۱۸ : ۱۵ یکشنبه، ۱۸ آذرماه ۱۳۸۶     2 نظر

ترکی نیم‌پز

معورف دور - مشهور دور که اساساً سیاسته پدر و مادر یوخدور!... به همین مناسبت ایله من مدتهاست می‌خواهم سیاست باز بشوم که یاخچی شغل است. یکی کفترباز، یکی قمارباز، یکی حقه‌باز می‌شود. مگر عیبی‌وار؟!... خوب‌ دیگر... بنده هم اولارام سیاست باز!!

پریشب هوا چخ گرم بود. پشه مشه‌ها مثل مامور مالیاتی کیمین اذیت می‌کردند. پس بالا و پایینم را خاراندم. بیلمیرم چطور شد که دیدم در برابر حضرت پروردگار چهارزانو نشسته‌ام!!... اول منه یاخچی از بالا تا پایین ورنداز کرد، با متانت منه فرمود : نه کاره سن کیشی؟!... عرض ایله دیم می‌خواهم تازه تازه دن سیاست باز لیخ کنم. فرمود نیه سیاست را انتخاب کرده‌ای؟! عرض ایله‌دیم باید بالاخره با یک چیزی بازی کنم.

خداوند عالم منه خنده‌اش گرفت، گفت: سنین برنامه چه چیزی است، منه شرح بده. گفتم: منیم برنامه این است که روزی که چوخ چوخ گردن کلفت بشوم، پدر هر کسی که منه دشمنی کرده است درآورده کنم... بعد به مردم دستور ویره‌رم تابستان میوه پیوه خورده نکنند. خودم سنه قرارداد مقاوله‌نامه امضاء ایله‌رم از بهشت میوه صادر کنی که ارزان‌تر تمام اولاجاخ...
بعد دستور می‌دهم که هیچ‌کس آشامیدنی سو استعمال نکند، بلکه آب حوض استفاده ایله‌سون ثوابش بیشتر است...بعد امر می دهم اتوبوس موتویوس تعطیل!!... سواری مواری ففقط ایله با اولاخ... برای اینکه نجیب حیوان است جفتک‌پرانی یوخدور!!... با بیرکیلو طلا تفاوت مفاوتی نباشد... بعد برای خودم هر نه دلم بخواهد ‌آماده ایله‌رم... بعد هم می‌روم...

بوردا، داشتم سخنرانی را ادامه می‌دادم، دیدم بیر هیولا نازل شد، منه بیر سیخ فرو کرد، غضبناک گفت: «پاشو برو پدر بیامرز، البته سن دنیا را به هم بریزی!...»
منه محکم پس گردنی چالدی، انداخت از آن بالا پایین افتادم زمین پخش اولدوم، بتر عرق سرد همه جایم خیس کرد، چشمهایم لاپ گشاد!!... بویاندا نگاه کردم، دیدم بی‌کتاب بویوک پشه نشسته نوک دماغم ابوعطا چالیر!...
بیرایکی اوچ دفعه پشت سر هم عوض ایله‌دیم: استغفرلله!... استغفرلله...! استغفرلله!

نويسنده: علی زرين قلم
(هفته‌نامه توفيق)

جغور بغور

۲۳ : ۳۵ سه شنبه، ۱۲ دیماه ۱۳۸۵     2 نظر

خانه‌ی اشباح

عنوان داستان: خانه‌ی اشباح

نویسنده: عمر سیف الدین (نویسنده‌ی ترک)

مترجم: رشید ریاحی

«این هم یک خانه‌ی خالی.»

"سرمدبیگ" ویلای عالی سفید رنگی را که در برابر بیشه‌ی کاج قرار داشت، به نگهبان نشان داد. عمارت سفیدرنگ همچون تراشی از مرمر، زیر نور آفتاب می‌درخشید.

اما نگهبان سری از روی تأسف تکان داد و گفت: «بگذریم آقا. بگذریم... اینجا برای شما مناسب نیست.»

«چرا عزیزم؟»

«بهتر است آن یکی را که الآن نشانتان دادم اجاره کنید. کوچک است اما خوش یمن است. هرکس آنجا سکونت می‌کند هر سال صاحب پسر می‌شود»

سرمدبیگ گفت: «اما ما دوازده نفریم... چگونه می‌توانیم با این جمعیت در پنج اتاق کوچک جا بگیریم؟ اما این یکی را ببین... مثل اینکه برای ما...»

نگهبان صحبت سرمدبیگ را قطع کرد و با قاطعیت گفت: «آقا شما نمی‌توانید در این خانه زندگی کنید.»

اما سرمدبیگ نمی‌توانست چشم از این ویلای زیبا بردارد. او که بیست سال بود صاحب زن و زندگی شده بود، همیشه آرزوی چنین خانه‌ای می‌کرد. به تندی از نگهبان پرسید: «چرا نمی‌توانم؟»

«آقا... اینجا خانه‌ی اشباح است. در این خانه، شبح وجود دارد»

«کدام شبح؟»

«اشباح معمولی... اشباحی که شبها نمایان می‌شوند و راحت و آسایش را از ساکنین خانه سلب می‌کنند.»

سرمدبیگ از آن دسته اشخاصی بود که به حواس بینایی و شنوایی خود زیاد اطمینان ندارند. او وجود اشیاء را هنگامی باور می‌کرد که با دست خویش آنها را لمس کرده باشد.

به عقیده‌ی او چشم‌ها و گوش‌ها فقط عوامل مخصوصی برای کسب اکاذیب هستند. اما دست‌ها را دیگر نمی‌توان گمراه کرد.

سرمدبیگ در حالیکه لبخند میزد، گفت: «ما از اشباح نمی‌ترسیم.»

نگهبان با وحشت مشتری خود را نگریست، گویی کلمه‌ی کفری شنیده است.

«بله.. بله.. همه در آغاز اینطور می‌گویند. اما در عمل بیش از یک ماه در این خانه‌ی لعنتی دوام نمی‌آورند.»

سرمدبیگ پاسخ داد: «تو با این‌ها چه کار داری.. بیا همین الآن خانه را ببینم.»

«اما کلید پیش ارباب است.»

«ارباب کیه؟»

«حاج نیاز افندی.. منزلش همین نزدیکی‌ها است.»

«برویم کلید را بگیریم.»

«خوب. اما...»

نگهبان جمله‌ی خود را ناتمام گذاشت و به اتفاق سرمدبیگ به سوی خانه‌ی ارباب روانه گردیدند. بین راه پیرمرد نگهبان خلاصه‌ی تاریخچه‌ی خانه‌ی سفید را برای مشتری حکایت کرد:

«ده سال است که هیچ مستأجری نتوانسته است بیش از یک ماه در این خانه زندگی کند. ابتدا شبح به سادگی ظاهر می‌شود.. بعد سنگباران دیوارها را به وسیله‌ی سنگهای درشت شروع می‌کند و سپس دست به شکستن شیشه‌ها می‌زند.»

نگهبان ادامه داد: «طی این مدت دو نفر از مستأجرین در نتیجه‌ی وحشت، دچار سکته‌ی قلبی شدند و درگذشتند. دخترخوانده‌ی یک مستأجر دیگر دیوانه شد و زن یکی دیگر از فرط وحشت بچه شش ماه‌ای سقط کرد.»

باری.. گفتند و رفتند تا به خانه‌ی "حاجی نیاز افندی" رسیدند. حاجی نیاز افندی سابقاً کارمند اداره اوقاف بود و پس از اعلام مشروطیت بازنشسته شده بود و حالا کارش خرید و فروش خانه بود.. باری.. آدمی بود درستکار و باایمان.

با اینکه در طول سال بش از یکصد خانه به وسیله‌ی او دست به دست می‌گشت، او هرگز حاضر نمی‌شد ویلای سفیدرنگ خود را به ریش هیچ مشتری ساده لوح و بی‌اطلاع این شهر ببند...

او می‌گفت: «از خدا می‌ترسم.. برای چه این کار را بکنم» و جالب تر اینکه هیچ وقت وجود اشباه را در خانه‌اش از کسی پوشیده نمی‌داشت.

اتفاقاً در را خود ارباب باز کرد. نگهبان در چند کلمه توضیح داد که مشتری جدیدی است و می‌خواهد ویلای سفید را ببیند.

خلاصه هر سه نفر روانه‌ی ویلای سفید شدند. صاحبخانه یک کلید مسی از جیب قبای خود بیرون آورد و با آن در را باز کرد و داخل باغ شدند. باغ واقعاً وحشی و غم انگیز بود.

نگهبان از ایوان ویلا فراتر نرفت. اما سرمدبیگ با ارباب به همه‌ی اتاق‌ها و زوایای خانه سر کشیدند.سرمدبیگ خانه را بیش از آنچه تصور می‌کرد پسندید و آهسته از صاحبخانه پرسید: «خوب.. کرایه‌اش چند است؟»

«زیاد نیست... فقط یکصد و هشتاد لیره در سال. اما کرایه‌ی سه سال را باید قبلاً بدهید.»

«این دیگر برای چی؟»

«هان، علتش این است که دشمنان من برای اینکه این خانه‌ی خالی بماند مشتریان را با انتشار اخباری درباره‌ی وجود شبح و غیره می‌ترسانند و آنقدر به گوش مستأجرین نجوا می‌کنند که آنها آنچه را از زبان‌های دروغ شنیده‌اند، باور کرده و اشباح را در کنار خود مجسم می‌نمایند و مرا دست تنها می‌گذارند و بدتر از همه اینکه خود آنها هم به عده‌ی مفتنین و دروغپردازان می‌پیوندند. اگر این کار دو سال دیگر بدین منوال ادامه یابد، من نه موفق به فروش این ویلا خواهم شد و نه موفق به اجاره دادن آن.»

سرمدبیگ گفت: «اما من نخواهم ترسید»

«خدا کند اینطور باشد»

سرمدبیگ از خانه خیلی خوشش آمد. کرایه هم مناسب بود. او به خاطر می‌آورد که برای یک خانه‌ی سه‌اتاقه یکصد و پنجاه لیره در سال مطالبه می‌کنند.

همان روز قرارداد بسته شد و ارباب پانصد و چهل لیره کرایه سه‌ساله را یکجا از مستأجر جدید خود گرفت. هنگام خداحافظی، سرمدبیگ یک اسکناس 25 لیره‌ای کف دست نگهبان گذاشت و از او تشکر کرد. پیرمرد آهی کشید و گفت:

«افندی... پول‌هایی که دادید بر باد رفت. نه تنها سه سال، بلکه حتی سه ماه هم در اینجا دوام نخواهید آورد.»

«خواهیم دید!»

بله خواهیم دید... حاج نیاز ار همه کرایه سه ساله را پیشکی می‌گرفت و اما هیچیک از مستأجران تا پاییز دوام نمی‌آوردند و در نتیجه کرایه‌هایی که پیشکی داده‌ بودند، می‌سوخت... یکهفته پس از امضاء قرارداد، سرمدبیگ و خانواده‌ی پرجمعیت او به خانه‌ی جدید اسباب کشی کردند.

سرمدبیگ در ترکیه به دنیا آمده بود. اما طرفدار این شعار اروپایی بود که می‌گوید: «روزها زحمت بکش، شبها تفریح کن!»

پانزده روز با آرامش و خوشی گذشت. شبی یک ناله‌ی وحشتناک، همه‌ی اهل خانه را از بستر خواب بیرون کشید و همه سراسیمه از اتاق‌ها بیرون دویدند. «آرتیمیسیا»، خدمتکار خانه فریادزنان آنسان که گویی جانش را می‌گیرند از طبقه‌ی بالا به پایین دوید و نفس‌زنان گفت که شخص سفیدپوشی را در کاجستان پشت خانه دیده است.

سرمدبیگ گفت: «به نظرت چنین آمده است»

او شهادت سایر خدمتکاران را هم که گفته‌ی آرتیمیسیا را تأیید می‌کردند، باور نکرد. تمام افراد خانواده وی ایوان مشرف به بیشه‌زار گرد آمدند. آرتیمیسیا با دست شبح سفید را به آنها نشان داد. شبح زیر درخت ایستاده بود و گویا خانه را تحت نظر داشت.

سرمدبیگ چشمانش را مالید و فریاد زد: «بر شیطان لعنت! نیروی تلقین را ببین!»

زنش و دختران و پسرانش که پهلوی او ایستاده بودند، رنگی به صورت نداشتند.

دختر بزرگتر گفت: «بابا، تلقین کدام است؟ این خود اوست. روبروی ما است. مگر نمی‌بینی؟ این چه ربطی به تلقین دارد؟»

سرمدبیگ گفت: «از وقتی ما اینجا آمده ایم، گوشهای ما را با افسانه‌ی اجنه و شیاطین پر کرده‌اند. هرکسی می‌آید فقط در این‌باره صحبت می‌کند و حالا ما تحت تأثیر این حرفها چیزی را می‌بینیم که در حقیقت وجود ندارد»

سپس سرمدبیگ داستان چشم‌بند معروف عصر به نام «کانوف» را نقل کرد که چگونه با نیروی تلقین، تماشاگران تئاتر را قانع کرد که ساعتهایشان درست کار نمی‌کند و نتیجه گرفت که:

سرمدبیگ این را گفت و بدون توجه به اعتراض‌های زنش به میان باغ دوید تا شبح را لمس کند، اما همین که او به بیشه‌زار نزدیک شد، شبح پا به فرار گذاشت و پشت درختها از نظر ناپدید شد.

درآن شب به جز سرمد بیگ، خواب آرام به چشم هیچیک از ساکنان خانه نیامد...

از آن شب به بعد پای شبح به این خانه باز شد و شبی نبود که او در میان باغ ظاهر نگردد. هربار سرمدبیگ تلاش کرد که بلکه به شبح دستی بزند، شبح بی‌درنگ محو می‌گردید.

کم کم اهل خانه به این وضع عادت کردند اما یکشب صدای وحشتناک عجیبی خانه را به لرزه درآورد. فردای آن شب پشت دیوار اتاق ناهارخوری، سنگ بزرگی کشف گردید. مادر سرمدبیگ با لحنی آمیخته به التماس به پسرش اخطار کرد: «اگر تو ما را از این جا بیرون نبری، من تو را نفرین خواهم کرد!»

دادن چهارصد و پنجاه لیره برای دو ماه؟! نه.. این اصلاً با سلیقه‌ی سرمدبیگ جور در نمی‌آمد. اما با این وضع چه کار باید کرد؟ تقریباً هیچ شبی نبود که خانه سنگباران نشود.

شبح همه را در اضطراب و وحشت دائمی نگه داشته بود. هربار که سرمدبیگ به سوی شبح می‌پرید، او بی‌درنگ در می‌رفت. نتیجه‌ی این تلاش‌ها همه هیچ بود.

همسایه‌ها از جریان سنگباران شبانه آگاه شدند و از روی دلسوزی به ساکنان خانه اعلام خطر کردند که اگر فوراً خانه را ترک نکنید، او شروع به شکستن شیشه‌ها خواهد کرد.

پریشانی سرمدبیگ وقتی بیشتر شد که تبصره‌ی قرارداد با نیازافندی را به یاد آورد: «موقع تخلیه، تعمیرات بر عهده‌ی مستأجر است». او حالا به این فکر بود که لااقل شیشه‌ها سالم بمانند. به تدریج شک و تردید بر او هم غلبه کرد. سرانجام تصمیم گرفته شد که خانه را تخلیه کنند! اما پیدا کردن خانه‌ی جدید برای این خانواده‌ی بزرگ به فوریت امکان نداشت.

با وجود همه‌ی شایعات مبنی بر گورستان بودن این خانه در گذشته و با وجود صداهای شبانه و سنگباران شدن خانه و شکستن شیشه‌ها، سرمدبیگ در دل اعتقادی به وجود اجنه و شیاطین نداشت. هر بار که او برای لمس کردن شبح از عمارت پا به بیرون می‌نهاد، شبح به چابکی در میان کاجها ناپدید می‌گردید و تعقیبش غیرممکن می‌گشت.

رزی این فکر به مغز سرمدبیگ خطور کرد که چطور است از اول شب در میان کاجها پنهان گردد و ناگهان راه را بر شبح ببندد و یا از پشت به او نزدیک شود و او را لمس کند.

اهل خانه جداً با این فکر مخالفت کردند و یکصدا فریاد زدند: «او تو را جابجا خواهد کشت!»

ولی سرمدبیگ با اینکه باطناً کمی احساس ناراحتی روحی می‌کرد، به هیچ وجه حاضر نبود که خود را تسلیم موهوماتی از قبیل وجود اشباح و اجنه و غیره کند.

غروب روز بعد او به بیشه‌زار رفت و آهسته روی یکی از شاخه‌های کاج بزرگ جای گرفت، انتظار طولانی شد و نیمه‌شب فرا رسید. پیدا است که در خانه هیچکس خیال خوابیدن نداشت.

نگرانی در درون همه موج می‌زد، سرمدبیگ از دور می‌دید که چگونه افراد خانواده‌ی بیچاره‌ی او روی ایوان گرد آمده‌اند.

ناگهان قلبش فرو ریخت. در پایین درخت، هیکل سفیدی نمودار شده بود. با آنکه سرمدبیگ اطمینان داشت که اگر دست به شبح بزند، محو خواهد شد، معهذا زنوانش از وحشت و ترس می‌لرزید.

«من نمی‌ترسم... این بدن من است که می‌ترسد.» با این فکر، اندکی به خود قوت قلب داد و آهسته به زمین فرود آمد و در تعقیب شبح به راه افتاد.

اینک برجستگی‌های بدن موجود اسرارآمیز را به وضوح می‌دید. سرمدبیگ بی‌آنکه دیده شود، از عقب به شبح نزدیک شد، دستش را دراز کرد... دستش به چیز سفتی برخورد کرد و شبح با وحشت امام یکه خورد اما از هم نپاشید.

شبح برگشت، همینکه سرمدبیگ را در برابر خویش یافت، پا به فرار گذاشت. سرمدبیگ فهمید که این هیکل سفید‌پوش هیچ ارتباطی با اجنه و شیاطین و اشباح ندارد. چون اگر این گونه بود، می‌بایست به محض اینکه به او دست می‌زد، محو می‌شد.

پس با قدرت بیشتری به تعقیبش پرداخت. در انتهای بیشه‌زار شبح خواست که از روی دیوار کوتاهی بپرد و در اینجا بود که سرمدبیگ به او رسید. آخر سرمدبیگ مرد نیرومندی بود.

شبح وقتی مقاومت را بی‌فایده دید، از تکاپو بازایستاد و ساکت گشت. سرمدبیگ، شبح ِ بخت برگشته را به روی دوش انداخت و در حالی‌که به او می‌گفت: «به تو خواهم فهماند که چگونه مردم را مسخره می‌کنند!» به سوی خانه روان گردید.

وقتی از بیشه خارج شد، با فریاد نیرومندانه‌ای خطاب به اهل خانه گفت: «چراغ بیاورید، تا قیافه‌ی منحوس او را تماشا کنیم!»

شبح به هیچ‌وجه نمی‌خواست که از روپوش سفیدی که خود را با آن پیچیده بود، جدا گردد. وقتی که سرمدبیگ به زور روپوش سفید را از صورت او به کنار زد، همه از تعجب خشکشان زد. جلوی آنها «حاج نیاز افندی» ایستاده بود...

بیچاره برای اینکه شناخته نشود، چهره‌اش را با دست‌هایش می‌پوشانید.

مادر سرمدبیگ پرسید: «اما تو چرا مردم بیگناه را می‌ترسانی و دیوانه می‌کنی؟»

سرمدبیگ به جای ارباب پاسخ داد: «علت آن را من می‌دانم». و بعد از دختر بزرگش خواهش کرد که به اتاق کار او برود و قرارداد و قلم و دوات بیاورد.

وقتی قرارداد و قلم و دوات حاضر شد، سرمدبیگ آمرانه به او گفت: «هان. قلم را به دست بگیر. اگر نمی‌خواهی جواب همه‌ی آنهایی که به دست تو بدبخت شدند را بدهی، هرچه می گویم بنویس و امضا کن.»

حاج نیاز افندی با عجله قلم را به دست گرفت و بدون تردید آنچه را که دیکته می‌شد، نوشت:

«توسط مستأجر خانه، سرمدبیگ ، مبلغ یک هزار و هشتصد لیره بابت اجاره شش‌ساله‌ی ویلا نقداً به من رسید».

حاج نیاز افندی پس از امضای زیر قرارداد به آن سوی باغ که هرشب در آنجا ناپدید می‌گردید روی کرد و آهسته به راه افتاد. این بار فقط نیمی از بدنش در روپوش سفید پوشیده شده بود.

مردم تعجب می‌کردند که چگونه سرمدبیگ دو سال است در خانه‌ی اشباح زندگی می‌کند!! همسایه‌ها به حاج نیاز افندی می گفتند:

«حتماً ارواح خبیثه‌ از خانه‌ی تو به جای دیگری نقل مکان کرده‌اند. مستأجر جدید تو خیال رفتن ندارد»

معمولاً در این گفتگوها، رنگ چهره‌ی ارباب اول سفید می‌شد، بعد به سرخی می‌گرایید و با غرولند می‌گفت:

«اینها...نه وضو گرفتن، نه روزه داشتن و نه نماز گزاردن، هیچکدام را قبول ندارند. کارشان از زن و بچه و مرد از صبح تا شب میگساری است. از این اشخاص نه تنها شبح بلکه شیطان هم فرار می‌کند.»

دکتر شنگول

۲۳ : ۴۷ جمعه، ۱۰ آذرماه ۱۳۸۵     0 نظر

تله!

عنوان داستان: تله!
نویسنده: ابوالقاسم حالت

آمیرزا تقی که در اصل نقال بود و بعد بقال شد و حالا از اجله‌ی تجار و اجنه‌ی فجار به شمار می‌رود، دختری دارد بیست و هشت ساله که هنوز شوهر نکرده و اگر به زودی بیخ ریش کسی ماسیده نشود ترشیده خواهد شد.

این خانم وقتی که بی بزک نیست، پر بدک نیست. دو تا خواستگار پر و پا قرص هم دارد که اسم یکی "جعفر" است و نام دیگر "کاووس". اینها "فرنگیس" را که دختر آمیرزا تقی است بیشتر برای ثروت پدرش می‌خواهند، نه برای وجاهت خودش.

آقا میرزا تقی هم خیلی ناقلاست. او می‌خواهد با دخترش تجارت کند. او میل دارد همانقدر که چند روز پیش از یک گونی زعفران ارزان‌خرید استفاده برد، از عروسی دخترش هم فایده‌ی هنگفتی ببرد. او به هیچ وجه مایل نیست دخترش را به خواستگارهای لات و لوتی امثال کاووس یا جعفر بدهد.او معتقد است که جنس تا فایده نکند نباید فروخت، ولو اینکه پنجاه سال هم بیخ انبار بماند و بپوسد.

به هر حال کاووس و جعفر مدتهاست که برای خاطر دختر آمیرزا تی ول‌معطلند و هرکدام سعی دارند به نحو بهتری دل دختر را به دست آورند. فرنگیس چون خیلی فرنگی است از کاووس که قدری لوس است، خوشش نمی‌آید و به جعفر که کَت هزار تا «جعفر جنی» را از پشت می‌بندد، بیشتر گل و گردن نشان می‌دهد.

از این جهت کاووس خیال می‌کند اگر جعفر را از پیش پا بردارد به وصال دختر خواهد رسید و چندی بعد هم روی اسکناس‌های تانخورده‌ی پدرش خواهد افتاد. چه کند؟ چه نکند؟ بالاخره فکر کرد که آمیرزا تقی به همان اندازه که زرنگ است، همان قدر هم خسیس است و از خست شدید او می‌تواند به نفع خود استفاده کند. لذا کاغذ زیر را به آمیرزا تقی فرستاد:

«آقای آمیرزا تقی، من مدتی است که از نزدیک با شما و کار شما آشنایی دارم و می‌دانم که در مقابل ثروت سرشار شما، ده هزار تومان ارزشی ندارد. لذا اگر جان خود را دوست دارید تا فردا ساعت 10، هزار قطعه اسکناس صدتومانی در یک کاغذ روزنامه پیچیده، پشت صندوق زباله‌ای که سر کوچه‌تان است بگذارید. اگر این بسته‌ی صدهزارتومانی فردا ساعت 10 در آنجا نباشد، کشته خواهید شد. چنانچه این نامه با ماشین تحریر نوشته شده و بی امضاست معذرت می‌خواهم، لابد خودتان علتش را حدس می‌زنید.»

ضمناً کاووس نامه‌ی دیگری از طرف دختر به جعفر نوشت:

«جعفر عزیزم، چون پدرم با ازدواج من و تو مخالف است، می‌خواهم او را در مقابل عمل انجام شده قرار دهیم و بی‌اطلاع او ازدواج کنیم. بدین منظور نقشه‌ی خود را لای کاغذ روزنامه پیچیده در پشت صندوق زباله‌ای که سر کوچه‌ی ماست می‌گذارم. فردا ساعت 10، برو کاغذ را از آنجا بردارد و به مضمونش عمل کن. اگر جوابی هم دارد، بنویس و همانجا بگذار. من به موقع خود آن را برمی‌دارم.»

کاووس پس از ارسال این دو نامه پیش خود گفت: "آمیرزا تقی ِ خسیس که اگر دستش را داغ کنند یکشاهی از آن نمی‌افتد، قطعاً این کاغذ تهدیدآمیز را به مقامات مربوطه نشان خواهد داد و از دست کسی که می‌خواهد مفت ده هزار تومان از او بگیرد، شکایت خواهد کرد. مأمورین مربوطه هم برای دستگیری این شخص با لباس مبدل ساعت 10 از گوشه و کنار، صندوق زباله را مورد مراقبت قرار خواهند داد و از طرف دیگر جعفر از همه جا بیخبر به خیال اینکه کاغذ معشوقه‌اش را بردارد، ساعت 10 خود را به صندوق زباله رسانده، خم می‌شود که نامه را بردارد ولی یک مرتبه خود را در میان مأمورین در محاصره می‌بیند."

کاووس منظره‌ی دستگیری جعفر را در مغز خود مجسم می‌کرد و دلش از شوق در سینه می‌رقصید. با خود گفت: خوبست ساعت ده خودم هم در آنجا حاضر باشم و از دور ببینم که چطور رقیبم را می‌گیرند و به دستش دستبند می‌زدند.

به همین منظور، ساعت 9 و نیم در آن نزدیکی ها حاضر شد و به قدم زدن مشغول گرردید. در ضمن هرکس را که در آن اطراف می‌دید خیال می‌کرد که او مأمور دستگیری جعفر است که با لباس مبدل می‌خواهد انجام وظیفه کند.

درست یکدقیقه به ساعت ده مانده بود که جعفر از دور پیدا شد و بی‌اینکه به کسی توجه کند خود را به صندوق زباله نزدیک کرد.

کاووس هر دقیقه انتظار داشت که یک نفر هفت تیری از جیب بیرون درآورده و به جغفر بگوید: «دست‌ها بالا وگرنه کشته می‌شوی» ولی متأسفانه هیچکس کوچکترین حرکتی نکرد. تا اینکه جعفر به صندوق نزدیک گردید. خم شد و در پشت آن دست کرد. بسته‌ای را برداشت و همینکه بازش کرد، کاووس از دور دید که یک‌دسته اسکناس از لای آن بیرون آمد. فوراً فهمید که آمیرزا تقی وقتی آن کاغذ تهدیدآمیز را دیده از ترس جان خود بی‌اینکه شکایت کند صد هزار تومان اسکناس تا نخورده را در کاغذ روزنامه پیچیده و آنجا گذاشته است. آهی کشید و بی‌اختیار گفت: «ای بر پدر هرچه آدم بزدل و ترسو است لعنت!»

بیچاره می‌دید خواسته خاک بر سر رقیبش کند ولی با دست خود پول در جیب او ریخته است! در حالیکه مرتباً به بدشانسی خود و بزدلی آمیرزا تقی لعنت می‌فرستاد، دید جعفر پس از اینکه پولها در جیب جابجا کرد، مدادی درآورده، کاغذی نوشت و آن را توی همان کاغذ روزنامه پیچید و پشت صندوق زباله گذاشت و رفت.

پس از رفتن او کاووس به صندوق نزدیک شده، کاغذ را برداشت و دید چنین نوشته است:

«فرنگیس عزیزم، مبلغی که من باب مساعده برای مخارج ازدواج فرستاده بودی، به دستم رسید. امیدوارم بقیه‌اش را هم بفرستی که زودتر این امر خیر را انجام دهیم!»

دکتر شنگول

۲۲ : ۰۳ سه شنبه، ۲۳ آبانماه ۱۳۸۵     0 نظر

علایم آبستنی!

عنوان داستان: مریم
نویسنده: نورالله خرازی

 

آقای چاپار با داشتن یک شکم گنده و 50 سال عمر از آنهایی بود که عقیده داشت، مرد زن‌دار هرقدر هم زنش خوشگل باشد، اگر گاهگاه به بازار آزاد ناخونک نزد خیلی احمق است!

آقای چاپار معتقد بود، اصولاً کلمه‌ی نجابت، زن دوستی، و محبت خانوادگی و این قبیل مزخرفات (البته به عقیده‌ی آقای چاپار) برای خر کردن مردهاست. وگرنه اگر کسی حقیقتاً شعور داشته باشد، دو دفعه پشت سر هم یکجور خوراک نمی‌خورد.

میگویند «زوجه» که خوشگل شد، دور «رفیقه» را باید خط کشید. ولی آقای چاپار عقیده داشت کله پاچه و «جغور بغور» خیابان از چلو خورشت معطری که در خانه می‌پزند زیادتر زیر دندان آدم مزه می‌کند!

خلاصه سرتان را درد نیاورم، تمام این مقدمه ها را چیدم که خدمتتان عرض کنم، آقای چاپار سوزاک گرفته بود! یعین منطق بالا، طبیعتاً سوزاک و «غیره» می‌آورد!

سوزاک هم که این روزها عیب نیست و بدون آن مردانگی را کامل نمی‌دانند و تازه آقای چاپار پکر بود چرا بیست و پنج سال قبل سوزاک نگرفته است که پیش سر و همسر مردانگیش مسجل شده باشد!!

ولی دلش خوش بود که «ماهی را هر وقت از آب بگیرد تازه است». از این گذشته به سلامتی هرچه سوزاکی است: از هر صد نفر دکتر که در تهران تابلو زده‌اند، 78 نفرشان از تصدق سر «امراض تناسلی» نااهلها نان می‌خورند و از بس قشنگ اعلان می‌کنند که آدم هوس می کند سوزاک بگیرد!

زیاد حاشیه رفتم، آنهم حاشیه رفتی که قلم را به بی‌حیایی می‌کشاند.

خوشمزگی داستان ما از اینجا سشوع می‌شود که آقای چاپار به آقای دکتر مراجعه می‌کند و آقای دکتر هم بر حسب معمول دستور می‌دهد، ادرارش را تجزیه کنند و صورت تجزیه را بیاورند.

چاپار وقتی از آزمایش به منزل برگشت (برخلاف عادت 50 ساله‌اش!) به زحمت در یک شیشه ادکلن کارخانه‌ی «معطر» ادرار کرد و یک چوب پنبه هم سرش گذاشت و (بدون خجالت) دخترش را صدا کرد و شیشه را دستش داد و گفت به آزمایشگاه ببرد.

مریم دختر 16 ساله و زیبای آقای چاپار شیشه‌ی ادرار را لای کاغذ روزنامه پیچیده از خانه خارج شد.

تصدیق بفرمایید پدر خانواده وقتی بی‌بند و بار شد، باقی اعضای خانواده هم به سرعت فاسد می‌شوند. ولی زودتر از همه "دختر منزل" پالانش کج می‌شود. بی‌جهت نیست که به زنها می‌گویند جنس "لطیف"!

مریم از خانه خارج شد ولی از بس سرگرم نظربازی بود، سرپیچ خیابان وقتی خواست به یکی از جوانها یک «پدرسوخته»‌ی مصلحتی (!) بگوید پایش به سنگ گرفت و شیشه از دستش افتاد و شکست… و «امانتی پاپا» با تمام «گونوکوک»هایش بر خاک ریخت!

مریم مضطرب شد و تبسم از گوشه‌ی لبش ریخت. ولی آدمهای پررو (چه زن و چه مرد) علاج همه کار را با پررویی پیش می‌برند. برای مریم زیبا که دور از چشم پدر و مادر، یک جنین سه ماهه در شکم داشت، ریختن یک شیشه‌ی ادرار، چندان مهم نبود. با خونسردی از نزدیک‌ترین دواخانه یک شیشه‌ی خالی خرید و به منزل برگشت و مخفیانه از ادرار شخصی خود شیشه را پر کرد و به آزمایشگاه برد.

دو روز بعد، وقتی ورقه آزمایشگاه به دست آقای چاپار رسید، اینطور نوشته بود:

«آقای محترم!

با کمال افتخار (و اطمینان) اطلاع می‌دهد که در تجزیه‌ی ادرار آن وجود محترم، علایم حاملگی کاملاً نمایان است!»

الآن مدتها از این قضیه می‌گذرد و هنوز آقای چاپار نفهمیده است که چرا وقتی آدم سوزاک می‌گیرد و ادرارش را تجزیه می‌کنند، علایم آبستنی آشکار می‌شود؟!

دکتر شنگول

۱۲ : ۵۴ جمعه، ۱۲ آبانماه ۱۳۸۵     0 نظر

تا کتک نخورید آدم نمیشید!!!

(در حاشیه بازی استقلال-پرسپولیس)

عنوان داستان: تا کتک نخورید آدم نمیشید!!
نویسنده: عزیز نسین
مترجم: رضا همراه
تصرف: طنزنویس

امروز ظهر توی اتوبوس انقلاب-آزادی بودم. با این که جمعه بود ولی اتوبوس خیلی شلوغ بود. مثل اینکه کل ملت می خواستن برن استادیوم بازی استقلال-پرسپولیس رو ببینن. اتوبوس تا درش پر بود که سلمان آقا هم به زور و آخ و ناله کنان آمد بالا... سر تا پاشو که نگاه می کردی معلوم بود یارو عوضی سوار شده. جای اون توی اتوبوس نبود.. آمبولانس باید سوار میشد!!!

دست چپش را با باند به گردنش انداخته بود.. سرش را باندپیچی کرده! زیر چشم راستش سیاه شده و چشم چپش قرمز بود...

به هر زحمتی بود آمد بالا.. یکی از مسافرها که باهاش آشنا بود، بلند شد و صندلی شو داد به اون... سلمان آقا با آخ و ناله نشست و مثل ساعت که دائم تیک تاک می کنه مشغول آخ.. واخ شد!!.

- مُردم.. خدا عمرت بده آقا که جاتو به من دادی.کسی که جاشو بهش داده بود، پرسید:

- سلمان آقا... خدا بد نده، چی شده!؟

سلمان آقا به زحمت کمرش را راست کرده و به صورت طرف خیره شد... تازه او را شناخت و گفت:

- آخ... واخ... آقای شریف شمائی؟.. مُردم نپرس.. درست سه ماهه که خونه خوابیده بودم...

- دکتر چی تشخیص داده؟

- راستش این مرض خیلی هم مسری هست... من از پسرم گرفتم. (چند تا از مسافرها که اطراف سلمان آقا بودند، عقب رفتند. می ترسیدند این مرض مسری به اونا هم سرایت بکنه!)

- پسرت حالا تو بیمارستانه؟

- نه.. اون مرضش خیلی خطرناکه.. تیمارستان هم راهش نمیدن!

- تعریف کن ببینم این چه مرضی یه؟!

سلمان خواست کمی راست تر بنشینه که صدای آخ و واخش درآمد:

- آی.. آخ.. اما... والله پسر من به جای درس خواندن و مدرسه رفتن همش دنبال توپ بازی بود. دو سال تو کلاس اول راهنمایی ماند.. دو سال هم تو کلاس سوم راهنمایی رفوزه شد...

هرچی می گفتم: پسرجان این توپ بازی را ول کن، جواب میداد: «مگه میشه بابا؟». خدا را شکر پای چپش شکست و دیگه نتونست بازی بکنه. اما پسره دست بردار نبود. حالا هم که نمی تونست بازی بکنه برای تماشای مسابقه می رفت..

یکروز خبر آوردند پسرم کلانتریه. رفتم کلانتری، دیدم پسرم با تماشاچیها دست به یقه شده و حسابی بزن و بزن راه انداختن.. پرونده را بستم و بردمش خونه. وقتی خوب شد با خواهش و تمنا ازش خواستم دیگه به تماشای مسابقه نره.. ولی پسرم زیر بار نرفت و گفت: «شماها راس میگین، ولی من نمی تونم قبول کنم».

یکروز گفتم برم ببینم این مسابقه چیه که از حرف پدر و مادر مهمتره. به اتفاق پسرم به تماشای مسابقه فوتبال جنجالی استقلال-پرسپولیس رفتم. بازی شروع شد. من نه از بازی سر می می آوردم، نه تیم ها را می شناختم، نه طرفدار کسی بودم... .

هرکس می برد و هرکس می باخت، به من ارتباط نداشت، فقط هر وقت توپ از زیر پای بازیکنان در می رفت یا زمین می خوردند، من می خندیدم و مسخره شان می کردم...

بالاخره یک توپ به تیر دروازه خورد و رفت توی دروازه؛ اما دروازه بان سریع توپ را گرفت و پرت کرد بیرون!!! صدای هورا و داد و بیداد جمعیت یکباره بلند شد... یک عده داد می زدند: «گُل! گُل!». یک عده انگشت شستشان را به نشانه «بیلاخ» به سایرین حواله می دادند! یک عده می رقصیدند.. یک عده هم وسط زمین اطراف داور جمع شده بودند.

منکه چیزی سرم نمی شد، فهمدیم این گل بود! اما این داور با کمال پررویی توی صورت تیمی که گل را زده بود، ایستاد و گفت: «گل نشد!..». طرفدارهای تیمی که گل را زده بود، داور را هو کردن... عده ای هم کف می زدن و داور را تشویق می کردند.

یکی از اونا که پهلوی من نشسته بود، گفت: «حق با داوره.. این گل قبول نیست». من بدون منظوری جواب دادم: «خیلی هم گل خوبی بود!.. داور حق کشی کرد، حتما از اون تیم حق و حساب گرفته..». طرف مربوطه بدون اینکه رعایت سن و سال مرا بکند، با لحن زشتی داد زد: «مرتیکه گاو! اینم شد حرف!؟..».

تا اون روز کسی جرأت نکره بود به من همچنین توهینی بکنه! مثل ببر تیر خورده به طرفش برگشتم و بهش گفتم: «گاو اون پدرته که گوساله ای مثل تو رو درآورده!».

هنوز حرفم کامل تموم نشده بود که مشت محمکی روی دماغم خورد و سرم گیج رفت. خدا رحم کرد عده ای برای میانجیگری به وسط دیدند و ما را جدا کردند و الا یارو حسابی لت و پارم می کرد.. منکه روی زمین افتاده و خون مثل لوله آفتابه از دماغم می ریخت، پسرم را به کمک طلبیدم.. «پسرجان کجایی به دادم برس..» مطمئن بودم پسرم میاد تلافی منو در میاره؛ اما اون از ردیف جلو جواب داد: «صبر کن بابا! الآن داره گل میشه!!..». امیدم از پسرم هم قطع شد.

در حالیکه دستمالم رو جلوی دماغم گرفته بودم، از جا بلند شدم... این بار علاقه زیادی به تیمی که گل زد ولی داور قبول نکرد، پیدا کرده بودم. وقتی اون تیم، توپ را جلوی دروازه رقیبش می برد، من از هیجان به رقص در میامدم.. مثل اینکه توپ زیر پای من است.

یکبار هم چنان حواسم پرت شده بود که به جای توپ، لگد محکمی به کمر مردی که جلویم نشسته بود زدم.. اگر کس دیگری همچه لگدی به من زده بود، بیچاره اش می کردم. اما آقایی که جلوی من نشسته بود، کوچکترین توجهی نکرد. وقتی هم چند بار ازش معذرت خواستم، بدون اینکه سرش را برگرداند، گفت: «عیب نداره، توی مسابقه فوتبال از این چیزها پیش میاد..». در این موقع چنان لگد محکمی به پشتم خورد که نفسم بند آمد و برق از چشمم پرید!.. به عقبم نگاه کردم که ببینم کیه!.. یارو حتی ازم معذرت هم نخواست.

خلاصه چه دردسرت بدهم! آقای شریف عزیز! از همان روز، مرض مسری تماشای مسابقات به من هم سرایت کرد و خیلی زود در وجودم ریشه دوانید.. همینطور که مشغول لگد زدن و لگد خوردن بودم، یک گل وارد دروازه تیم ما شد.. یک عده می گفتند: «گل بود!». یک عده داد می زدند: «گل نشد.». بعد هم افتادند به جان یکدیگر و بزن و بزن شروع شد... منم از حرصی که داشتم یقه یک پسربچه 10 ساله رو گرفتم و شروع کردم به مشت و لگد زدن... پسربچه گفت: «عمو جان، منم طرفدار تیم شما هستم». این رو که گفت ولش کردم، اما خودم گیر یک آدم هیکل دار و گردن کلفت افتادم که حسابی دخلم را در آورد..

از یارو که داشت من رو کتک می زد پرسیدم: «بابا جون، شما طرفدار کدوم تیم هستی؟». می خواستم اسم هر تیمی را که می بره بگم منم طرفدار همان تیم هستم(!) اما وقتی اسم تیم مخالف را برد، بی اختیار فریاد کشیدم: «مرده باد تیم شما! ». یارو یکهو مرا مثل گوسفند قربانی از جا کند و پرت کرد پشت نرده ها... بعد از اون دیگه چیزی یادم نیست. یکوقت چشم باز کردم، دیدم روی تخت بیمارستان خوابیدم.

آقای شریف سرش را با تأسف تکان داد و گفت:
- خدا شفای خیر بده!

اتوبوس توی ایستگاه ایستاد.. سلمان آقا می خواست از جاش بلند بشه، پاکتی که زیر بغلش بود افتاد زمین. خم شد، پاکت را برداره، صدای آخ و اوخش درآمد.. آقای شریف پاکت را برداشت و به دستش داد و پرسید:
- حالا داری میری دکتر؟..

- نه جانم، می خوام برم تماشای مسابقه استقلال-پرسپولیس. توی این پاکت دو تا حلبی گذاشتم. حالا که صدام گرفته و نمی تونم هورا بکشم و کف بزنم، می خواهم با این حلبی ها سر و صدا راه بیندازم!! تا کتک نخورم آدم نمیشم!!

------------------------------------------------------------
تفرقه افکنی: سلمان استقلالی بود یا پرسپولیسی؟ چرا؟
(به برندگان یک عدد بلیط ویژه بازی استقلال و پرسپولیس اهدا خواهد شد!)

دکتر شنگول

۲۱ : ۱۱ دوشنبه، ۲۲ خردادماه ۱۳۸۵     9 نظر

به من بگو پدرسگ!

داستان: به من بگو پدرسگ!
نویسنده: اینجانب، طنزنویس!

مدتی بود که می‌شناختمش! شروینه دختری بود سگی... اخلاقش مثل سگ بود... مثل سگ دروغ می گفت و خلاصه تمامی حرکات و سکناتش به سگ رفته بود! قیافه اش را که نگو... یادآور سگ های ولگرد خطه‌ی ورامین بود که هر روز هدف سنگ‌پرانی بچه‌های آن نواحی می شوند.

خلاصه برای من که چندین گربه بزرگ کرده بودم، فرصت مناسبی بود تا از طریق شروینه با آداب و رسوم سگها نیز آشنا شده و تجربه‌ای گران کسب کنم. به همین منظور بخشی از اوقات فراغتم را صرف هم‌کلام شدن با وی می‌کردم.

طی این مصاحبت‌ها به این نتیجه رسیدم که دو چیز شروینه به سگ‌ها نرفته است؛ یکی وفاداریش و دیگری هم آشنا نبودن به زبان سگ ها. ولی بعدها فهمیدم که اگرچه وی زبان سگها را بلد نیست ولی همانند سگها، زبان آدمیزاد حالیش نمی‌شود و این خودش یک تشابه حائز اهمیت است.

خداوند به این موجود عجیب غریب یک نوع استعداد ویژه نیز داده بود. او می‌توانست هرکس را از طریق بوی ویژه‌ی آن شخص بشناسد. مثلاً اگر شما با دستتان چشمهای او را از پشت می‌بستید، شروینه با بهره‌گیری از این استعداد ویژه به سرعت شما را شناسایی می‌کرد، حتی اگر از هزار و یک نوع عطر و رایحه‌ی ایرانی و خارجی استفاده کرده بودید.

هربار که به او پشینهاد می‌کردم: «شروینه، تو که به خاطر نعماتی که خداوند به تو داده از جمله داشتن یک چهره‌ی منحصر به فرد، از مصاحبت و همنشینی با آدمیان محرومی؛ حداقل برو به اداره‌‌ی پلیس و با استفاده از این استعداد ویژه در یگان سگ‌ها انجام وظیفه کن. آنجا هم دوستان جدیدی پیدا می‌کنی، هم اینکه نانت توی روغن است!»، او این حرفها را به خیال شوخی انگاشته، در عوض کلید می‌کرد که «من دوست‌پسر می‌خوام». من هرکاری کردم نتوانستم به او بفهمانم که باباجان... آخر با این قیافه، یارت می‌شه کلافه!

از مقصود دور نشویم، یک روز با خیال راحت به کاناپه تکیه داده بودم که ناگاه زنگ تلفن به صدا در‌آمد. خودش بود!
گفتم: «به! سلام!»
گفت: «به کمکت احتیاج دارم. زود بیا سر خیابان...»
گفتم: «مگر چه اتفاقی افتاده؟»
گفت: «تو بیا تا بهت بگم. خداحافظ..»
و گوشی را سریع گذاشت. در صدایش اضطراب خاصی دیده می‌شد. من به گمان اینکه اتفاق بدی برایش پیش آمده، لباسم را پوشیدم و بیرون رفتم.

کمی تغییر کرده بود. چهره‌اش بشاش‌تر شده بود و هیچ نشانی از استرس و نگرانی در آن دیده نمی‌شد. گردنبدنی شبیه به قلاده‌ی سگ‌های پاکوتاه به گردنش بسته بود. سلام کردم و پشت سرش ازش پرسیدم که «این گردنبند رو کی بهت داده؟»
با فخرفروشی خاصی گفت: «دوست‌پسرم!»
گفتم: «مبارکه... بالاخره دوست‌پسر پیدا کردی؟»
گفت: «بله.. این گردنبند رو هم اون به من داده!»
گفتم: «بابا مبارکه! ایشون کی باشن!؟»
گفت: «امیر!»
گفتم: «کدوم امیر؟ همین امیر خودمون؟»
گفت: «آره!»

توی دلم گفتم: بابا این امیر عجب ناکسی است؛ این آدم با مرده‌ی در حال فرار هم لواط می‌کند! البته بیشتر اوقات حرفش را می‌زند. پای صحبت‌هایش که بنشینی همیشه معشوقه‌هایش از او درخواست دوستی کرده اند و هیچ‌کدام از معشوقه‌هایش کمتر از «جنیفر لوپز» و «برجیت باردوت» نبوده اند، ولی در عمل گویی سوگلیش همین است که می‌بینم!

شروینه گفت: «چیه؟ تو فکری؟»
گفتم: «توی این فکرم که چی کارم داشتی؟»
گفت: «سگ من باردار نمی‌شه؟»
با لحنی تمسخرآمیز گفتم: «خوب! سگ که مثل شپش، هرموفرودیت نیست که نر و ماده‌اش تو یک پکیج باشند! یک سگ نر فراهم کن!»
گفت: «سگ نر خیلی گرفتم... ولی باردار نمی‌شه.»
با لحنی فیلسوفانه گفتم: «باید ببریش پیش دامپزشک، شاید نازاییش درمان بشه.»
گفت: «نه بابا! اصلاً کاری صورت نمی‌گیره که بخواد باردار شه! یعنی می‌دونی نمی‌خواد که باردار شه!»
با کنایه گفتم: «شاید سگ شما، تارک دنیا را گزیده و می‌خواهد مانند راهبه‌ها عمرش را وقف همنوعانش کند!»
معترضانه گفت: «چرت نگو! به کمکت احتیاج دارم»
با خنده گفتم: «ببین درست است که من نر هستم ولی برای سگت کاری از دست من ساخته نیست!»
خنده‌اش گرفت و با صدایی رساتر گفت: «نه! می‌خوام تو پاهاشو محکم نگه داری که کار رو تموم کنیم.»
گفتم: «مشکلی نیست که آسان نشود..» و رهسپار شدیم.

لازم به توضیح نیست که چه بلایی بر سر آن سگ ماده آمد و آن موجود بیچاره چه جیغ و دادهایی که نمی‌کشید. عرق از پیشانیم قطره قطره بر محل جنایت فرو می‌ریخت. دو سه بار خواستم همانجا عملیات را متوقف کنم ولی دیدم که نه خیر! جان در خطر است! اگر صحنه را خالی کنم، از آنجا که غریبه هستم، هر سه موجود خطا را از جانب من پنداشته و به سویم حمله‌ور می‌شوند: سگ ماده به خاطر تجاوز به زور... سگ نر به خاطر اینکه کار را نیمه‌تمام رها کرده‌ام... و از همه مهمتر شروینه هم به خاطر اینکه شانه از زیر بار این مسئولیت سنگین خالی کرده‌ام. خلاصه سرانجام عملیات با موفقیت به پایان رسید. شروینه با لبخندی حاکی از رضایت از من تشکر کرد و من که حسابی حساب کار خود را کرده بودم، فی‌الفور روانه‌ی خانه شدم و توبه کردم که دیگر از این غلط‌ها نکرده و خودم را داخل مراسم زناشویی سگها نکنم.

دیگر از شروینه بی‌خبر بودم تا اینکه یک‌روز همراهم زنگ خورد. باز هم خودش بود!
گفتم: «سلام!»
گفت: «حالت چطوره؟»
گفتم: «ممنونم! تو چطوری؟ امیر خوبه؟»
گفت: «بی‌خیال بابا... دوست پسر به درد من نمی‌خوره... من فکرامو کردم و دیدم بهتره به توصیه‌ی تو گوش کنم.»
گفتم: «کدوم توصیه؟»
گفت: «همین که برم در یگان سگ‌های نیروی انتظامی ادای وظیفه کنم!»
گفتم: «چه شد که به این نتیجه رسیدی؟»
گفت: «امروز سر همون بوزینه کلانتری بودم! وقتی فضا رو نگاه کردم و رئیس کلانتری هم از این استعداد من باخبر شد؛ از من دعوت به همکاری کرد.»
تا گفت بوزینه، من فهمیدم منظورش امیر هست. با این حال ازش پرسیدم: «کی رو می گی؟»
گفت: «امیر رو می‌گم خنگعلی! با چاقو زده بودمش!»
دود از کله‌ام بلند شد. پرسیدم: «تو امیر رو با چاقو زدی یا اون تو رو؟!»
گفت: «بابا من اون رو زدم!»
گفتم: «جل الخالق! امیر از دختر چاقو خورده؟ چرا آخه؟؟»
گفت: «بعداً از خودش بپرس. بهت توضیح می‌ده!»
گفتم: «زود باش بگو ببینم چرا رفیق منو زدی پدرسگ؟ فحشت می‌دم‌ها!»
گفت: «تا می‌تونی به من بگو پدرسگ! به من بگو پدرسگ!»

نمی‌دانم این‌ روزها شروینه چه می‌کند؛ آیا در آگاهی کار می‌کند یا نه. ولی بعد از آن واقعه، من و بچه‌ها هرچقدر از امیر اصرار می‌کنیم که به ما بگوید چرا شروینه او را با چاقو زده است، امیر هیچ چیز نمی‌گوید و با یک مشت جواب سربالا قائله را ختم می‌کند. ما هم سعی می‌کنیم زیاد به رویش نیاوریم، آخر خوبیت ندارد که یک پسر از دختر چاقو بخورد. مگر نه؟!

دکتر شنگول

۱۲ : ۲۸ جمعه، ۵ خردادماه ۱۳۸۵     4 نظر

عزیز نسین - نابغه‌ی هوش

داستان: نابغه‌ی هوش
نویسنده: عزیز نسین
مترجم: رضا همراه

گفت: خیلی مشتاق دیدارتن... دلشون می‌خواد به هر ترتیبی شده تو رو ببینن.

گفتم: چطور مگه.. من که اونا رو نمی‌شناسم.

گفت: باشه... آخه تو نمی‌دونی ما چقدر تعریفتو کردیم... مخصوصاً راجع به هوش سرشارت خیلی چیزها گفتیم...

کی بدش میاد که «باهوش» یاشه؟... مخصوصاً کی دلش نمی‌خواد بین خلق‌الله با این صفت مشهور باشه؟...

عین یک آدمی که دو دونگی صدا داشته باشه و ازش بخوان یک دهن آواز بخونه، گذاشتم تاقچه بالا... . آنقدر ادا و اصول درآوردم و ناز و نوز کردم و تو بمیری، من بمیرم در آوردم و شکسته نفسی کردم که نمی‌دونید... . و بالاخره رضایت دادم. قرار شد به اتفاق رفیقم بروم و چشم آنهایی را که از دور شیفته و فریفته‌ی ذکاوت و هوش فوق‌العاده‌ام بودند، به دیدار جمال مبارکم روشن کنم.

وقتی وارد شدم، درست مثل این بود که موجود فوق‌العاده‌ای بر آنها نازل گشته است - موجودی که از فرق سر تا نوک ناخن انگشت‌های پا، چیک و چیک ازش هوش و معرفت می چکید – با چشم‌هایی پر از تعجب و تحسین، نگاه‌هایکنجکاوشانرا به من دوخته بودند. من بیچاره درست مثل شاگرد تنبل و بازیگوشی که پای تخته آمده تا درسی را که حتی یک کلمه‌اش را بلد نیست جواب بدهد، تو مخمصه افتاده بودم.

پدر خانواده گفت: بفرمایید قربون.. بنده و فرد فرد افراد خانواده‌ام فریفته و شیفته‌ی هوش و ذاوت سرشار حضرت مستطاب عالی هستیم...

البته خودتان حدس می‌زنید که چقدر تعجب کردم. گفتم: «دِ... که اینجور؟...» و اول بسم‌الله آب پاکی ا ریختم رو دستش.

مادر خانواده گفت: «همه‌ی دوستان ما، یعنی اونهایی که سرکار رو می‌شناسن، راجع به هوش سرشار جنابعالی...»

درست در همین موقع، دختر جوان که از شدت هیجان نمی‌دانست چه کار کند و مدام دست‌هایش را به هم می‌مالید، گقت: «یک عده از دوستانمون که شنیده‌ن سرکار اینجا تشریق میارین، با اشتیاق اومده‌ن که خمتتون شرفیاب بشن.»

و آن‌وقت میزبان‌ها و میهمان‌ها، مثل اینکه تو باغ وحش به حیوان عجیب‌الخلقه‌ای بخورده باشند، مرا دوره کردند. حالا تکلیف من چی بود؟.. به گوش اینها فرو کرده بودند که من یک موجود خارق‌العاده و فوق‌العاده باهوشی هستم.

ترسم برداشته بود.. می‌ترسیدم مثل جنس فاسدی که به وسیله موسسات آگهی معرفی شده باشد، تو زرد در بیام و گند قضیه در بیاد. هم‌اش خدا خدا می‌ردم که مثل «عروس تعریفی!» دسته گل به آب ندهم.

نمی دانستم چه کار کنم؟ آیا باید مثل همیشه یک گوشه کز می‌کردم و از ترس رسوایی جیک نمی‌زدم، یا بهتر بود تو حرف این و آن می‌دویدم و با چرت و پرت، به اصطلاح ابتکار عملیات را به دست می گرفتم؟.. آیا باید چاک دهنم را می‌کشیدم و با بذله‌گویی و صدور لطیفه‌های ملیح، ملت را از خنده روده بر می کردم. یا بهتر بود خودم را می گرفتم و مثل اینکه انگار هر کلمه از حرف‌هام هزار سکه‌ی اشرفی قیمت دارد، چکه چکه حرف می‌زدم؟... چاره چی بود؟... خیس عرق شده بودم...

به هر حال کار از کار گذشته بود و راه پس و پیش نداشتم، باید قافیه را نمی‌باختم و هرجور که شده حضور ذهنی به خرج می‌دادم... همه‌اش درست، ولی من در آن ساعت به کلی خرفت شده بودم و مختصر هوش و حواسی هم که داشتم، پاک ار سرم پریده بود. حتی کارم به جایی رسیده بود که نمی‌دانستم دستهایم را چه کنم یا کجا بگذارم. حس می‌کردم که صورتم دارد کش میاد و دراز می‌شود. دندانهایم تو دهنم داشت قد می‌کشید و بزرگ می‌شد... درست مثل این بود که یک کله خر رو گردن من سوار کرده بودند...، چه خاکی باید به سر می‌ریختم؟...

جماعت، همه‌شان مشغول بگو و بخند بودند، ولی من درست مثل این بود که این لبهای وامونده‌ام را به هم قفل کرده باشند.

خیلی نکته و لطیفه بلد بودم، آنقدر بلد بودم که حد و حساب نداشت، ولی از بخت بد، حتی یک دانه‌اش هم یادم نمیامد. شک نداشتمکه موقع رفتن، همه به ریشم خواهند خندید.

به صدای صاحب‌خانه چرتم پاره شد. یارو گفت: «خب... عقیده سرکار چیه؟..»

همه ساکت شدند و منتظر بودند که ببینند من چه غلطی می‌کنم، خیال می‌کردند تا دهنم را باز کنم، تپه‌تپه معرفت از تو دهنم میریزه بیرون... ولی من اصلا نمی‌دانستم صحبت سر چی هست. یک مرتبه مثل اینکه از خواب پریده باشم، گفتم: «من؟...بله... چیز... در واقع... بله بنده هم با سرکار هم عقیده‌ام.»

توفانی از قهقهه راه افتاد. لا اله الا الله!... عجب بلایی گرفتار شده‌ام. از روزی که موش شده بودم تو مهچی سوراخی نیفتاده ودم.

چیزی نمانده بود که های‌های بزنم زیر گریه. سرم را بلند کردم. نگاهی به سقف انداختم و یک مرتبه مثل اینکه شیطان زیر زبانم دویده باشد، گفتم: «حتماً این "انکدت" رو بلدید..؟»

ای بابا.. چه «انکدتی؟..». اصلاً «انکدت» یعنی چی؟ «انکدت» دیگر چه کشکی بود. این دیگر چه پاپوشی بود که خودم برای خود دوختم؟... تما چشم‌ها به دهنم دوخته شد. می‌خواستند ببینند چه لعل و جواهری تلپ و تلپ از دهنم بیرون خواهد زد. من ِ بیچاره هرچه زور می‌زدم، حتی یکی از آن همه لطیفه‌هایی که بلد بودم، یادم نمی‌آمد... .

بالاخره دهنم را باز کردم و گفتم: «بله... همونطوری که می‌دونین... یک روز مرحوم ملا نصرالدین...»

الهی خفه شم... ملا دیگر از کجا آمد تو دهنم؟... از هزار تا لطیفه‌اش حتی یکیش یادم نمی‌آمد و مردم مینطور منتظر بودند.
گفتم: «بله، یک روز ملانصرالدین...»
زور بیخودی می‌زدم. خواستم یک جوری سر و تهش را هم بیاورم، گفتم: «بله، ملا...»
و مثل خر تو گل ماندم و اگر زن صاحب‌خانه به جای ملا به دادم نرسیده بود(!) ذره‌ای آبرو برایم باقی نمی‌ماند. زن صاحب‌خانه گفت: «بفرمایید. شام حاضره، سرد میشه»

با وجود اینکه تصمیم گرفته بودم آخر ِ همه وارد اتاق ناهارخوری بشوم، اول همه سر سفره سبز شدم. حالا این‌هم به جهنم. نمی‌دانم چه مرگم شده بود که سوراخ دهنم را پیدا نمی‌کردم. سوپ می‌خوردم، از چاک دهنم می‌ریخت رو لباسم.

دهن باز کردم که بگویم: «خانم، دستتون درد نکنه، واقعاً که غذای خوشمزه‌ییه»، گفتم: «حیف اون‌همه زحمت، این که یک تیکه نمک شده.»

دختر خانه یک گوشت گذاشت تو بشقابم، خواستم بگویم: «متشکرم، کافیه»، گفتم: «این چیه یه ذره... پزش کن، بازم بده...، سوپه که چیز گندی بود، بشقابم رو پر ِ پرش کن.

اصلا یک چیزیم می‌شد، مثل اینکه شیطان تو بدنم رفته بود و هر کاری من می‌خواستم بکنم، او عکسش را عمل می‌کرد.

به جوانکی که پهلو دستم ایستاده بود، گفتم: «آقاجون... قمار خوب چیزی نیست... کار آدمهای لات و پدرسوخته‌س...»

بیچاره پسرک رنگش پرید و گفت: «من؟... من؟... من نه تنها تا به حال به ورق دست نزدم، اصلاً از قمار متنفرم»

و من انگار فرصتی گیرم آمده بود که «نخوانده ملایی» خود را به رخ بکشم، با صدایی دو رگه تو شکم پسره دویدم و گفتم: «آره اورا ننه‌ات.. این کلاه رو سر بابات بذار»

حالا دیگه همه متوجه من بودند. من هم مثل گرامافونی که فنرش در رفته باشد، یک ریز زبان گرفته بودم و چرت می‌گفتم. رویم را کردم به صاحب‌خانه – که شخص محترمی هم بود – و گفتم: «آقا معذرت می‌خوام... بفرمایید ببیننم که دخترتون، فی الواقع «دختر» هستن؟...»

مردک بدبخت از این سوال تا پشت گوشهایش قرمز شده بود، با شرم زیاد گفت: « هنوز ازدواج نکرده‌ن..».

گفتم: «با وجود این شما به این چیزها اعتماد نکنین بهتره... خوبه ببرینش پزشک قانونی، بدین یک معاینه‌ای ازش بکنن!»

متوجه چرندگویی خودم بوم. خواستم که مهملی را که گقته بودم، اصلاح کنم، اضافه کردم: «حتی بهتره که این معاینه ها را هفته‌ای یکبار تجدید کنید، چونکه چشمهای دختره یک جوریه!»

بعد رفتیم سالن پذیرایی، قهوه آوردند.
هرچه می‌خواهم جلوی دهنم را بگیرم، مگر میشود؟... درست مثل اینکه چفتش را کشیده باشند.

به صاحب‌خانه گفتم: «خب... سرکار آقا، بفرمایید ببینیم حقوق ماهیانه جنابعالی چقدره؟». گفت: «ماهی سیصد لیره.»

گفتم: این پذیرایی، این منزل، این اسباب و اثاثه، این وضع زن و سه تا بچه، ممکن نیست با ماهی سیصد لیره بگرده. این ها را نمیشه با این پول فراهم کرد. راستشو بگو ببینم، یارو چه کلکی سوار می‌کنی؟»

آخ‌خ‌خ‌خ... راست راستی که اگر مردی پیدا می‌شد و در آن دقیقه یکی می‌گذاشت زیر گوشم و یا یک اردنگی جانانه هم از در بیرونم می‌کرد بزرگترین محبت را در حقم رده بود.

مهمان‌ها سعی می‌کردند یک جوری صحت را عوض کنند. ولی مگر من می‌گذارم؟ باز رویم را کردم به صاحب‌خانه، گفتم: «خب... این بچه دیگه چه صیغه‌ای هستن؟ چرا هیچکدومشون به خودت نرفته‌ن؟..»

و بعد به قیافه‌ی موجوداتی که فریفته‌ی هوش سرشارم بودند نگاهی کردم. همه شان در سکوتی مطلق با شیفتگی و ستایشگری عجیبی مرا نگاه می‌کردند. یکهو پا شدم و فریاد زدم:
- من احمقم.... من یک احمق بیشرفی بیشتر نیستم.
- اختیار دارین، این حرفها چیه می‌زنین؟.. ما همه‌مون فریفته‌ی آن هوش و آن حضور ذهن سرکاریم..»

دوباره فریاد زدم: «من یک خر بی‌شعور بیشتر نیستم...»

مهمان‌ها شروع کردند به نجوا:
- واقعاً که شخصیت فوق‌العاده‌ائیه!
- چه هوشی... چه ذکاوتی...
- محشره...
- ببین، انگار چشمهایش جرقه می‌زنه.

دیگر طاقت من تمام شد. هوار کشیدم: « من یک الاغم... من یک الاغم...» دوباره نجوا شروع شد:
- بشریت را به باد استهزا گرفته!...
- چه طنز تندی!

دیگر ممکن نبود جلوی خودم را بگیرم. جست زدم روی میز:
- عر ررررررررررررر... عر ررررر... عر ررر. عر. عر.

شروع کردم به عرعر کردن و آن وقت در حالی که مثل یک الاغ جفتک می‌انداختم، چهار دست و پا به طرف کوچه دویدم...

توی کوچه هنوز هم صدای نجوای آنان را می‌شنیدم:
- هوشش فوق‌العاده‌س!
- راستی که عجیبه!
- من در عمرم همچی نابغه‌ای ندیده بودم!
- چنان پُره که ازش داره سر می‌ره!
- نکنه این هوش، آخر سر دیوونه‌س کنه!
- آقا بشریت را به باد هجو گرفته!
- بشریت را به باد هجو...!
- بشریت را به باد...!
- بشریت را...!
- بشریت...!

بله... چه می‌شود کرد؟.. ما با هوش خودمان اسم در کرده‌ایم و این اصل را دیگر به هیچ ترتیبی نمی‌شود عوض کرد.
اگر کاه و یونجه بخورم، اگر جفتک بیندازم و اگر عرعر بکنم، باز هم آدم فوق‌العاده باهوشی هستم و ناچار در هر خریتی حکمتی نهفته است!

دکتر شنگول