انشاء: شب یلدای پارسال را چگونه گذراندید
قلمم را در دستم میگیرم و انشای خود را استارت میزنم.
شب یلدای پارسال پر
از حادثه و اتفاقات تراژدیک و غمبار و زد و خوردهای خونین و منجر به مرگ بود. در
این روز پدرم هندوانه خرید که مثل سنگ سفت و آهنین بود که مجبور شدیم برای قارچ آن
از اصغر کچل همسایه بغلی اره برقیاش را قرض و قوله کنیم که بالاخره قارچ شد. اما
مثل برفی که دیروز در تهران بارید سفید بود و مادرم در یک لحظه خیلی عصبانی شد و
هندوانه را در سر پدرم کوبید که کله پدرم ترکید و مغزش به در و دیوار پاشید.
آن روز مادرم به پدرم گفت که در خانه هیچی نداریم و اگر مهمان بیاید آبروریزی
میشود و پدرم با ساتور دنبالش دوید تا تیکه تیکهاش کند که مادرم فرار کرد و بعد
از 2 ساعت پیدا شد و پدرم هم دیگر آرام شده بود و بهش گفت: «زنج یخده سیاست منه،
یخده زرنج باش، مگه مخ تو اون کلت نیست، یکمی فچ کن، برای چی مهمون بیاد وقتی اگه
ما خودمون رو ببریم مهمونی دیگه مهمون نمیآد» و اینطوری شد که ما آن روز از بعد
ظهر به خانه عموی بزرگم رفتیم و در آنجا برادر کوچکم آنقدر خورد که وقتی داشتیم به
خانه بازمیگشتیم حالش بد شد و دل و رودهاش را بالا آورد که ما هم دل و رودهاش را
در یک مشمای تمیز گذاشتیم و او را برای جا زدن دل و رودهاش به بیمارستان رساندیم.
آن شب بعد از بازگشت از خانه عمویم مادرم به پدرم چیزی گفت که پدرم بیدلیل با
بیل و کلنگ مادرم را درب و داغان کرد. رفتم به مادرم دلداری بدهم که بهم گفت: «برو
گشمو کپاغلو!» من هم ناراحت شدم و از خانه فرار کردم و با چند تن از دوستانم که
آنها هم مورد کودکآزاری قرار گرفته بودند؛ کمپین دفاع از حقوق کودک درست کردیم و
اتفاقا چند وقت پیش که برای سخنرانی به قزوین رفته بودیم با استقبال خوب مردم قزوین
مواجه شدم که با هم شعار میدادند ای کودک گهرمان امشب اینجا بمان.

