« آن نگاه مست تو! | خانه | تأخیر در صرف شام »

۱۶ : ۱۴ یکشنبه، ۲۸ آبانماه ۱۳۸۵     0 نظر

ای طنز بی صاحاب، تو چیستی؟

اوستا:

پیشگفتار: افتتاح این ستون (اُوستا) آن هم در بحران فعلی زابغر، نمایانگر همان «جنگ، جنگ، تا پیروزی!» است. علی ایها الحال در اینجا قصد داریم درسی را که از طنز گرفته ایم، بازگو کنیم، تا شما اساتید راه طنز، ببینید خوب یاد گرفته‌ایم یا نه!

این روزها، طنز هم مثل خیلی چیزهای دیگر صاحابی ندارد. بر عکس مملکت که خیلی صاحاب دارد! البته این فقط طنز نیست که در این مملکت بی صاحاب مانده است، بلکه تمام واژگان ِ طنز، کمدی، فکاهی، بذله، شوخی، ساتیر، هجو، هزل و لودگی –همه و همه- بی صاحاب مانده اند و هرکدام جای دیگری به کار گرفته می شوند.

البته اینها همچین هم بی صاحاب بی صاحاب که نیستند! بعضی وقت‌ها همه تفاوت‌هایش را می‌فهمند و هشتاد تا کارشناس مارشناس را می‌گذارند توی جیب بغلشان! مثلاً کافی است که یک «طنز»ی ساخته یا نوشته شود که کمی به تریج قبایشان بربخورد. دقیقاً همان موقع است که همه کارشناس می‌شوند و ما و حضرت‌عالی باید قلم و کاغذ را برداریم و شروع کنیم به یادداشت کردن فرمایشات گهربار این اساتید:

«شما اصلاً طنز بلد نیستید. این "هجو" است… نه این "هزل" است… این طنز نیست. طنز را من می‌گویم..»
«این هم شد طنز؟.. (هیچکی مثل ما بلد نیست جوک بگه. اصلاً هیچکی مثل ما نمی تونه جوک تعریف کنه...)»

عجب!! پس تا حالا طنز نمی‌گفتیم؟ پس چی می‌گفتیم؟ هیچی. ما چیزی نگفتیم. چون اگر چیزی می‌گفتیم که ما را هم مثل آنهای دیگر می‌انداختند یکراست توی قلفدانی.

خاطرم است که شخصی به همین آقای «ابراهیم نبوی» (طنزنویس معاصر) در انتخابات سال گذشته گفته بود: «آقای نبوی! طنز وسیله‌ی داوری است. شما نباید از کسی حمایت کنید….».
آقای نبوی هم پاسخ داده بودند: «عجب! باور بفرمایید که من هزاران تعریف تاکنون از طنز خوانده بودم ولی این یکی را یاد نگرفته بودم! من مدیون توام..»

پس حالا که این طور است، برای اینکه ما هم مثل آقای نبوی این طور خجل نشویم، فعلاً می‌رویم تا کمی اطلاعاتمان را درباره‌ی طنز و هجو و هزل و ... تکمیل کنیم. ولی عجالتاً یک چیز را داشته باشید: خنداندن –هرجور که باشد- خود هنر بزرگی است. تازه ثواب هم دارد!

دکتر شنگول