« شب درازی در پیش است | خانه | شب یلدا توقیف شد »

۰۳ : ۳۷ جمعه، ۳۰ آذرماه ۱۳۸۶     1 نظر

انشاء: شب یلدای پارسال را چگونه گذراندید

شب یلدا:

قلمم را در دستم می‌گیرم و انشای خود را استارت می‌زنم.
شب یلدای پارسال  پر از حادثه و اتفاقات تراژدیک و غمبار و زد و خوردهای خونین و منجر به مرگ بود. در این روز پدرم هندوانه خرید که مثل سنگ سفت و آهنین بود که مجبور شدیم برای قارچ آن از اصغر کچل همسایه بغلی اره برقی‌اش را قرض و قوله کنیم که بالاخره قارچ شد. اما مثل برفی که دیروز در تهران بارید سفید بود و مادرم در یک لحظه خیلی عصبانی شد و هندوانه را در سر پدرم کوبید که کله پدرم ترکید و مغزش به در و دیوار پاشید. 
آن روز مادرم به پدرم گفت که در خانه هیچی نداریم و اگر مهمان بیاید آبروریزی می‌شود و پدرم با ساتور دنبالش دوید تا تیکه تیکه‌اش کند که مادرم فرار کرد و بعد از 2 ساعت پیدا شد و پدرم هم دیگر آرام شده بود و بهش گفت: «زنج یخده سیاست منه، یخده زرنج باش، مگه مخ تو اون کلت نیست، یکمی فچ کن، برای چی مهمون بیاد وقتی اگه ما خودمون رو ببریم مهمونی دیگه مهمون نمی‌آد» و این‌طوری شد که ما آن روز از بعد ظهر به خانه عموی بزرگم رفتیم و در آنجا برادر کوچکم آنقدر خورد که وقتی داشتیم به خانه بازمی‌گشتیم حالش بد شد و دل و روده‌اش را بالا آورد که ما هم دل و روده‌اش را در یک مشمای تمیز گذاشتیم و او را برای جا زدن دل و روده‌اش به بیمارستان رساندیم.
آن شب بعد از بازگشت از خانه عمویم مادرم به پدرم چیزی گفت که پدرم بی‌دلیل با بیل و کلنگ مادرم را درب و داغان کرد. رفتم به مادرم دلداری بدهم که بهم گفت: «برو گشمو کپ‌اغلو!» من هم ناراحت شدم و از خانه فرار کردم و با چند تن از دوستانم که آنها هم مورد کودک‌آزاری قرار گرفته بودند؛ کمپین دفاع از حقوق کودک درست کردیم و اتفاقا چند وقت پیش که برای سخنرانی به قزوین رفته بودیم با استقبال خوب مردم قزوین مواجه شدم که با هم شعار می‌دادند ای کودک گهرمان امشب اینجا بمان.

جغور بغور