« نسخه‌ی نهایی زابغر | خانه | نهان مکن »

۲۳ : ۳۵ سه شنبه، ۱۲ دیماه ۱۳۸۵     2 نظر

خانه‌ی اشباح

نمکدون:

عنوان داستان: خانه‌ی اشباح

نویسنده: عمر سیف الدین (نویسنده‌ی ترک)

مترجم: رشید ریاحی

«این هم یک خانه‌ی خالی.»

"سرمدبیگ" ویلای عالی سفید رنگی را که در برابر بیشه‌ی کاج قرار داشت، به نگهبان نشان داد. عمارت سفیدرنگ همچون تراشی از مرمر، زیر نور آفتاب می‌درخشید.

اما نگهبان سری از روی تأسف تکان داد و گفت: «بگذریم آقا. بگذریم... اینجا برای شما مناسب نیست.»

«چرا عزیزم؟»

«بهتر است آن یکی را که الآن نشانتان دادم اجاره کنید. کوچک است اما خوش یمن است. هرکس آنجا سکونت می‌کند هر سال صاحب پسر می‌شود»

سرمدبیگ گفت: «اما ما دوازده نفریم... چگونه می‌توانیم با این جمعیت در پنج اتاق کوچک جا بگیریم؟ اما این یکی را ببین... مثل اینکه برای ما...»

نگهبان صحبت سرمدبیگ را قطع کرد و با قاطعیت گفت: «آقا شما نمی‌توانید در این خانه زندگی کنید.»

اما سرمدبیگ نمی‌توانست چشم از این ویلای زیبا بردارد. او که بیست سال بود صاحب زن و زندگی شده بود، همیشه آرزوی چنین خانه‌ای می‌کرد. به تندی از نگهبان پرسید: «چرا نمی‌توانم؟»

«آقا... اینجا خانه‌ی اشباح است. در این خانه، شبح وجود دارد»

«کدام شبح؟»

«اشباح معمولی... اشباحی که شبها نمایان می‌شوند و راحت و آسایش را از ساکنین خانه سلب می‌کنند.»

سرمدبیگ از آن دسته اشخاصی بود که به حواس بینایی و شنوایی خود زیاد اطمینان ندارند. او وجود اشیاء را هنگامی باور می‌کرد که با دست خویش آنها را لمس کرده باشد.

به عقیده‌ی او چشم‌ها و گوش‌ها فقط عوامل مخصوصی برای کسب اکاذیب هستند. اما دست‌ها را دیگر نمی‌توان گمراه کرد.

سرمدبیگ در حالیکه لبخند میزد، گفت: «ما از اشباح نمی‌ترسیم.»

نگهبان با وحشت مشتری خود را نگریست، گویی کلمه‌ی کفری شنیده است.

«بله.. بله.. همه در آغاز اینطور می‌گویند. اما در عمل بیش از یک ماه در این خانه‌ی لعنتی دوام نمی‌آورند.»

سرمدبیگ پاسخ داد: «تو با این‌ها چه کار داری.. بیا همین الآن خانه را ببینم.»

«اما کلید پیش ارباب است.»

«ارباب کیه؟»

«حاج نیاز افندی.. منزلش همین نزدیکی‌ها است.»

«برویم کلید را بگیریم.»

«خوب. اما...»

نگهبان جمله‌ی خود را ناتمام گذاشت و به اتفاق سرمدبیگ به سوی خانه‌ی ارباب روانه گردیدند. بین راه پیرمرد نگهبان خلاصه‌ی تاریخچه‌ی خانه‌ی سفید را برای مشتری حکایت کرد:

«ده سال است که هیچ مستأجری نتوانسته است بیش از یک ماه در این خانه زندگی کند. ابتدا شبح به سادگی ظاهر می‌شود.. بعد سنگباران دیوارها را به وسیله‌ی سنگهای درشت شروع می‌کند و سپس دست به شکستن شیشه‌ها می‌زند.»

نگهبان ادامه داد: «طی این مدت دو نفر از مستأجرین در نتیجه‌ی وحشت، دچار سکته‌ی قلبی شدند و درگذشتند. دخترخوانده‌ی یک مستأجر دیگر دیوانه شد و زن یکی دیگر از فرط وحشت بچه شش ماه‌ای سقط کرد.»

باری.. گفتند و رفتند تا به خانه‌ی "حاجی نیاز افندی" رسیدند. حاجی نیاز افندی سابقاً کارمند اداره اوقاف بود و پس از اعلام مشروطیت بازنشسته شده بود و حالا کارش خرید و فروش خانه بود.. باری.. آدمی بود درستکار و باایمان.

با اینکه در طول سال بش از یکصد خانه به وسیله‌ی او دست به دست می‌گشت، او هرگز حاضر نمی‌شد ویلای سفیدرنگ خود را به ریش هیچ مشتری ساده لوح و بی‌اطلاع این شهر ببند...

او می‌گفت: «از خدا می‌ترسم.. برای چه این کار را بکنم» و جالب تر اینکه هیچ وقت وجود اشباه را در خانه‌اش از کسی پوشیده نمی‌داشت.

اتفاقاً در را خود ارباب باز کرد. نگهبان در چند کلمه توضیح داد که مشتری جدیدی است و می‌خواهد ویلای سفید را ببیند.

خلاصه هر سه نفر روانه‌ی ویلای سفید شدند. صاحبخانه یک کلید مسی از جیب قبای خود بیرون آورد و با آن در را باز کرد و داخل باغ شدند. باغ واقعاً وحشی و غم انگیز بود.

نگهبان از ایوان ویلا فراتر نرفت. اما سرمدبیگ با ارباب به همه‌ی اتاق‌ها و زوایای خانه سر کشیدند.سرمدبیگ خانه را بیش از آنچه تصور می‌کرد پسندید و آهسته از صاحبخانه پرسید: «خوب.. کرایه‌اش چند است؟»

«زیاد نیست... فقط یکصد و هشتاد لیره در سال. اما کرایه‌ی سه سال را باید قبلاً بدهید.»

«این دیگر برای چی؟»

«هان، علتش این است که دشمنان من برای اینکه این خانه‌ی خالی بماند مشتریان را با انتشار اخباری درباره‌ی وجود شبح و غیره می‌ترسانند و آنقدر به گوش مستأجرین نجوا می‌کنند که آنها آنچه را از زبان‌های دروغ شنیده‌اند، باور کرده و اشباح را در کنار خود مجسم می‌نمایند و مرا دست تنها می‌گذارند و بدتر از همه اینکه خود آنها هم به عده‌ی مفتنین و دروغپردازان می‌پیوندند. اگر این کار دو سال دیگر بدین منوال ادامه یابد، من نه موفق به فروش این ویلا خواهم شد و نه موفق به اجاره دادن آن.»

سرمدبیگ گفت: «اما من نخواهم ترسید»

«خدا کند اینطور باشد»

سرمدبیگ از خانه خیلی خوشش آمد. کرایه هم مناسب بود. او به خاطر می‌آورد که برای یک خانه‌ی سه‌اتاقه یکصد و پنجاه لیره در سال مطالبه می‌کنند.

همان روز قرارداد بسته شد و ارباب پانصد و چهل لیره کرایه سه‌ساله را یکجا از مستأجر جدید خود گرفت. هنگام خداحافظی، سرمدبیگ یک اسکناس 25 لیره‌ای کف دست نگهبان گذاشت و از او تشکر کرد. پیرمرد آهی کشید و گفت:

«افندی... پول‌هایی که دادید بر باد رفت. نه تنها سه سال، بلکه حتی سه ماه هم در اینجا دوام نخواهید آورد.»

«خواهیم دید!»

بله خواهیم دید... حاج نیاز ار همه کرایه سه ساله را پیشکی می‌گرفت و اما هیچیک از مستأجران تا پاییز دوام نمی‌آوردند و در نتیجه کرایه‌هایی که پیشکی داده‌ بودند، می‌سوخت... یکهفته پس از امضاء قرارداد، سرمدبیگ و خانواده‌ی پرجمعیت او به خانه‌ی جدید اسباب کشی کردند.

سرمدبیگ در ترکیه به دنیا آمده بود. اما طرفدار این شعار اروپایی بود که می‌گوید: «روزها زحمت بکش، شبها تفریح کن!»

پانزده روز با آرامش و خوشی گذشت. شبی یک ناله‌ی وحشتناک، همه‌ی اهل خانه را از بستر خواب بیرون کشید و همه سراسیمه از اتاق‌ها بیرون دویدند. «آرتیمیسیا»، خدمتکار خانه فریادزنان آنسان که گویی جانش را می‌گیرند از طبقه‌ی بالا به پایین دوید و نفس‌زنان گفت که شخص سفیدپوشی را در کاجستان پشت خانه دیده است.

سرمدبیگ گفت: «به نظرت چنین آمده است»

او شهادت سایر خدمتکاران را هم که گفته‌ی آرتیمیسیا را تأیید می‌کردند، باور نکرد. تمام افراد خانواده وی ایوان مشرف به بیشه‌زار گرد آمدند. آرتیمیسیا با دست شبح سفید را به آنها نشان داد. شبح زیر درخت ایستاده بود و گویا خانه را تحت نظر داشت.

سرمدبیگ چشمانش را مالید و فریاد زد: «بر شیطان لعنت! نیروی تلقین را ببین!»

زنش و دختران و پسرانش که پهلوی او ایستاده بودند، رنگی به صورت نداشتند.

دختر بزرگتر گفت: «بابا، تلقین کدام است؟ این خود اوست. روبروی ما است. مگر نمی‌بینی؟ این چه ربطی به تلقین دارد؟»

سرمدبیگ گفت: «از وقتی ما اینجا آمده ایم، گوشهای ما را با افسانه‌ی اجنه و شیاطین پر کرده‌اند. هرکسی می‌آید فقط در این‌باره صحبت می‌کند و حالا ما تحت تأثیر این حرفها چیزی را می‌بینیم که در حقیقت وجود ندارد»

سپس سرمدبیگ داستان چشم‌بند معروف عصر به نام «کانوف» را نقل کرد که چگونه با نیروی تلقین، تماشاگران تئاتر را قانع کرد که ساعتهایشان درست کار نمی‌کند و نتیجه گرفت که:

سرمدبیگ این را گفت و بدون توجه به اعتراض‌های زنش به میان باغ دوید تا شبح را لمس کند، اما همین که او به بیشه‌زار نزدیک شد، شبح پا به فرار گذاشت و پشت درختها از نظر ناپدید شد.

درآن شب به جز سرمد بیگ، خواب آرام به چشم هیچیک از ساکنان خانه نیامد...

از آن شب به بعد پای شبح به این خانه باز شد و شبی نبود که او در میان باغ ظاهر نگردد. هربار سرمدبیگ تلاش کرد که بلکه به شبح دستی بزند، شبح بی‌درنگ محو می‌گردید.

کم کم اهل خانه به این وضع عادت کردند اما یکشب صدای وحشتناک عجیبی خانه را به لرزه درآورد. فردای آن شب پشت دیوار اتاق ناهارخوری، سنگ بزرگی کشف گردید. مادر سرمدبیگ با لحنی آمیخته به التماس به پسرش اخطار کرد: «اگر تو ما را از این جا بیرون نبری، من تو را نفرین خواهم کرد!»

دادن چهارصد و پنجاه لیره برای دو ماه؟! نه.. این اصلاً با سلیقه‌ی سرمدبیگ جور در نمی‌آمد. اما با این وضع چه کار باید کرد؟ تقریباً هیچ شبی نبود که خانه سنگباران نشود.

شبح همه را در اضطراب و وحشت دائمی نگه داشته بود. هربار که سرمدبیگ به سوی شبح می‌پرید، او بی‌درنگ در می‌رفت. نتیجه‌ی این تلاش‌ها همه هیچ بود.

همسایه‌ها از جریان سنگباران شبانه آگاه شدند و از روی دلسوزی به ساکنان خانه اعلام خطر کردند که اگر فوراً خانه را ترک نکنید، او شروع به شکستن شیشه‌ها خواهد کرد.

پریشانی سرمدبیگ وقتی بیشتر شد که تبصره‌ی قرارداد با نیازافندی را به یاد آورد: «موقع تخلیه، تعمیرات بر عهده‌ی مستأجر است». او حالا به این فکر بود که لااقل شیشه‌ها سالم بمانند. به تدریج شک و تردید بر او هم غلبه کرد. سرانجام تصمیم گرفته شد که خانه را تخلیه کنند! اما پیدا کردن خانه‌ی جدید برای این خانواده‌ی بزرگ به فوریت امکان نداشت.

با وجود همه‌ی شایعات مبنی بر گورستان بودن این خانه در گذشته و با وجود صداهای شبانه و سنگباران شدن خانه و شکستن شیشه‌ها، سرمدبیگ در دل اعتقادی به وجود اجنه و شیاطین نداشت. هر بار که او برای لمس کردن شبح از عمارت پا به بیرون می‌نهاد، شبح به چابکی در میان کاجها ناپدید می‌گردید و تعقیبش غیرممکن می‌گشت.

رزی این فکر به مغز سرمدبیگ خطور کرد که چطور است از اول شب در میان کاجها پنهان گردد و ناگهان راه را بر شبح ببندد و یا از پشت به او نزدیک شود و او را لمس کند.

اهل خانه جداً با این فکر مخالفت کردند و یکصدا فریاد زدند: «او تو را جابجا خواهد کشت!»

ولی سرمدبیگ با اینکه باطناً کمی احساس ناراحتی روحی می‌کرد، به هیچ وجه حاضر نبود که خود را تسلیم موهوماتی از قبیل وجود اشباح و اجنه و غیره کند.

غروب روز بعد او به بیشه‌زار رفت و آهسته روی یکی از شاخه‌های کاج بزرگ جای گرفت، انتظار طولانی شد و نیمه‌شب فرا رسید. پیدا است که در خانه هیچکس خیال خوابیدن نداشت.

نگرانی در درون همه موج می‌زد، سرمدبیگ از دور می‌دید که چگونه افراد خانواده‌ی بیچاره‌ی او روی ایوان گرد آمده‌اند.

ناگهان قلبش فرو ریخت. در پایین درخت، هیکل سفیدی نمودار شده بود. با آنکه سرمدبیگ اطمینان داشت که اگر دست به شبح بزند، محو خواهد شد، معهذا زنوانش از وحشت و ترس می‌لرزید.

«من نمی‌ترسم... این بدن من است که می‌ترسد.» با این فکر، اندکی به خود قوت قلب داد و آهسته به زمین فرود آمد و در تعقیب شبح به راه افتاد.

اینک برجستگی‌های بدن موجود اسرارآمیز را به وضوح می‌دید. سرمدبیگ بی‌آنکه دیده شود، از عقب به شبح نزدیک شد، دستش را دراز کرد... دستش به چیز سفتی برخورد کرد و شبح با وحشت امام یکه خورد اما از هم نپاشید.

شبح برگشت، همینکه سرمدبیگ را در برابر خویش یافت، پا به فرار گذاشت. سرمدبیگ فهمید که این هیکل سفید‌پوش هیچ ارتباطی با اجنه و شیاطین و اشباح ندارد. چون اگر این گونه بود، می‌بایست به محض اینکه به او دست می‌زد، محو می‌شد.

پس با قدرت بیشتری به تعقیبش پرداخت. در انتهای بیشه‌زار شبح خواست که از روی دیوار کوتاهی بپرد و در اینجا بود که سرمدبیگ به او رسید. آخر سرمدبیگ مرد نیرومندی بود.

شبح وقتی مقاومت را بی‌فایده دید، از تکاپو بازایستاد و ساکت گشت. سرمدبیگ، شبح ِ بخت برگشته را به روی دوش انداخت و در حالی‌که به او می‌گفت: «به تو خواهم فهماند که چگونه مردم را مسخره می‌کنند!» به سوی خانه روان گردید.

وقتی از بیشه خارج شد، با فریاد نیرومندانه‌ای خطاب به اهل خانه گفت: «چراغ بیاورید، تا قیافه‌ی منحوس او را تماشا کنیم!»

شبح به هیچ‌وجه نمی‌خواست که از روپوش سفیدی که خود را با آن پیچیده بود، جدا گردد. وقتی که سرمدبیگ به زور روپوش سفید را از صورت او به کنار زد، همه از تعجب خشکشان زد. جلوی آنها «حاج نیاز افندی» ایستاده بود...

بیچاره برای اینکه شناخته نشود، چهره‌اش را با دست‌هایش می‌پوشانید.

مادر سرمدبیگ پرسید: «اما تو چرا مردم بیگناه را می‌ترسانی و دیوانه می‌کنی؟»

سرمدبیگ به جای ارباب پاسخ داد: «علت آن را من می‌دانم». و بعد از دختر بزرگش خواهش کرد که به اتاق کار او برود و قرارداد و قلم و دوات بیاورد.

وقتی قرارداد و قلم و دوات حاضر شد، سرمدبیگ آمرانه به او گفت: «هان. قلم را به دست بگیر. اگر نمی‌خواهی جواب همه‌ی آنهایی که به دست تو بدبخت شدند را بدهی، هرچه می گویم بنویس و امضا کن.»

حاج نیاز افندی با عجله قلم را به دست گرفت و بدون تردید آنچه را که دیکته می‌شد، نوشت:

«توسط مستأجر خانه، سرمدبیگ ، مبلغ یک هزار و هشتصد لیره بابت اجاره شش‌ساله‌ی ویلا نقداً به من رسید».

حاج نیاز افندی پس از امضای زیر قرارداد به آن سوی باغ که هرشب در آنجا ناپدید می‌گردید روی کرد و آهسته به راه افتاد. این بار فقط نیمی از بدنش در روپوش سفید پوشیده شده بود.

مردم تعجب می‌کردند که چگونه سرمدبیگ دو سال است در خانه‌ی اشباح زندگی می‌کند!! همسایه‌ها به حاج نیاز افندی می گفتند:

«حتماً ارواح خبیثه‌ از خانه‌ی تو به جای دیگری نقل مکان کرده‌اند. مستأجر جدید تو خیال رفتن ندارد»

معمولاً در این گفتگوها، رنگ چهره‌ی ارباب اول سفید می‌شد، بعد به سرخی می‌گرایید و با غرولند می‌گفت:

«اینها...نه وضو گرفتن، نه روزه داشتن و نه نماز گزاردن، هیچکدام را قبول ندارند. کارشان از زن و بچه و مرد از صبح تا شب میگساری است. از این اشخاص نه تنها شبح بلکه شیطان هم فرار می‌کند.»

دکتر شنگول