۱۰ : ۴۰ چهارشنبه، ۲۵ بهمنماه ۱۳۸۵     1 نظر

چشمهایش

رضا رو جلوی کافی شاپ پیاده کردم، با خنده بهم گفت: "حالا بیا بریم، شاید اونم پیداش شد".
گفتم: "حالم از هرچی والنتاینه بهم میخوره، حالم از اونم بهم میخوره، یه روز تو هم میفهمی"
گفت: "برو بابا دلت خوشه" درو بست و رفت.

حوصله هیچ کسو نداشتم. همین یه هفته پیش داشتیم واسه امروز نقشه میکشیدیم. نفهمیدم چی شد , به چه بهونه ای منو ترک کرد. دیگه برام مهم نبود. داریوش میخوند: "رو میکنم به آینه، رو به خودم داد میزنم، ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم".

به سمت خونه میرفتم، سعی میکردم بهش فکر نکنم... میخواستم امروز رو واسه خودم حال کنم. به کنار خیابون نگاه کردم، امروز شلوغتر از روزای دیگه بود، زنا وایساده بودن و هیچ کسی سوارشون نمیکرد. به چهره هاشون نگاه کردم، یه جور احساس ترحم بهم دست میداد، واسه من که میخواستم والنتاینمو خیابونی سر کنم گزینه های زیادی بودن، اگه ترمز میکردم معلوم نبود چند نفر سوار ماشین میشدن، با خودم گفتم کاشکی میشد واسه همشون یه خرس کوچولو و یه جعبه شکلات میخریدم، اما نه مشکلشون مطمئنآ خرس و شکلات نبود، چجوری بین اینا واسه امشب یکیو انتخاب میکردم?!

خیابونو دور زدم، برگشتم، تصمیم گرفتم اولین کسی که بهم لبخند زد رو سوار کنم. نگاه کردم، کلکسیونی بود واسه خودش، سبز، سفید، صورتی، بنفش، آبی، چقدر آرایش کرده بودند، ولی پشت این آرایشها چقدر معصوم به نظر میومدن، یه لحظه دیدم یکیشون خندید، مانتوی کوتاه و تنگ آبی روشنی پوشیده بود، موهای مشکیش رو از زیر روسریش بیرون داده بود و چشمای روشن داشت، ترمز کردم، شلوغ شد:
- من ده تومن بیشتر نمیخواما...
- ده تومن چیه بابا، پنش تومنم بدی میگیم خدا برکت بده...
- اصن من مجانی میام، مشتری میشیا...
- باز ک... و شعر گفتی، مجانی به چه دردت میخوره؟
- ...
به همشون لبخندی زدم و به مانتو آبیه اشاره کردم بیاد بالا، قهقهه ای زد و گفت ما که بارمونو بستیم، واسه همتون دعا میکنم، نشست تو ماشینو گفت: "را بیفت عسل، که الان ماشینت لوله میشه ها"، بهش نگاهی کردم، خندیدمو راه افتادم، "مرده شور این خارجیا رو ببرن با این والنتاینشون، تاسوعا، عاشورا هم انقده بیکار نمونده بودیم، این پسرای قرتی هم که روزای دیگه پدر ما رو سر چونه زدن در میارن، امروز با دوست دختراشون رفتن عشق بازی، نمیدونم این دخترای ساده چجوری با این پسرا دوست میشن"
- تو چرا هیچی نمیگی فدات شم؟
: چی بگم مثلآ؟
- اسم من شادیه، اسم تو چیه؟
: سیاوش.
- بذار ببینمت، آره شبیهش هستی.
: شبیه کی؟
- سیاوش شمسو میگم نه قمیشی ها!
: آهان از اون لحاظ!
- نه از این لحاظ، ببین ما امروز میخوایم عشقولاین کنیم، داریوش سرور ماست، اما الآن حالگیریه، بذار ببینم چیا داری...
داشبورد رو باز کرد که عکس هما افتار رو پاش، " اوکی، ایشون جی اف شمان؟ پس الآن کجان خانوم خوشگله؟"
: اصلآ حرفشو نزن، عکسشم پاره کن بریز بیرون.
- بگو پس، قهرین، وگرنه که منو سوار نمیکردی، الان داشتی تو کافی شاپ بستنی میزدی، وای چقده دوست داشتم الان تو کافی شاپ بستنی بخورم و یه بسته شوکولات کادو بگیرم، بیخیال بابا ما رو چه به حرفای عشقولانه، عکس این دختره رو هم پاره نمیکنم، یه دفه دیدی آشتی کردین، خب ببینم بیژن مرتضوی بد نیست، آهان بیا...
"ای مطرب دلخسته عاشق، بزن زخمه بزن تار، که عاشق شدم انگار"
جلوی خونه ماشینو پارک کردم و گفتم رسیدیم، گفت: "آها، بدک نیست، تو هم اخماتو وا کن که حوصله ندارم، ببین چه مامان شدم من، خب بریم" رفتیم تو، مانتو و روسریشو دراورد، تاپ نارنجی تنگی تنش بود با شلوار لی، بد نبود، سرو زبون داشت اما بدنش نشون میداد هنوز تازه کاره، "خب تو بشین، من به خاطر فداکاری سیاوش گونت همه کارا رو میکنم، اول بذار ببینم تو یخچالت چی پیدا میشه، ای بابا دریغ از یه سی سی آبجو، خب عب نداره من با همین آب خوردنم مست میکنم"، پارچ و لیوان آب رو گذاشت رو میز، نشست کنارم، دستاشو رو دستم حس کردم، "اه بابا تو چه بیحالی، ولی همچین سانفرانسیسکویی ببرمت که تا آخر عمرت یادت بمونه" لباشو گذاشت رو لبام، چشمام به چشمای روشنش افتاد، چقدر دوست داشتنی و معصوم بود، "صبر کن، پیشگیری یادمون رفت، کاندومات کجاست" "تو کشوی میز" "اوکی، من میرم بیارم" "اوه، همه کلکسیون تمبر و کبریت دارن، این رفیق ما رو ببین، بابا اینکاره ای ها" "با اسانس توت فرنگی، خوش به حال..." کم کم داشتم با حرفاش حال میکردم، از این حرفش چنان خنده ای کردم که گفت: "اه، شما خنده ام بلدی جیگر، بازم از این حرفا میخوای بزنم؟"
: آره، منو حرفات داره سر حال میاره، چقدر خوبی تو
- تازه کجاشو دیدی، میخوام حالت بیارم اساسی، که دیگه همش واسه سفر به سانفرانسیسکو به من زنگ بزنی
: نه بابا، یه خورده خودتو تحویل بگیر
- نه عزیز، تو این دنیا غیر خودمون هیش کی تحویلمون نمیگیره، ولی مشک آن است که خودش حال بده، بعدش میفهمی
: خب، دیگه اینقدر پر حرفی نکن، بیا اینجا
- من که از خدامه، تویی که حرف میکشی از من، ولی وقتی سرحالی چه باحالی!
باز تو چشاش نگاه کردم، چه حسی بود نمیدونم، حتی توی اوج صمیمیت با هما هم این حس بهم دست نمیداد که الآن، "الآن همه دخترا از دوست پسراشون یه خرس کوچولو کادو گرفتن، ولی خوش به حال منه که تو بغل خرس گنده ای مث توام" اومد تو بغلم، دکمه های پیرهنم رو باز کرد، بازوهاشو گرفتم، تب همه بدنمو گرفت، "اوف، تو چقده یخی" "آره دیگه، من خیلی خونسردم" "پس غورباقه ای دیگه" بازم خندم گرفت، یه چیزی بیشتر از همخوابه شدن باهاش بهم لذت میداد، دست کشیدم توی موهای مشکیش، لبش رو لبم بود، پیرهنم رو در اورد، "خب زود باش دیگه، منو ببین"، به بدنش نگاه کردم، از بالا به پایین، از پایین به بالا، باز به چشماش رسیدم، "خیلی کندیا، میخوای خودم درآرم؟" شیطنت توی وجودش موج میزد، نمیدونم چرا دیگه نمیخواستم ازش لذت مادی ببرم.
: شادی
- چیه عزیزم، تو که منو کشتی، یه چند هزار تومن که انقده معطلی نداره
: شکلات دوست داری؟
- آره، چه جورم، مخصوصآ که شکلات سیا جون باشه!
: جدی میگم، میخوای والنتاین داشته باشی؟
- چی میگی بابا، ما رو چه به این حرفا، بیا سفرمونو بریم!
: عروسکم دوست داری؟
- نه مث اینکه جدی جدی یه چیزیت شد یه دفه، آره عزیزم، من شکلات دوست دارم، عروسکم دوست دارم، کادو هم دوست دارم، دوست دارم مث همه دخترا والنتاین داشته باشم، یه دوست پسر فدایی داشته باشم، دوست دارم عاشق باشم، که چی؟
: خب حاضر شو پس، بریم کافی شاپ!
- سیاوش چی میگی؟ من و تو، حالت خوبه؟
: معلومه که حالم خوبه، بهتر از این نمیشه.
...
حالا توی ماشین بودیم و بیژن مرتضوی میخوند:
میون خواب و بیداری، تو رو میدیدم انگاری
به من گفتی نشو عاشق، که عشق داره گرفتاری
گذاشتی سر روی شونم، به من گفتی نمیدونم
چگونه میشه عاشق شد، تو این دنیای بیزاری
نشو عاشق، نباش عاشق، نگو حتی دوسم داری
ولی بی عشق چه خواهی کرد...

» نویسنده: فؤاد
» منبع: راه من

حضرت میخ

۲۲ : ۱۸ یکشنبه، ۲۴ دیماه ۱۳۸۵     0 نظر

وطن یعنی همه دنیا

روزهای دلهره را می‌گذرانیم. کار ساده‌ای نیست و ما به انجام این کارهای سخت عادت کرده‌ایم. آری ما مردمان کشور خون و حماسه‌ایم و آماده‌ی هرگونه سختی مفرط هستیم. رئیس‌جمهور کوچک‌جثه اما جاه‌طلب بزرگ راهی آمریکای لاتین شده است. بعد از سفرهای استانی بیهوده و پرخرج حالا سفرهای بزرگتر دلمان می‌خواهد. اصلآ ما می‌خواهیم یک دولت بین‌المللی داشته باشیم مگر یغما گلرویی نمی‌گوید: "بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا" آری اصلآ چطور است هیئت دولتمان را در خاک کوبا تشکیل دهیم با حضور افتخاری فیدل کاسترو بر روی تخت (نماد مبارزه با استبداد). چطور است به مردم ونزوئلا هم وعده‌ی تاسیس یک دانشگاه فارسی‌زبان رایگان برای آشنایی آن‌ها با فرهنگ اسلامی و ایرانی بدهیم. به همین سادگی امور دنیا را حل می‌کنیم.
وقتی کمر مردم در مقابل تحریم‌های پیاپی و -به عقیده‌ي آمریکا و کشورهای صنعتی- منطقی خرد می‌شود ما وعده‌ي خالی کردن جیب‌های آقای جاسبی به نفع دولت و ملت می‌دهیم و شهریه دانشگاه آزاد افزایش می‌یابد.
می‌گویی تحریم میدان دادن به توانایی‌های داخلی‌ست و هیچ توانیی داخلی بروز نمی‌کند. نمایشگاه اتومبیل‌های روز دنیا را دیده‌اید؟
ما قرار است تمام دنیا را به عدالت‌خواهی و خداگرایی هدایت کنیم به شرط آن‌که خدای دیگران را تحقیر کنیم و حتی بکشیم.
و آن‌ها به راحتی به تماشای فیلم‌های انتقادی از خودشان در سینمای متمول‌شان می‌نشینند و ما در حسرت خواندن یک شعر ناب انتقادی و بدون برش در کتاب‌ها و روزنامه‌هایمان نشسته‌ایم. کارگردانمان را مجبور می‌کنیم با فیلم‌نامه‌ی چهار بار اصلاح‌شده‌اش به زور در جشنواره‌مان شرکت کنند که اگر از روی علاقه بود اتفاق خوشایندی می‌توانست باشد.
اینجا ایران است. سرزمین خون و حماسه و ابری طوفانی که از دور می‌آید و رئیس‌جمهوری که به مردم نیکاراگوئه وعده می‌دهد و هم‌چنان می‌خندد.
حضرت میخ

۱۴ : ۰۶ جمعه، ۱۵ دیماه ۱۳۸۵     0 نظر

یک اگر با یک برابر بود

معلم پای تخته داد می‌زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسیها،

لواشک بین خود تقسیم می‌کردند

وان یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می‌زد

برای اینکه بیخود های‌وهوی می‌کرد و با آن شور بی‌پایانريال

تساوی‌های جبری را نشان می‌داد

با خظی خوانا به روی تخته‌ای کز ظلمت تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید به پا خیزد...

به آرامی سخن سر داد:

«تساوی اشتباهی فاحش و محض است»

نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: «اگر یک فرد انسان، واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟»

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

«اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره‌گون چون قرص مه می‌داشت بالا بود

وان سیه‌چرده که می‌نالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می‌شد

حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان مال مفتخوران از کجا آمده می‌گردید

یا چه کسی دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟»

معلم با ناله گفت:

«بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست!»

«شاعر: خسرو گلرخی»

دکتر شنگول

۲۰ : ۱۳ یکشنبه، ۵ آذرماه ۱۳۸۵     1 نظر

مرگ و زندگی

هنوز کاملا در قبر خود جابجا نشده بودم که یکباره احساس کردم دستی آشنا، مضطرب و عصبانی سنگ قبرم را می‌کوبد. لحظه‌ای بعد روح سرگردانم با دیدگان اشک‌آلود، از لابلای خاک قبر به کنارم غلطید!

بدون هیچ گفتگو، دستم را گرفت و از زیر خاک بیرونم کشید. نگاهی به سنگ قبرم افکنده گفت: ببین! این بشر دروغگو و جنایت‌کار! حتی پس از مرگ تو هم به حقیقت آنچه مربوط به تست، پشت پا زده است! راست می‌گفت!...

بر روی سنگ قبرم نوشته بودند: «در 1306 متولد شد و 1333 مرد…» دروغ بود!... سال 1306، سالی بود که من مردم، و زندگی من، پس از سالها مرگ تحمیلی در 1333 شروع شد!.. سنگ قبر را وارونه کردم تا حقیقت را آنچنانکه بود بنویسم، روحم با خنده گفت: «شاعر فراموش کن این مسخره بازی‌ها را.. به کسی چه مربوط که تو کی آمدی و کی رفتی! برو بخواب!.» من هم خنده‌کنان رفتم.. خوابیدم، چه خوابی!.. چه خواب خوبی..کاش همه می‌فهمیدند!..

از: کارو، کتاب شکست سکوت

دکتر شنگول