین ایستگاه پیاده شین! به مولا علی جفتتون رو یه نفره حریفم!" از سروصدای توی اتوبوس، راننده هم عصبانی شد؛ و ازون جلو فریاد زد: "تمومش کنید دیگه! همه‌تون رو همینجا وسط اتوبان پیاده می‌کنما!" بچهه روش رو کرد سمت راننده و داد زد: "آره آقای راننده نگه دار تا من حال این دوتا کثافت رو بگیرم!" راننده یه دفه زد رو ترمز. ترمز دستی رو کشید و داد زد: "همه پیاده! آخرشه!" مسافرا صداشون درومد. یکی می‌گفت: "آقا برو جون بچه‌ات! من دیرم شده به خدا!" اون یکی می‌گفت: "بابا بی‌خیال شین! قباحت داره!" راننده اومد جلو. یقه بچهه رو گرفت و هلش داد سمت در و گفت: "بیرون!" بعد هم به ما اشاره کرد و گفت: "شما! کدومتون بودین؟ بیرون!" من که دلم باسه دعوا غش می‌رفت، و می‌خواستم پیش دخترا هم خودی نشون بدم، رفتم جلو. یارو کچله هم به دنبال من. اون وسط، حاج‌آقا جلوی یارو رو گرفت و گفت: "برادر من! زشته! در شأن شما نیست با این سن وسال دعوا کنی. بیا بشین جای من." من که دیگه رسیده بودم جلوی در، با ناباوری دیدم، یارو صورت حاج‌آقا رو ماچ کرد و گفت: "ببخشید حاج‌آقا! قصد توهین نداشتم." حاج‌آقا هم گفت: "می‌دونم! اشکال نداره!" بچهه که پائین منتظر وایستاده بود، یهو من رو که هاج و واج مونده بودم، کشید بیرون.

آقا روز بد نبینین! تا اومدم به ‌خودم بجنبم، اولین مشت اومد صاف زیر چشَم. من که هنوز گیج بودم، که چرا من تنها دارم کتک حرفای اون کچل رو می‌خورم، مشت دوم رو هم دریافت کردم. راننده در اتوبوس رو بست. و اتوبوس در حالیکه همهٔ مسافراش به ما نگاه می‌کردن، راه افتاد. آقا حالا بخور، کی نخور! من که بچه پائین شهر بودم و کلی ادعا، از بس متحیر بودم، هیچ عکس‌العملی نشون نمی‌دادم؛ و می‌ذاشتم بچهه هرچی می‌خواد بزنه! اون بی‌وجدان هم که انگار داشت با قاتل امام حسین می‌جنگید، هرچی زور داشت تو مشتاش جمع می‌کرد و، حواله صورت و شکم من می‌کرد. آقایی که شما باشی، و البته خانمی هم که شما، اون روز سیاه و کبود رسیدم خونه. سر کوچه‌مون، هیأتی راه انداخته بودن، و شربت صلواتی می‌دادن. دوتا لیوان گرفتم و، دوتا صلوات زوری فرستادم. یارو گفت: "صلوات سوم رو هم برای سلامتی آقا امام زمان بلندتر بفرست!" با اینکه دوتا لیوان بیشتر نگرفته بودم، گفتم چشم: "اللهم صل علی محمد و آل محمد!"

توضیح از سوی نویسنده: متن اولیهٔ این داستان سالها پیش، زمانیکه برای اولین بار از طرف مقامات حکومتی «طرح هزار صلوات» ارائه شد، و با موافقت چندین ارگان و نهاد و سازمان دولتی و گاه غیردولتی مواجه شد، نوشته شده است.
توضیح: کاریکاتور مزبور از سایت نویسنده برداشته شده وکپی رایت یا کپی لفت آن به اینترنت‌نامه‌ی انتقادی-فکاهی زابغر هیچ ربطی ندارد!!

دکتر شنگول

۰۲ : ۱۲ دوشنبه، ۲۹ آبانماه ۱۳۸۵     0 نظر

شنيدستم که عمران صلاحي

شاعر: هادی خرسندی

دوستاني که راجع به زنده ياد عمران صلاحي مينويسيد .... من که نبودم و از دور شنيدم. چرا هيچکدامتان راجع حمله اي که به دفتر مجله کردند تا او را بگيرند، نمينويسيد؟ چرا از نيمه مخفي زندگي کردنش نميگوئيد؟ چرا از اينکه اسم قلمي اش را کرد «شکرچيان» حرف نميزنيد؟ هان؟
چرا از تهديدها و خط نشان ها و تعقيب ها ....؟
اگر يک جائي نوشته ايد و من نديده ام لطفاً خبرم کنيد يا اگر خبري داريد بگوئيد تا ما بنويسيم.

شنيدستم که عمران صلاحي
گذر ميکرد با وحشت ز راهي

ز دور آمد صداي پاسداري
که ميدانم کجا هستي سياهي!

شنيدستم که کارت خنده دارست
که استادي تو در طنز و فکاهي

اگر بار دگر چيزي نوشتي
گرفتار مني خواهي نخواهي

سرت را ميبرم من خنده خنده
ميان غش غشي و قاه قاهي

که گر بار دگر گفتي حکايت
بگوئي سبک تو کردم رعايت!

دکتر شنگول

۲۳ : ۴۶ چهارشنبه، ۱۷ آبانماه ۱۳۸۵     1 نظر

داستان های کودکی

منبع: روزنامه‌ی کیهان، 5 مهرماه 85
گاو ما ما می کرد.گوسفند بع بع می کرد. سگ واق واق می کرد. و همه با هم فریاد می زنند حسنک کجایی؟ شب شده اما حسنک به خانه نیامده. حسنک مدتهای زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت تنگ به تن می کند. او هر روز به جای غذا دادن به حیوانات، جلوی آینه به موهایش ژل میزند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او موهای خود را گلت کرده. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند؛ چون او با پترس چت میکرد. پترس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پترس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سر زمین برود. اما کوه روی ریل ریزش کرده بود ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد. ریز علی چراغ قوه داشت ولی حوصله‌ای در سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد.کبری و مسافران قطار مردند. اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه

سوت و کور بود. الان چند سالی هست که کوکب خانم همسر ریز علی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد. اما گوشت ندارد .او کلاس بالایی دارد. او فامیل پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید، چوپان دروغ گو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد. چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد. به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستانهای قشنگ وجود ندارد.

دکتر شنگول

۲۱ : ۳۹ سه شنبه، ۹ خردادماه ۱۳۸۵     0 نظر

همه با هم برای سرود ملی

نیما نکیسا، پژمان جمشیدی و مهرداد میناوند سرود ملی ایران را اجرا کرده اند. اصولآ این روزها بر همه‌ی ملت عزیز و شریف ایران واجب است که با اجرای یک سرود ملی وظیفه‌ی خود را انجام دهند. اتحادیه‌ی نان بربری پزان بدون مرز نیز طی اطلاعیه‌ای اعلام کرد که ما هم یک سرود ملی داریم اجرا می‌کنیم. بروبچه‌های سازمان حفاظت از قصابان گوشت لخم نیز دارند سرود تهیه می‌کنند. از طرفی گروه سرود دبستان دخترانه‌ی کوچه‌ی پایینی طی اطلاعیه‌ای خبر از آماده شدن سرود ملی فوتبال داده، ولی چون می‌خواهند بعضی از مسائل رعایت شود تمام دختربچه‌ها موظف هستند با صدایی کلفت و مردانه سرود اجرا کنند، تازه سیبیل هم می‌گذارند.
انجمن غیردولتی خوانندگان شدیدآ فولکوریک نیز سرود خاصی برای تیم ملی اجرا کرده‌اند که نامش "بهش بگو پلنگه ... پلنگه چشم قشنگه" است. احتمالآ این سرود خیلی جواب می‌دهد. بقیه هم دارند سرود ملی آماده می‌کنند که مهمترین آن "لب کارون" نام دارد.

نویسنده: هومن کواکبی
منبع: روزنامه گل (سه‌شنبه دوم خرداد ۱۳۸۵) ستون گل حلبی
حضرت میخ

۱۴ : ۲۶ یکشنبه، ۷ خردادماه ۱۳۸۵     2 نظر

خودکشی نکردن هنر است!

عنوان: خودکشی نکردن هنر است!
نويسنده: اشکان نيری، مجله هفت سنگ

خودکشی کردن که کاری ندارد، هنر ندارد، افتخار ندارد. یک نفرت ِ کور می‌خواهد که الحمدلله در وجود همه‌ی ما، از بچه‌ی پنج ساله تا پیرمرد نود و پنج ساله، به وفور یافت می‌شود؛ چند لحظه جنون ِ بی‌بازگشت می‌خواهد؛ و یک راه ِ مطمئن و بی‌درد! (حماقت نکنیدها! روش‌های با درد زود آدم را پشیمان می‌کنند و به بافت‌های جسمی هم زیاد آسیب می‌رسانند!)
زنده ماندن هم هنر نیست، شجاعتی نمی‌خواهد، حماقت می‌خواهد که نود و نُه درصد مردم(بلکه صد در صد!)، حالا چه روشن‌فکر چه تاریک‌فکر چه هرچی، دارند!
خودکشی نکردن هنر است. نه از آن نوع که بگویی خودکشی فرار کردن است و باید ماند و جنگید و این زندگی کارزار ِ خوبی و بدی‌ست و ازین شر و ورا! نه! که اگر این باشد باید زودتر تمامش کنی و گورت را گم کنی! که چه فایده یک عمر جنگیدن و به خود باد انداختن که چی؟ که ما زنده‌ایم؟! خب، نباشیم! ماندن ِ ما در این دنیا چه افتخاری ست؟! اصلا مگر ما نادر شاه هستیم که تا آخر ِ عمر مجبور باشیم بجنگیم؟! شاید یک‌نفر آدم ِ لطیف اصلا از جنگ بدش بیاید!
برای من چیز دیگری مقدس است و آن این است که بخواهی خودت را بکشی، حتی تا نزدیکش بروی یا حتی خودکشی کنی اما ناگهان یک یا چند تا چیز ِ کوچک و مسخره به زندگی برت بگرداند!
مثلا تماشای یک مسابقه‌ی فوتبال، یا خریدن یک پاکت تخمه‌ی بوداده‌ی آفتابگردان و قدم زدن و تخمه شکاندن، یا مثلا دوباره دیدن ِ فیلم ِ «گوست داگ» و غرق شدن در خلسه‌ی آن عارف ِ آدم‌کُش! یا مزمزه کردن ِ خاطرات گذشته در همان جاهایی که در گذشته بودی و خلاصه این که بفهمی که بقول سهراب: «هی فلانی! زندگی شاید همین باشد!»

شاید بزرگترین دستاورد یک خودکشی ِ ناموفق این باشد که بالاخره بفهمی زندگی چندان هم چیز بزرگ و سخت و عجیب و غریبی نیست و از چیزهای بسیار کوچک و معمولی و بظاهر مسخره و احمقانه تغذیه می کند:
از یک شادی کودکانه که از سوار شدن به چرخ و فلک دست می دهد یا از حسرت یا هیجان یا نفس ِ راحت ِ یک توپ فوتبال لعنتی که بجای تور به دیرک دروازه بوسه می‌زند! یا از یک سکانس جذاب ِ سینمایی که مثلا قاتل دارد بسوی شکارش می‌رود و ما می‌ترسیم و در عین‌حال می‌خواهیم که کسی متوجه‌ی آقا قاتله نشود! یا از گاز دادن و سرعت گرفتن در سکوت در یک بزرگراه، یا از فشار ِ بوسه‌ای ممنوع روی لب‌های خشکی زده‌ی یک وجود ِ انسانی ِ گرم! یا از ذوق‌مرگ شدن از دیدن ِ یک منظره‌ی زیبا یا از یک کابوس که با تمام جزئیاتش در تمام روز روی زندگی‌ات می‌خوابد و واقعیات را دفرمه می‌کند! یا از یک شادی ِ بی‌دلیل! یا از یک طره‌ی مو یا از قر کمر!...
تا آخر دنیا می‌شود از این دست چیزها را پشت سرهم ردیف کرد. همه‌ی آدم‌ها از این چیزهای کوچک و بظاهر احمقانه در زندگی‌شان دارند.
اما بالعکسش، دستاورد یک خودکشی ِ موفق چیست؟!... خب، البته همه که صادق هدایت نیستند که خودکشی شان باعث جذاب شدنشان شود! 

اصلا من سؤال دارم آقا! اصلا نمی‌دانم این‌ها که خودشان را می‌کشند از کجا می‌دانند وضعشان بهتر می‌شود؟! مگر نه اینکه ما هرکاری را حداقل به خیال ِ بهتر شدن انجام می‌دهیم؟... اصلا از کجا معلوم؟ شاید خدایی هم باشد! شاید جهنم و بهشتی هم باشد! (من چه می‌دانم؟! دارم می‌گم شاید! شاید هم نه، هیچی نباشد!) شاید این خدا هم مثل ما از این احمق‌هایی که خودشان را با‌ بهانه یا بی‌بهانه می‌کُشند بدش بیاید و تا آخر دنیا آنها را در آتش جهنم بسوزاند. خب، حق هم دارد!...

اصلا بیایید همه باهم هر وقت از زندگی خسته شدیم فورا خودکشی کنیم اما یواش(!)؛ تا نمیریم! تا بفهمیم زندگی چیز مزخرفی‌ست و ارزش اینجور مسخره‌بازی‌ها را ندارد. و دوباره سرحال و شنگول برگردیم و زندگی کنیم!

دکتر شنگول