۲۲ : ۰۴ چهارشنبه، ۲۵ بهمنماه ۱۳۸۵     1 نظر

والنتاین اسلامی

20 سال بعد؛ نوشته‌های تبلیغاتی پارچه‌های سیاه محرم چنین پیش بینی میشود:
این والنتاین و فوریه است که اسلام را زنده نگهداشته است

دکتر شنگول

۱۷ : ۴۲ دوشنبه، ۶ آذرماه ۱۳۸۵    

فرود موفق

10 سال بعد در چنین روزی، تیتر یک مطبوعات وقت کشور:
یک فروند هواپیمای مسافربری از علی آباد کتول به مقصد روستای مجاور، بدون هیچ‌گونه تلفات جانی با موفقیت به مقصد رسید.

دکتر شنگول

۱۲ : ۱۵ چهارشنبه، ۱ آذرماه ۱۳۸۵     0 نظر

عزای عمومی

ده سال بعد در چنین روزی:
حاج ممول شامی‌کباب پس از گذراندن ۱۲۰ سال از عمر مبارک در صحنه‌های بزرگ و حیاتی علم و فرهنگ و هنر در کنج خانه، بر اثر بیماری "همزمانی کمبود اکسیژن و رد شدن عزرائیل" در گذشت. به همین مناسبت در تمامی کشور و حومه چند روز عزای عمومی اعلام شد.
دکتر شنگول

۲۱ : ۵۷ سه شنبه، ۲۳ آبانماه ۱۳۸۵     0 نظر

روشنفکر

با توجه به اینکه برنامه‌ی امروز صبح رادیو جوان پیرامون بدحجابی، بی سابقه بوده است، پیش بینی می‌شود:

سال 1400 شمسی، تهران: تو همچنان یک روشنفکری! دم غروب به زور سوار اتوبوس می‌شوی (در این مورد هیچ تغییری صورت نمی گیرد و جنابعالی چون روشنفکری، همچنان باید جهنم را در این اتوبوس‌ها تجربه کنی!). اتوبوس‌ها خیلی وقت است مختلط شده اند. بوی عطر و ادکلن و عرق زنانه و مردانه، فضای عجیبی را پدید آورده است. می‌بینی که یک جوان شش تیغ از روی صندلی بلند می‌شود تا جایش را به یک حاج آقا بدهد. ولی جای حاج آقا خیلی میزان است!! او حتی حاضر نیست جای خود را بفروشد!

صرف نظر از جنسیت و این چیزها، خودت را به زور به گوشه‌ای می رسانی که بگیری و بخوابی. ادامه‌ی خواب دیشب را می‌بینی که حضرت نظریه پرداز فلان به خوابت آمده و خواسته که جامعه را اصلاح کنی! تا می‌خواهد بگوید از کجا باید شروع کنی، اتوبوس ترمز می کند و از خواب می‌پری. کورمال کورمال بیرون را نگاه می کنی که ببینی ایستگاه را رد کرده‌ای یا نه؟ چند تا دختر خوشگل را می بینی که با لباس مخصوصی در دریاچه‌ی آبی آزادگان مشغول شنا هستند. شاید از این جا باید شروع کنی؟!! برای اولین بار در عمرت سه تا استغفرالله می‌فرستی و باز می خوابی.

دوباره آن حضرت می‌آید و تقاضایش را مطرح می کند. تا می‌خواهد راهکار را بگوید، یک ترمز دیگر و تو بیدار می‌شوی. باز از پنجره بیرون را نگاه می‌کنی و می‌بینی که اتوبوس در ایستگاه توقف کرده است. نام ایستگاه را نگاه می کنی: «کافه ستاره!». بالای ایستگاه را نگاه می‌کنی! یک تبلیغ گنده می بینی: «کافه ستاره، همراه با گروه رقص محمد خردادیان». اتوبوس تقریباً خالی می‌شود. چشمانت را می‌بندی و سعی می‌کنی دوباره بخوابی. دوباره همان حضرت به خوابت می‌آید و بازهم ترمز! این بار بیدار می‌شوی و می‌بینی که: به! ایستگاه را رد کرده‌ای! برای یک بار هم که شده سرت را به کارت خودت می اندازی، بی‌خیال روشنفکری و آن خواب و این جامعه می شوی و از اتوبوس پیاده می‌شوی! جامعه را می‌سپاری به دست همان کسی که تا کنون بوده. آخر به قول مجری رادیو جوان، جامعه همچنان اسلامی است!!! باور نداری؟

دکتر شنگول