۱۹ : ۰۸ چهارشنبه، ۵ دیماه ۱۳۸۶     3 نظر

کنکور دهه شصتی‌ها (شستی‌ها؟)

امیدوارم جزواتی که استاد حجةالاسلام والمسلمین نیم‌فاصله به داوطلبین عزیز معرفی کرده باشند را خوب مطالعه کرده باشید و بتوانید ان‌شالله به کوری چشمِ در و همسایه که موفقیت‌های شما را نمی‌توانند ببینند، در این امتحان 4 گزینه‌ای نمره عالی را کسب کنید. شایان ذکر است به دوستانی که بتوانند به همه سوالات پاسخ درست و صحیح بدهند ضمن تجلیل از آنها و معرفی آنها به کارشناسان زبده مسائل شستی یک عدد دهان شوی ِ مرغوب نیز از دستان مبارک و پنجولی ِ حجةالاسلام... نیم‌فاصله دریافت خواهند کرد. ((مرگ بر آمریکا)) ((مرگ بر اسرائیل))
1)آنچه به عنوان یک دهه شصتی یا شستی یا ششتی... می‌شناسیم محصول آمیزش چه  چیزهای‌ست؟
الف) اجازه بده از اول شروع کنم از قصه آدم و حوا...
ب) خب ما خوابیده بودیم، یکدفعه آژیر خطر را کشیدند؛ ما هم دیگر خواب‌مان نبرد. خلاصه با عیال گرم گرفتیم...
ج) آمیزش؟ جووون...
د) محصول آمیزش شتابزده جهان مدرن و ایران هاج و واج و آشفته پس از انقلاب
نکته بهداشتی: از رانندگان گرامی تقاضا دارم که شب‌ها در محل‌های مسکونی حدالامکان بوق نزنند. چون با این کارشان کنترل موالید را بهم می‌زنند؛ بعد جمعیت زیاد می‌شود، جمعیت که زیاد شد نان‌خور زیاد می‌شود نان‌خور که زیاد شد قیمت‌های آرد و... این‌ها بالا می‌رود حالا به صحبتهای رئیس‌جمهور درباره گرانی و علل تورم گوش‌ کنید...
2)...از دانش‌آموزی می‌گفت که "با پدر و مادرش فیلم‌های ........و ......... می‌بیند.
الف) هندی و بوروسلی
ب) انقلابی و مذهبی
ج) معناگرا و سیاه سفید فرانسوی
د) پورنو و گرافیک‌دار
3)دهه من دهه پرداخت چه هزینه‌هایی بوده؟
الف) شارژ ایرنسل، تالیا، ADSL، هاستینگ و دومین و اینجور چیزها 
ب) هزینه‌های دانشگاه آزاد و پیام نور و غیرانتفاعی و...
ج) پسرم کمتر با آن تلفن با آن ضیدی‌ات بلاس؛ .... مارو
د) دهه من دهه پرداخت هزینه‌های دهه تو بوده
4) برای ما چه کارخانه‌هایی را گسترش دادند؟
الف) کارخانه‌های شیر پاستوریزه و همونیژه در بسته‌های کاملن بهداشتی
ب) کارخانه‌های تولید خیارشور
ج) کارخانه‌های تولید آب‌نمک ببخشید آبنبات
د) کارخانه‌های تولید پفک
پاورقی: پفک شامل چی‌توز موتوری و حلقه‌ای و توپی، خود پفک نمکی، اشی‌مشی طلایی و... می‌شود و همچنین مایع ظرفشویی که ما ایرانی‌ها به اسم ریکا می‌شناسیم. آب میوه که به اسم ساندیس می‌شناسیم. پودر لباسشویی هم که به اسم تاید می‌شناسیم...
5)یکی از گزینه‌ها غلط است.
الف) ما فقط یک شباهت داریم: همگی گرسنه‌ایم. فقط همین!
ب)ما دهه شصتی‌های لعنتی شاعر بودیم وقتی قیصر امین‌پور مرد
ج)تنها افتخار من این است که متولد سال ۵۹ هستم (تشویق کفار)
د) شصت یا شست مسئله این است؟
6)کسانی که در ماجرای نمایش عکس‌های مستهجن از ال‌سی‌دی کرج دستگیر شده‌اند متولد چه دهه‌ای بوده‌اند؟
الف) دهه شستی
ب) دهه مشتی
ج) دهه ششتی
د)دهه شصت؟
7)کلیپ‌های داخل تلفن همراه‌شان را دیده‌ای؟
الف) نه والله.
ب) چند بار دیدم قشنگ بود.
ج) چیا داری بفرست
د) نبین خوب نیست
8)مگر ما چه خواستیم؟
الف) خواستیم بزنیم و بخوریم و بنوشیم و... خلاصه صفا سیتی گنزالس
ب) خواستن توانستن است!
ج) حالا تو این همه مدت رفاقت یه چیزی خواستیما...
د)خواستیم زندگی کنیم. محرم بشود سیاه بپوشیم و سینه بزنیم، عید بشود بزنیم و برقصیم.
9)بحث دهه مشتی‌ها از نظر یک وبلاگ‌نویس چه بازی‌ای نام گرفت؟
الف) بازی‌ شست
ب) بازی‌های مثبت 25
ج) خاله زنک بازی
د) بازی واکنشی
10) حمید رضا علاقه‌بند چه کسی‌ست؟
الف) نماینده حسین درخشان در تهران
ب) یک علاقمند به مسائل شستی
ج) یک جانباز 80 درصد و فرزند 4 شهید
د) هیچکدام
11) اگر مطلب خانم مریم مجتهدی (مهتدی!) علیه دهه 60‌تی‌ها ادامه پیدا می‌کرد چه انگ‌های دیگری به شصتی‌ها می‌زدند؟
الف) مفلوک و بدبخت و بی‌عار
ب) عقده‌ای و منگ و دست‌پا چلفتی
ج) آدم‌های بی‌مصرفی که برای درس عبرت دهه‌های بالاتر باید به دریا ریخته شوند
د) همه گزینه‌ها به انضمام گزینه‌هایی که در سر می‌پرورانید صحیح است.
12) چرا بحث دهه شستی‌ها در بالاترین به یک موضوغ داغ تبدیل نشد
الف) چون مسئولین بالاترین همه دهه پنجولی‌ هستند
ب) چون دست خوابگرد و مسئولین بالاترین در یک کاسه است
ج) چون هر لینک شستی برابر با یک سوزش بود و سرور بالاترین تحمل این همه سوزش و فشار را نداشت
د) به شما هیچ ربطی ندارد، حتماً دوست نداشت.
13) آن خانمی که ابتدا قلم جلال سمیعی را ستود و بعد او را بی‌تربیت خطاب کرد به کجا گریخت؟
الف) تو مگه خودت خارو مادر نیستی
ب) به هر جا
ج) رفت به کانون تربیت و اصلاح گزارش دهد...
د) از یابنده تقاضا می‌شود باهاش کاری نداشته باشد...
14) در این بحث دهه شستی‌ها چه کسانی جای‌شان بسیار خالی بود و چیزی ننوشتند؟
الف) حسین درخشان
ب) خورشید خانم
ج) زیتون
د) تعدادی از دوستان دهه شستی‌ام که در گوشی‌شان تا خرخره پر است از فیلمهای آنچنانی و فلان
15)در این آشفته بازار جغور بغور با این دو مطلب بی‌مزه و بیخودش چی را می‌خواست اثبات کند؟
الف) بچه خوفیه -بی‌خیال
ب) انقده نازه- منم موافقم
ج) همه براش می‌میرن- آره به خودا
د) امیدواره که هیشکی از این دوستانی که مورد عنایتش قرار گرفتند ناراحت نشده باشن- انشالله- بگو ماشالله- چشم نخوره انشالله

جغور بغور

۲۲ : ۲۳ یکشنبه، ۲۵ آذرماه ۱۳۸۶     0 نظر

المحمود، المحمود

حالا که سفرهای استانی رئیس جمهور به خارج از مرزها هم کشیده شده و حتی به یمن این سفرها خلیج فارس عرب می‌شود و ایران می‌رود جزء کشورهای عربی لازم دیدم توضیحاتی مبسوط پیرامون این غیبت سرسام‌آور و خوش‌یمن خود از این مجله‌ی کذا را در یک جمع‌بندی کلی به صورت رو در رو به شما عرض کنم.
جای شما خالی چند روزی رفته بودم مکه تا به نان و نوا و حال و هوایی بس ملکوتی (البته نه به شنیعی حلقه‌ی ملکوت) نائل شوم و گر چه به ثواب کامل نرسیدم اما مفیوض شدم تا بیایم اینجا خودم را به شما متبرج کنم و شما خود را به من بمالید و تبرج بگیرید. دست حضرت آیت‌الله العظمی سردار شهید سرلشکر سرتیپ رادان درد نفرماید که این تبرج را به من یادآوری کرد. جان شما نباشد به جان این ویبره‌ی خودمان در دُبی (بخوانید مکه) به خواهران که نگاه می‌کردم می‌گفتم اینها چرا همه لختند؟ در وطن چیزکی هست که فاز مثبت القا می‌کند اما در اینجا بی‌اثر است. بعد که بیانات گهربار سردار را در کشاکش امواج وایرلس می‌خواندم روشنم شد که آن چیزک چکمه است و آن فاز مثبت تبرج. لابد یک خاصیتی دارد که این ویبره همه‌ش در حال لرزش مجازی می‌باشد. خلاصه اینکه یادم باشد من باب این تبرج کلام مطهر از خودم در کنم.
از مکه بگویم که خیابان‌ها غرق در نور و سرور بود. جماعت در کوی و برزن به قرآن‌خوانی و ذکر عُمَر مشغول بودند. دلیلش که واضح است و مبرهن و آن همانا تشریف‌فرمایی افتخارآمیز قهرمان امت مسلمان و پیر بیشه‌ی سیاست محمود احمدی‌نژاد (صلوات حضار و عرق شرم کفار) در راستای اولین سفر استانی برون‌مرزی به مکه‌ی مکرمه و مدینه‌ی منوره بود. بر درب بزرگ ورودی مسجدالحرام پارچه‌ای به این مضمون خودنمایی می‌کرد: "شیخنا  المحمود، لا شک فی الذرة الهسته‌ای الایرانیه للبلاد الاسلامیه، یو آر د بست وان، بوی رجایی آمد"
هر جا می‌رفتی نقل و نبات و شیرینی بود که چون باران رحمت بر سر و رویت می‌ریخت. ماشین‌های لیموزین سفید (چون محمود معتقد است سیاه ترسناک است) در کورس بودند. پای مجلس نمازهای جماعت همه حرف از محمود بود و محمود. ذکر "المحمود، المحمود" را با تسبیح می‌خواندند. واقعآ که غرورانگیز بود این همه محبوبیت. مردان بر پیراهن بلند و سفید خود که هیچ‌گاه حتی خطی مشکی به خود ندیده است عکس محمود احمدی‌نژاد را چاپ کرده بودند و زیرش نوشته بودند "المحمود، المحمود" خلاصه که هر چه از این سرور و غرور بگویم کم گفته‌ام. تا چشم کار می‌کرد تابلوهای تبلیغاتی کالاهای غربی، جای خود را به عکس رئیس جمهور داده بود با چهره‌ای خندان و زیرش نوشته بود: "المحمود، المحمود، صل علی محمد، یاور فهد آمد" از رادیوها دائم این سخن ملک فهد پخش می‌شد: "الیوم الورود المحمود، المحمود" باید بودید و می‌دید. حیف که سعادت نبود تا این لحظه‌ی تاریخی را در مکه حاضر باشم و لذت ببرم از این همه توجه و افتخار.
در حال برگشت به خاک وطن بودم و در فرودگاه عده‌ای منتظر و چشم به راه را مشاهده کردم قبل از اینکه نوبت پرواز برسد رفتم پیش یکی از زن‌ها که دو چشمانش در شب پوشش‌اش می‌درخشید و کودکی به نظر ۴ ماهه را بغل کرده بود و پرسیدم: "هل من ناصر؟" که کودک ۴ ماهه با جیغی ممتد فریاد زد: "لا ناصر، المحمود، المحمود"
و در اینجا بود که من به محبوبیت نام محمود در بین اعراب پی بردم و با خاطره‌ای خوش مکه را به قصد وطن با چشمی گریان و لبی لرزان ترک گفتم.

حضرت میخ

۲۲ : ۳۲ دوشنبه، ۱۲ آذرماه ۱۳۸۶     1 نظر

و همه سگ‌ها

جغور بغور نویسنده خوش ذوق  و نسبتاً شاخ و قدر مجله طنز اینترنتی زابغر از شما مثل چی(همان سگ) دعوت می‌کند تا در این مطلب به اظهار فضل‌های پر از نیش و نمک او در رابطه با سگ‌ها توجه کنید... در راستای اینکه به خودی خود این مطلب طولانی است پس بهتر است به جای این مقدمه چینی‌ها نظرتان به دسته اول جلب شود.

 

دسته اول: دسته اول همان سگ‌های خانگی‌ای هستند که چشم و چراغ اهل خانه هستند. اهالی منزل روزی صد بار قربان صدقه‌ این سگها می‌روند و لی‌لی به لالای‌شان می‌گذارند. این سگ‌ها اصولاً ابولمجمعی خانه هستند و اهل منزل همه چیز را جوری با هم ترکیب می‌کنند تا در حیث مجموع سگ در خانه احساس آرامش و راحتی کند.

در منزل یکی از اقوام مهمان بودیم و اتفاقاً سگ پشمالو و سفیدی هم داشتند. همینطور که نشسته بودیم و به گپ و گفت مشغول بودیم به یک بار سگ به کنار یکی از اهالی منزل که ظاهراً با او رابطه صمیمانه‌تری داشت می‌آید و حرکات و صداهایی از خودش در‌می‌آورد که یعنی پی‌پی دارد. او سگ را به دستشویی می‌برد و برمی‌گردد. بعد از چند دقیقه صدای واق واق سگ بلند شد و همان دوستی که سگ را همراهی کرده بود از سر جای‌اش بلند شد و به طرف دستشویی رفت. حس کنجکاوی‌ام برانگیخت از یکی از اهالی منزل سوال کردم: "فلانی کجا رفت؟" گفت: "رفت تِدی را بشورد!"

 

دسته دوم: سگ‌های ولگردی هستند که با دسته اول اصلاً قابل قیاس نیستند. این سگ‌ها هر روز خطرات بسیاری را از بیخ گوش می‌گذرانند و با مشقت و بدبختی و مصیبت صبح را به شب می‌رسانند. البته فکر نمی‌کنم وضعیت‌شان آن‌جوری باشد که صادق هدایت گفته است. این دسته از سگها به کرّار از طرف بچه‌های کوچه  باتیپا مثل توپ فوتبال به این طرف و آن طرف شوت می‌شوند. خوراکشان را هم از آشغالها و زباله‌های سرکوچه به هر سگ دوزدنی‌ست به دست می‌آورند.

در محله ما یکی از همین سگهای پیرزری و مردنی بود که از ضعیف‌ترین بچه‌های کوچه هم در امان نبود. یک بار نشده بود که در برابر این ظلمی که به او می‌شود، خودی نشان دهد، واق واقی کند و زهر چشمی بگیرد.  معذلک یک بار جلوی‌اش پخ کردم تا از ترسی که حیوان دچار می‌شود کمی لذت ببرم، ناگهان غرشی کرد که مو بر بدنم سیخ شد. گویی یک شیر درنده و گرسنه را سر به سر کرده باشم. خلاصه قیل و قالی راه انداخت که تمام همسایه‌ها بیرون ریختند و به من تشر می‌زدند که مردک از سن و سالت خجالت بکش. معلوم نیست با این حیوان چیکار کردی که اینطوری غضب برش داشته...

 

دسته سوم: سگ‌های نگهبان هستند. سگ‌هایی که معمولاً مسئولیت پاسداری و مراقبت از یک مکانی را به عهده دارند.

یکی از دوستان تعریف‌ می‌کرد در قطعه زمینی کلنگ ساخت یک کارخانه تولیدی را بر زمین زدیم. از همان روزهای اول ساخت، سگ نگهبانی خریدیم و آنجا گذاشتیم تا ماموریت نگهبانی از آنجا را بر عهده گیرد. خلاصه جناب سگ بعد از چند وقت طوری آزموده شده بود که هر کسی را که نمی‌شناخت احتمالش بود که دل و روده‌اش را از توی شكمش در بياورد اما یکهو این سگ حال و روزش عوض شد، دمق و بی‌حال و مریض شده بود... علت پریشان‌حالی جناب سگ را جویا شدیم. متوجه شدیم که در آن نزدیکی سگ ماده ولگردی است که گل و گوشش می‌جنبد و روزی چند مرتبه جلوی جناب سگ ناز و کرشمه می‌آید و جناب سگ را هوایی کرده است.

 

دسته چهارم: سگ‌هایی هستند که حتی صحبت ‌کردن در موردشان ممکن است برای نگارنده دردسر آفرین باشد. این سگ‌ها با کسی شوخی ندارند و مشام‌شان آنقدر تیز است که اگر پشت سرشان هم صحبت کنی، پاچه‌ات را می گیرند.

خلاصه اینکه ما تازه جان‌مان را از سر راه آوردیم و امتحانات‌مان هم نزدیک است. حالا ما یک شوخی کردیم، شما چرا آنقدر جدی شدید؟

 

دسته پنجم: سگ‌های هنرمند هستند که در مجموعه‌های بسیار تلویزیونی نقش‌های متفاوت و خوبی را ایفا کرده‌اند. از جمله این سگ‌های بسیار توانا و هنرمند می‌توان به "سگ آقای پتیول"، "زمبه"، "بوشوگ"، "سپاستین"(بل و سپاستین) و جو اشاره کرد. جو یکی از معروفترین سگهای هنرمندی است که ما او را با جملاتی چون بپر جو، بگیرش جو و اینها به یاد داریم. حرکات محیرالعقول جو و بازی حیرت انگیز و بی‌چون و چرای او در این سریال پلیسی ببیندگان تلویزیونی را به وجد می‌آورد. در این سریال جو  با استفاده از هوش و ذکاوت مثال زدنی‌اش و به کار بردن ترفندهایی که عقل جن هم به آن راه نمی‌داد تبهکاران و مفسدان را به دام می‌انداخت. آفرین جو!

 

خب این مطلب نتیجه‌گیری خاصی ندارد. فقط سعی کنیم با سگها مهربان باشیم و کلاً حیوانات را آنقدر اذیت نکنیم که به فکر انقراض و خلاص شدن از این زندگی سگی بی‌افتند. ضمن اینکه بستن نسبت‌های ناروا به سگها مثل "فلانی دارد مثل سگ دروغ می‌گوید" و اینها به دور از عدل و انصاف است و چندان خوشایند نیست چرا که سگ‌ها جزو درست‌ترین و راستگوترین موجودات هستند.

 

 

جغور بغور

۱۹ : ۴۱ سه شنبه، ۲۲ آبانماه ۱۳۸۶     1 نظر

آقای ویبره وارد می‌شود

با توجه به بالا رفتن سن ازدواج دختران در جامعه، افزایش جمعیت زنان در مقابل مردان و ایجاد افسردگیهای شدید در بین دختران وبلاگ نویس و وبلاگ ننویس اعم از فمینست و آنتی فمینیست در سطح جامعه‌ی مجازی این جانب آقای ویبراتور وظیفه‌ی خود دانستم که برای رفع مشکلات عدیده‌ی این قسمت مهم جامعه از امروز وارد مجله‌ی طنز زابغر شوم. در زیر برای رفع ابهامات و تنویر افکار خصوصی(اعم از بلوتوثی، سی‌دیایی، دی‌وی‌دیایی و ...) خوانندگان، شرح وظایف و مسائل مربوط به وظایف خطیر اینجانب ذکر می‌شود و هر گونه تخطی و برون‌رفت از این مواضع بلاشک دسیسه‌های مردانی است که خود از چنین امکان مهمی محروم مانده‌اند و رسمآ عقده‌ای شده‌اند.
الف) به منظور جلوگیری از مسدود شدن سایت از این به بعد آقای ویبراتور با اسم مستعار آقای ویبره و لباس مبدل به وظایف خطیر خود می‌پردازد.
ب) آقای ویبره با اسم مستعار در هیچ وبلاگ دیگری فعالیت نمی‌کند.
ج) به دلیل طرح مسائل آن‌چنانی در مطالب آقای ویبره، خواندن نوشته‌های او به افراد بالای پانزده سال توصیه نمی‌شود.
د) آقای ویبره هرگونه ارتباط خود اعم از مشروع یا نامشروع را با حضرت میخ تکذیب می‌نماید(البته برای ارج نهادن به راهکارهای وزیر کشور بین من‌و حضرت میخ مدتی پیش صیغه‌ی موقتی جاری شد که این مسئله فقط به خاطر فشارهایی بود که از پایین به حضرت میخ وارد شده بود و گرنه ناگفته پیداست که هدف من فقط خدمتگزاری است و سریعآ طرفین با آگاهی یافتن از این که هر دو از یک جنسند به خاطر این که اساسآ از این مسائل در کشور ما وجود ندارد صیغه را باطل کردند.)
ه)آقای ویبره از سوی وزارت بهداشت کاملآ تایید شده است و بدون نیاز به استفاده کردن از لوازم پیشگیری، منجر به انتقال هیچ گونه بیماری مقاربتی و حتی مراقبتی نمی‌شود.
و) برای استفاده از آقای ویبره لطفآ نوبت را رعایت کنید دوشنبه‌ها هم پخت نمی‌کنیم.
ز) خواندن مطالب با امضای آقای ویبره در مجله‌ی طنز زابغر بر طبق قوانین حقوق مدنی جامعه‌ی مجازی برای مردان اکیدآ بلامانع است.
آقای ویبره

۱۴ : ۰۵ پنجشنبه، ۱۷ آبانماه ۱۳۸۶     1 نظر

دلمان تنگ شده بود

چهار ماه رفته بودیم پی یللی تللی خودمان و داشتیم حال می‌کردیم که وجدان همیشه در صحنه‌مان به صورتی غیرمنتظره تماس گرفت و گفت کجایی که آب دستته وردار بیار بریز تو مطالب و منتشرش کن که زابغر بدجوری بی در و پیکر می‌نماید.
دروغ چرا، خودمان به سیستم قبلی سایت مشکوک بودیم. احساس می‌کردیم هر لحظه ممکن است زلزله بیاید و ستون‌های سایت را بر سرمان خراب کند. پس چه کردیم؟ به این اجنبی بدبخت مزدور کافر هردم‌بیل گفتیم که اگر می‌خواهی ملت بعد مرگت مجلس رقص و بشکن‌زنی راه نندازن بیا و این طراحی زابغر رو متحول کن شاید که دست ما هم به نوشتن باز شد.
خلاصه اینکه بعد از چند روز که نگاهی متکبرانه به سایت انداختیم دیدیم به! گل بود، شد بهشت. برای اولین بار در طول عمر پربرکت و پرطنزمان دلمان برای خودمان تنگ شد. خب اگر ما دلمان برای خودمان تنگ می‌شود حتمآ ملت هم دلشان تنگ شده است که اینگونه از سر و کول هم برای خواندن مطالب پیشین ما بالا می‌روند.
اینگونه شد که کی‌برد را برداشتیم و شروع کردیم به دوباره نوشتن بلکه بخت ما و شما دسته جمعی با هم باز شود و مشرف شویم به سرزمین‌های ممنوعه که حالی عظیم و لطفی کریم دارد.
به قول شاعر گرانمایه که می‌فرماید: ‌"ستاره، دوباره شب قول و قراره" ما نیز به‌جاست که به خود متذکر شویم: "حضرتا، تو بیا، آب ببند توی نوشته‌ها" که اینطور!
البته این حدیث رو هم قند مکرر کنم که از پذیرایی هرگونه نویسنده‌ی جنجالی و خلخالی که جیره و مواجب نخواسته باشد خشنودیم.

حضرت میخ

۱۴ : ۵۵ سه شنبه، ۲۱ فروردینماه ۱۳۸۶     1 نظر

من عاشق سوزوکی‌ام

این روزها در سینمای ایران فیلمی متولد شده است که از قضا خیلی هم خنده‌دار است و رو دست ما زده. از اول هم برای مصاحبه نمی‌توانستم خوب مقدمه بنویسم. "اخراجی‌ها"ی مسعود ده‌نمکی را می‌گویم. شخصیتی بزرگوار و قابل ستایش در سینمای ایران که حکم مارتین اسکورسیزی را برای ما دارد. از چند روز پیش که قرار شد این مصاحبه را انجام بدهم استرس عجیبی داشتم به طوری که گلاب به روتون ...
به مسعود ده‌نمکی که برای قرار مصاحبه زنگ زدم ابتدا مرا به جای تهیه‌کننده فیلم اشتباه گرفت و از حضور پررنگ و دشمن‌شکن پسرهای رپ و دختران چپ در جلوی سینماهای نمایش‌دهنده‌ی فیلمش ذوق‌زده می‌نمود و گفت: "پسر (منظور همان حبیب کاسه‌ساز است) نمی‌دونی چه غوغاییه، باید دخترا رو از نزدیک ببینی!" البته بعدآ این جمله را تکذیب کرد.
به هر حال قرار مصاحبه را گذاشتیم و نتیجه این چند خط شد:

امیدوارم حالتون خوب باشه و حوصله‌ی جواب دادن کامل را داشته باشید.
شما چی کار به حال من دارید، انگار از همین ابتدا می‌خواهید مرا خراب کنید. اصلآ شما خبرنگارها می‌خواهید همه را متهم کنید برایتان من و احمدی‌نژاد فرقی نداریم کاش کمی از "جبهه" و "شلمچه" و "یالثارات" یاد می‌گرفتید.
به هر حال می‌خواهم در مورد شما و سینما حرف بزنیم.
اصلآ حوصله‌ی کوی دانشگاه و مباحثی از این دست رو ندارم. اگر با "اخراجی‌ها" کاری دارید بفرمایید.
من هم همین قصد را داشتم.
مشخص است که قصد تخریب دارید. حرفتان را عوض می‌کنید. شما از آن دست آدم‌هایی هستی که اگر در جبهه بودند ما ایران را از دست داده بودیم.
داستان اخراجی‌ها از کجا شروع شد؟
از آنجا که همه‌ی ما شهدا را دوست داریم.
متوجه نمی‌شوم.
همین دیگر، شما قصد نابود کردن ارزش‌ها و توهین به شهدا را داری.
بعد از "فقر و فحشا" و "کدام استقلال، کدام پیروزی" چه شد که به سینمای حرفه‌ای رو آوردید؟
آن دو فیلم هم جزء سینمای حرفه‌ای است. آقا چشمانت را بسته‌ای؟ هر کسی نمی‌تواند "فقر و فحشا" را بسازد.
به نظر من یک دی‌وی‌کم برای ساخت این فیلم کافی‌ست، فقط دستت بگیر و در تهران قدم بزن بعد هم برو دبی فیلم بگیر.
یعنی از نظر تو سینما همین‌طوری الله‌بختکی‌ست؟
من گفتم با "اخراجی‌ها" حرفه‌ای شدید.
منظور تو کاملآ مشخصه.
در جشنواره برای شما و فیلم‌تان چه اتفاقی افتاد؟
هه، اسکار که نیست جناب. آنجا یک آکادمی حرفه‌ای تصمیم می‌گیرد و اینجا چهارتا بلیط‌فروش سینما.
یعنی شما با اسکار موافقید؟
نه! یعنی چه که چندتا پتیاره که جز لخت شدن در فیلم کار دیگه‌ای بلد نیستن میان روی یه فرش قرمز قدم می‌زنن و از بینشون یکی انتخاب میشه. مثلآ به نظر شما مرد بی‌غیرتی مثل برد پیت بازیگره؟ یا اون زن هرزه‌ش آنجلینا جولی؟
بازیگران فیلم شما هر کدام تک‌تک قادر به کنترل یک فیلم هستند، به نظر شما جمع بزرگی از این بازیگران نیازی به کارگردان هم دارد؟
به نظر شما رئال مادرید مربی نمی‌خواهد؟ چرا برزیل همیشه قهرمان جهان نمی‌شود؟ یا مثلآ همه‌ي فیلم‌های برد پیت مثل بابل می‌شود؟
شما که قبولش نداشتید.
چرا مزخرف میگی آقا، تشویش اذهان عمومی می‌کنی؟
اکبر عبدی "آدم برفی" و "تحفه‌ی هند" که مورد انتقاد از جانب گروه شما بود چه شد که بازیگر شما شد؟
خب به هر حال آدم‌ها معصوم که نیستند. هر کسی اشتباه می‌کند.
یعنی گروه شما در حمله به سینما اشتباه کرد؟
نه آقا، جناب عبدی را می‌گویم. می‌بینید که در فیلم من احیا شده است. به خاطر انتخاب درستی‌ست که انجام داده.
اما او خودش را در تئاتر "اکبرآقا، اکتور تئاتر" احیا کرد.
یه دفعه بگو که من هیچ کاری نکردم دیگه! شما همتون از یه قماشید.
مضمون "اخراجی‌ها" تا چه حد متأثر از "برزخی‌ها"ی ایرج قادری‌ست؟
کاملآ متفاوت است، "برزخی‌ها" یک داستان تک‌خطی دارد، اما "اخراجی‌ها" مجموعه‌ای از ژانرهاست.
من تأثیر فیلم‌نامه را گفتم.
تکذیب می‌کنم!
به نظر شما دلیل پرفروش شدن فیلم چه بود؟
بروید از مردم بپرسید آقا. حتمآ قوی بودن فیلم.
اما تاریخ اکران مناسب، جنجال فیلم، تعدد بازیگران قوی، حضور پیمان قاسم‌خانی و خیلی از اتفاقات دیگر چه؟
مگر آتش‌بس و مارمولک این‌ها را داشت؟
خب تفاوت همین‌جا مشخص می‌شود.
"اخراجی‌ها" یک شاهکار سینمایی‌ست که از موافقین نظام تا مخالفین نظام همه تحسینش کرده‌اند. از مذهبی تا غیرمذهبی به دیدنش رفته‌اند و این یعنی قدرت فیلم‌نامه و کارگردانی!
معروف شدن را دوست دارید؟
نه، اصلآ دیگر فیلم نمی‌سازم. یک روز می‌خواستم خلبان شوم. شاید هم راننده‌ی تاکسی شدم.
به نظر شما پرفروش شدن یک فیلم دلیل بر رضایت تماشاگران از فیلم و مقبولیت کارگردان است؟
پس نشانه‌ی چیست؟
نمی‌دانم، فقط پرسیدم. یاد سریال نرگس افتادم.
تو با خودتم مشکل داری!
آیا تیکه‌های طنزآمیز فیلم آبگوشتی نیستند؟
مگه طنز غیرآبگوشتی هم داریم؟ ضمن اینکه این سؤال شما در شأن یک کارگردان بزرگ و موفق نبود.
چرا مجید سوزوکی آخر فیلم می‌میرد؟
واسه اینکه ما خون دادیم، شهید دادیم، این انقلاب مفت و مجانی به دست نیامده. که به همین سادگی کشور رو بدیم دست مردم.
اصلآ چرا لقب مجید را سوزوکی گذاشتید؟
من از همان بچگی عاشق موتور سوزوکی بودم. گفتم حالا که همه عقایدمون رو فیلم کردیم این سوزوکی رو هم بذاریم وسطش!
پس دیگر عقاید جدیدی را فیلم نمی‌کنید؟
من همیشه حرفی برای گفتن داشته‌ام. این را فعالیت مطبوعاتی‌ام نشان می‌دهد. پرتیتراژترین نشریات برای من بوده است و حالا پرفروش‌ترین فیلم‌ها. نمی‌دونی چه حالی میده!
البته تیراژ صحیح است.
من هم همین رو گفتم.
غیر از سوزوکی چه چیز دیگری را دوست دارید؟
تانک را، شهدا و رزمندگان اسلام و سربازان گمنام آقا امام زمان را...
ممنون از وقتی که در اختیار من گذاشتید.
چرت و پرت نگو، می‌دونم که تو دلت داری بهم فحش میدی. تا کور شود هر آن‌کس که نتواند دید...

بعد از تحریر: آخر هم نفهمیدم چرا جناب ده‌نمکی این‌قدر به من بدبین بود، البته این بدبینی در این‌گونه افراد ریشه‌ای و زیرساختی‌ست. در ضمن تناقض‌گویی از شاهکارهای مسعود ده‌نمکی است که رئیس‌جمهور در مقابل آن باید بوق بزند.
با تشکر از: مصاحبه‌ی حمید باباوند با مسعود ده‌نمکی چاپ‌شده در ویژه‌نامه "نوروز همشهری" با عنوان "سینمای حرفه‌ای یعنی همین"
حضرت میخ

۱۱ : ۳۳ دوشنبه، ۲۳ بهمنماه ۱۳۸۵     3 نظر

پوتین های حاج عباس

این دو برگ را دیروز به طور اتفاقی توی یکی از جوب های تهران پیدا کردم که شاید بد نباشد شما هم آن را بخوانید...
پوزش: خوانندگان محترم، همانطور که در تصویر زیر ملاحظه می‌کنید؛ به علت آن که این ۲ برگ بر اثر باران های چند روز پیش تهران به شدت خیس شده بود، برخی از نوشته های آن ناخوانا شده بودند که آنها را با "...." مشخص کرده ام. لذا متن اصلی در زیر تصویر درج شده است.

امروز ساعت 8 شب 21 بهمن سال 1385. دیگه خسته شدم از بس جلوی دختر پسرای جوونو گرفتم و ازشون پول خواستم تا ولشون کنم. رفتم پست رو به «حاج عباس» که همیشه با من مهربون بود تحویل دادم، گفتم مامان خونه تنهاست باید برم حاجی.! حاجی هم گفت برو.

بعد از 1 ساعت چشم چرونی خودمو جلو در خونه دیدم و در رو باز کردم و به داخل حیاط رفتم. باسن مادرم که از زیر دامن گلدارش خودنمایی می کرد نظرمو به خودش جلب کرد. مامان داشت کفشای بابا رو جفت میکرد. خلاصه بعد از گفتن 10 تا استغفرالله به اتاقم رفتم.

نمی دونم چرا صحنه ای که 2 دقیقه پیش دیدم رو نمی تونم ندیده بگیرم. حالم بدجوری به هم ریخته. شروع کردم خودمو به در و دیوار مالوندن و هر دفعه که چشمم به عکس آقا (!!) می افتاد خجالت می کشیدم. خلاصه به هر طریقی بود خوابم برد.

صبح با صدای زنگ ساعتم که می گفت "تا خون در رگ ماست ..." از خواب بیدار شدم. وقتی برای رفتن به دستشویی خودم رو توی آینه دیدم مثل هرروز آرزو کردم که خدایا چی میشه هرچی زودتر ریش های ما هم در بیاد؟ موقع خوردن صبحونه، به مامان گفتم تو نمی یای راهپیمایی مگه؟ مامان گفت چون هیچکی خونه نیست باید  از خونه مراقبت کنه.
از مامان خداحافظی کردم و به سمت راهپیمایی بزرگ و باشکوه 22 بهمن که پر از در و داف و تیکه بود حرکت کردم.

خیلی خیلی بهم خوش گذشت. از عاشورا هم بهتر بود. به عنوان انتظامات پشت سر خواهرهای بسیجی راه میرفتیم و هر از گاهی خودمون را می مالوندیم بهشون تا این که متوجه شدم «حاج عباس» رو از صبح ندیدم.

با خودم گفتم شاید کسالتی برای «حاج عباس» پیش اومده باشه و شایدم یه طرف دیگه س. خلاصه ذهنمو مشغول کارای دیگه کردم و بعد از 3-4 ساعت بمال بمال و بخور بخور، به سمت خونه رفتم.

بوی عطر آشنایی تو کوچه موج می زد و هر چقدر که به خونه نزدیک می شدم، بوی عطر شدیدتر می شد. کلید رو از جیبم در آوردم و در رو باز کردم. وارد حیاط شدم. وای!؟ یعنی چی؟ پوتین های «حاج عباس» رو پشت در خونه دیدم.......

از اونجایی که «حاج عباس» به گردنم از بچگی خیلی حق داشت، این مسئله رو نادیده گرفتم و این 2 صفحه رو فقط برای این می نویسم که خودم رو راحت کنم. این 2 صفحه رو از دفترچه خاطراتم پاره می کنم که هیچ وقت کسی نبیندشون و خودم هم بهشون بر نخورم.

(احیا شده توسط زابغر)

 -------------------------------------------------------------------
خوانندگان قضاوت کنند!

دکتر شنگول

۲۳ : ۱۰ پنجشنبه، ۵ بهمنماه ۱۳۸۵     0 نظر

یه املت بزنیم

چه خبرا؟ سلامتیا؟ نگران چی باشم؟ گوجه‌فرنگی‌های ما خیلی ارزونن، شما چطور؟ اوضاع به سامان است. جای شما خالی حالی می‌دهد که در عمرمان نداده است. قرار است با عده‌ی بسیاری حالی بکنیم و از خودمان خبر خوش بترکانیم. بله فاطمه هم هست، الهام هم هست اصلآ دوره دوره‌ی پر زن و برکتی شده است.
جنگی هم که در کار نیست. دنیا به ریش ما می‌چرخد. هه‌هه‌هه! شما چرا سگرمه‌هایت درهم است؟ بابا بی‌خیال دنیا دو روزه، محرم هم زود تمام می‌شود می‌رود. اصلآ نمی‌دانم ملت ما چرا اخم به چهره‌اش می‌آید. یحتمل همه‌اش تقصیر بچه‌های زابغر است. نمی‌کنند یک مطلب خنده‌دار بکنند توی مجله‌شان. گویا خودشان هم در گل مانده‌اند. هه‌هه‌هه! جان من خنده نداشت؟ بچه‌ها می‌گویند مزه که می‌ریزیم دنیا از خنده روده‌بر می‌شود. خداوکیلی انگار رسالت ما خنداندن نوع بشر است.
آمریکا هم هارت و پورت می‌کند. همانطور که در حدیث آمده است هیچ غلطی نمی‌تواند بکند، پس نو پرابلم.
ذخیره‌ی ارزی هم داریم. چند می‌خوای؟ آشنا دارما، رئیس بانک مرکزی رفیقمه. فکرشم نکن. اگه خرابکاران اقتصادی را لو ندادم. حالا ببین کی گفتم. حال این جاسبی رو هم می‌گیرم. می‌خواد تک‌خوری کنه، اگه گذاشتم.
مردم هم غصه نخورن تا من هستم هیش‌کی نمی‌تونه باشه. ۶ سال آینده ایام مهرورزی و خوشبختیه. حالا بیاین یه املت بزنیم.*
=========================
* چکیده‌ی متن ویرایش‌نشده‌ی نشست رئیس‌جمهور (م.الف) با بچه‌های صدا و سیما
حضرت میخ

۲۰ : ۰۶ سه شنبه، ۱۲ دیماه ۱۳۸۵     0 نظر

نسخه‌ی نهایی زابغر

با فرارسیدن سال نوی میلادی، اینترنت‌نامه‌ی زابغر، نسخه‌ی اصلی خود را عرضه می‌کند و از نسخه‌ی تابتا (آزمایشی) خارج می‌شود.

در همین راستا، یک مقام عالیرتبه‌ی سازمان آمار و ارقام کشور از نحوه‌ی پوشش دهی اخبار در اینترنت‌نامه‌ی انتقادی-فکاهی زابغر اظهار نارضایتی کرد.

وی که به هیچ وجه حاضر نشد نامش فاش شود، اظهار داشت: اینترنت‌نامه‌ی زابغر در اطلاع‌رسانی ضعیف ظاهر شده و با شخصیت‌های پاسخگوی کشور، مصاحبه‌ای انجام نمی‌دهد.

لذا بر آن شدیم تا به مصاحبه با ایشان که ادعا داشت به تمامی سوالات ما در زمینه‌ی آمار، ارقام، تجزیه و تحلیل پاسخ می‌دهد (به همین جهت ما نام "پاسخگو" را برای وی برمی‌گزینیم) بپردازیم.

س: خوب جناب آقای پاسخگو! از آخرین آمار داغی که به دستتان رسیده است بگویید؟
ج: آخرین آمار که همین دیشب به دستمان رسیده است، حاکی از آن است که 80 درصد ایرانیان شامشان را با نیم ساعت تأخیر صرف می‌کنند.

س: عجب! و دلیل این موضوع چیست؟
ج: این نشان از امید زایدالوصف مردم دارد که همچنان منتظر آمدن نفت و یا پول نفت بر سر سفره‌هایشان هستند.

س: پس آن 20 درصد دیگر مردم، چنین امیدی ندارند؟
ج: نخیر قربان. آخر آنها نه سفره‌ای دارند و نه شامی!

س: همانگونه که استحضار دارید، آرامگاه کوروش کبیر (پاسارگاد) با ساخته شدن سد سیوند در معرض تخریب قرار گرفته است. نارضایتی مردم از این موضوع به چه میزان است؟
ج: گمان می‌کنم با انتشار آخرین تحقیقات گسترده‌ای که توسط تیم ملی باستان‌شناسی «سربازان گمنام» انجام شده است، درصد رضایت مردم از این موضوع به شدت افزایش یابد. مطابق این تحقیقات که رو به پایان است، آمریکایی بودن کوروش محرز شده است.

س: و چطور به این نتیجه رسیدید؟
ج: باستان‌شناسان در حوالی این منطقه‌ی باستانی، تعداد زیادی تجهیزات سد، توربین و غیره یافته‌اند که مارک آنها آمریکایی می‌باشد و این موضوع، احتمال آمریکایی بودن وی را به شدت قوت می‌بخشد.

س: درخصوص تخریب تخت جمشید توضیحی دهید. با عاملین آن چه برخوردی صورت می‌گیرد؟
ج: در صورتی که آمریکایی بودن کوروش محرز شود، آمریکایی بودن داریوش نیز مشخص می‌شود و لانه‌ی جاسوسی این دو آمریکایی ویران خواهد شد. در ضمن به عنوان تشویق و یادگاری، به هرکدام از عاملین تخریب آن یکی از همان سربازهایی که با آچار کنده‌اند، اهدا خواهد شد.

س: به نظر شما تبدیل واحد ارزی کشور از دلار به یورو چه تأثیری بر اقتصاد کشور خواهد گذاشت؟
ج: خوب مسلماً هر حرکتی که در جهت تحریم آمریکا و آمریکایی‌ها صورت بگیرد و جواب متقابلی به تحریم‌های احتمالی آنها باشد، حرکت مفیدی می‌باشد. ما حتی در نظر داشتیم که زبان بین‌المللی کشور را از انگلیسی به زبان دیگری تغییر دهیم، ولی از آنجا که یادگیری این زبان بسیار آسان است، از این اقدام منصرف شدیم.

س: یعنی معتقد هستید که انگلیسی، آسان‌ترین زبان دنیا است؟

ج: بعد از فارسی، بله. البته خود بنده به علت داشتن مشغله‌ی زیاد، هنوز موفق به یادگیری زبان انگلیسی نشده‌ام. ولی یکبار که با یک انگلیسی گفتگو داشتم، از وی پرسیدم: «تلفن به انگلیسی چه می‌شود؟» با لهجه‌ای غربی گفت: «تلفن». گفتم: «موبایل به انگلیسی چه می‌شود؟». پاسخ داد: «موبایل». و من آن روز فهمیدم که انگلیسی چه زبان آسانی است، البته بعد از فارسی.

س: در صورتی که اتحادیه‌ی اروپا نیز با تحریم ایران موافقت کند، آیا باید واحد ارزی کشور را هم از یورو به چیز دیگری تغییر داد؟
ج: اگر این‌گونه شود، واحد ارزی کشور را به «ریال» تغییر می دهیم تا در این زمینه نیز خودکفا شویم.

س: معضل ترافیک تهران چه می‌شود؟ آیا این معضل به این سادگی‌ها قابل حل خواهد بود؟
ج: این معضل پیش از این حل شده است. چند هفته‌ی پیش یکی از این بستگانم به فرودگاه مهرآباد آمده بود. من به منظور بدرقه‌ی او، ساعت 4 و 30 دقیقه حرکت کردیم تا ساعت 5 و 30 دقیقه در فرودگاه حاضر باشم. ولی ساعت 4 و 45 دقیقه به آنجا رسیدم و کلی هم بیکار ماندم. در همین بیکاری به این نتیجه رسیدم: "اگر مجلس تمام ساعت ها را 3 ساعت عقب بکشد و این طرح را تصویب کند، دیگر شاهد ترافیک در کلان‌شهر تهران نخواهیم بود".

س:جناب پاسخگو! افتخارات انوشه انصاری –فضانورد زن ایرانی- در آینده چه پیشرفت‌هایی را برای کشور به همراه خواهد داشت؟
ج: هیچ پیشرفتی به همراه نداشته و نخواهد داشت. چرا که ما خود در این مورد نیز به خودکفایی کامل رسیده بودیم و روزانه افراد مختلفی را از هر جنس و هر قشر با هزینه‌ی اندکی، راهی فضا می‌کردیم. چه بسا که بر اثر پرتاب افراد متعدد به فضا، تصادف ها و اختلالاتی پیش می‌آمد و دو نفر که با هم به فضا رفته بودند، درگیر می‌شدند و از همانجا به آن دنیا می‌رفتند.

س: جناب پاسخگو، لطفاً درباره‌ی دانشجویان ستاره‌دار توضیحی مختصر دهید.
ج: من به درستی نمی‌دانم این همه جنجال برای چیست؟ ما کلی وقت گذاشتیم و یک سری دانشجو انتخاب کردیم و به آنها ستاره دادیم. حال آنکه می‌توانستیم به آنها منفی دهیم. و این نشان می‌دهد که بیشتر افراد، آثار ادبی قرون پیشین را مطالعه نکرده‌اند. مسعود سعد سلمان گفته است: «در هفت آسمانم حتی یک ستاره نیست». و حال آنکه برخی از این دانشجویان سه ستاره گرفته‌اند، بی‌آنکه حتی آسمانی داشته باشند. و اگر هم داشته باشند، آلوده می‌باشد.

س: این طور که معلوم است از ادبیات نیز سررشته‌ای دارید. ولی در تعجم که چرا از واژه‌ی «می‌باشد» به جای «است» استفاده می‌کنید که این امر مخالف نظر اساتید روزنامه‌نگاری معاصر ماست.
ج: اگر شما به فرهنگ دکتر محمد معین مراجعه کنید، در‌می‌یابید که مصدر فعل «می‌باشد»، «بودن» می باشد و مصدر مضارع آن «باشیدن» می‌باشد. مثل «دوختن» که مصدر اصلی می‌باشد و «دوزیدن» که مصدر مضارع آن است....

س: [وسط حرفش می‌پرم]... خیلی متشکرم جناب پاسخگو. گمان نمی‌کنم آن همه موضوع سیاسی، اقتصادی، هنری، اجتماعی، فرهنگی و ... برایم دردسری درست کند. ولی این یک مورد اصلاً با ما سازگار نیست. خدانگهدار شما!
ج: خدا نگهدار شما هم می‌باشد!

منتظر مصاحبه‌های بعدی ما با جناب آقای پاسخگو باشید.

دکتر شنگول

۱۶ : ۳۵ جمعه، ۱ دیماه ۱۳۸۵     0 نظر

کی سردشه؟

جان چکش عزیزتر از جان، شب یلدایی سرد نبود؟ پس این آدم‌آهنی‌های تو تلویزیون چجوری توی اون سرما و یخ‌بندون رفته بودن نشسته‌ بودن تو یخچال. فتل (همون اویسی خودمون) هم آخرش نیششو زد گفت که به صورت خیلی شدیدی منجمد شده. خودم گاهآ که بالاجبار در دیوارهای خارجی از اطاق باقی می‌مونم بیش از یک بار به حضرت میخ (ث) بودن خود لعنت می‌فرستیم و فحش‌های ناموسی می‌دهیم. اما داخل تلویزیون را که نگاه می‌کنیم عمیقآ به بنی‌بشر بودن افراد داخلش شک می‌کنیم.
تابستون که میشه میرن داخل استودیو زمستون که میشه می‌پرن تو باغ و وسط یرف و یخ‌بندون نطق می‌کنن به راستی که از عجایب چندگانه‌ی خلقت به حساب می‌آیند کارگردانان برنامه‌های  زنده‌ی تلویزیون. البته شاید برای خودشان دلایلی دارند که بر هیچ‌کس پوشیده نیست که خیلی احمقانه است اما به هر حال دلیل است دیگر. من با خودم و چندتا دیگه از خودم فکر کردم ببینم می‌تونم دلیلاشونو بفهمم که به صورت نامرتب میارم ببینین واسه چی اینا زمستونا در فضای باز برنامه اجرا می‌کنن:
- تحمل سرما نشانه‌ی آگاهی و روشنفکری‌ست
- با نشستن در سرما همدردی می‌کنیم با قربانیان سانحه‌ی قطب شمال
- با داشتن انرژی هسته‌ای دیگر سرما حس نمی‌شود
- بی‌درد‌ها به بهشت نمی‌روند
- میزان رای ملت است
- به مردم آمریکا پیام می‌دهیم که صبر نشانه‌ی ایمان است و ایمان پلی‌ست به سوی پاچه‌خوار شدن شما
- به قول ریاست محترم جمهور: کی سردشه؟ - دشمن!
حضرت میخ

۲۳ : ۴۲ سه شنبه، ۲۱ آذرماه ۱۳۸۵     0 نظر

ائتلاف مردان آهنین

می‌گویید مسخره‌‌مان می‌کنند یا مسخر‌ه‌شان شده‌ایم. گیر داده‌اند که شرط می‌بندیم تو انتخاب می‌شوی. آخر از کدام بنگاه شرط‌بندی؟ به جان این کله‌ی ناسالمم من اصلآ نه نامزد شده‌ام و نه قصد ازدواج دارم، حتی کاندید هم نشده‌ام چه برسد به صندوق رای.
حالا بر چه پایه و اساس از نظر این دوستان ناباب من منتخب می‌شوم بروید از خودشان بپرسید. می‌گویند ببین وعده‌های انتخاباتی کاندیدها کاملآ روی هوا و بخار معده روی دیوارها آمده چه اصراری داری که انتخاب نمی‌شوی بگو من کاندید شده‌ام رای می‌آوری. جالب بود می‌گفت بعد از موفق شدن پروژه‌ی نان نفتی و محبوبیت هرچه بیشتر محمود جان حالا یکی آمده که از آن هم چیز خوشکل‌تری بر سر سفره‌ها می‌آورد و آن دموکراسی می‌باشد (یکی از رفقای افغانی‌مان می‌گفت خوب شده است افغانستان دَموکراسیِ اَمریکایی خوب اَستَه) حال این رفیق کاندیدمان می‌خواهد آن را سر سفره قالب کند. من نمی‌دانم این‌ها از کجا سفره‌ی ملت را دیده‌اند؟ شاید از سفره‌ی مردم هم فیلم به قول خودشان مستهجن و غیراخلاقی نان و پنیر گرفته‌اند. حالا این‌ها بماند نمی‌دانم این جناب کاندید آیا شرح وظایف شوراها را نخوانده است؟
دیگری می‌‌گوید مسکن نمی‌دونم مُسَکِن قسطی می‌دهد والا وزارت مسکن و شهرسازی دیگر باید برود بنگاه معاملات ملکی بزند وقتی ایشان انتخاب شود. از حال و روز کاندیدهای خبرگان خبر ندارم گویا یکی از نامزدها می‌خواهد کوفی عنان را عدم صلاحیت بزند.
می‌بینم بد هم نیست ما که کاندید شده‌ایم به همراه دوستان یک ائتلافی بزنیم و یک سلسله اهدافی بکاریم و در صندوق رای برداشت کنیم شما هم خواستید زورکی به ما رای بدهید.
ائتلاف مردان آهنین:
۱- حضرت میخ (ث)
۲- میخ طویله‌ی اعظم
۳- میخ دوپا
۴- پیچ‌گوشتی تمام فلز
۵- پیچ ۱۰
۶- مته الماسه
۷- مته‌ی سرشکسته
۸- آچار فرانسه ۱۴ اینچ
۹- تیرآهن ۱۱
۱۰- میلگرد عاجدار
۱۱- واشر فنری
۱۲- ابزار مهدی
۱۳- گرز رستم
۱۴- شمشیر تیپوسلطان
۱۵- شنگول
اهداف:
۱- فرو رفتن در دنیا به طرق گوناگون
۲- کوبیده‌شدن توسط تمام عوامل استکبار در قرون متمادی
۳- پیچاندن مردم و مسئولین و برنامه‌ها و سرمایه‌ها به راحتی زیاد
۴- آوردن آهن به سر سفره‌های مردم
۵- پخش جعبه‌ابزار قسطی
۶- سربریدن تمامی عاملان نفوذی به صورت نقد و اقساط
۷- برقراری حقوق و مزایا و نیز کمی بیشتر برای کلیه بشر
۸- ایجاد فضایی موسیقایی و آهنگین و آهنین
۹- ملی کردن صنعت شیره‌مالی و خالی‌بندی و پیچاندن و کوباندن
۱۰- و غیره...
شعار انتخاباتی:
مثل خار در چشم دشمنان و مثل خاشاک در چشم مردمان، مردان آهنین، هم با اراده، هم پر طنین.
حضرت میخ

۱۳ : ۰۲ سه شنبه، ۷ آذرماه ۱۳۸۵     2 نظر

اخصاصی به بهشت

خوشمان باشد حالا دیگر برای سقوط‌هایمان هم سالگرد می‌گیرند کم مونده واسه هر کدوم از ملت شریف ایران یه پرواز اختصاصی به بهشت ترتیب بدن البته به نظر میرسه که به صورت آزمایشی داره اجرا میشه! باور نمی‌کنید؟
همین هواپیماهه که دیروز رفت بهشت! یکی از فملا*ی ما مثل اینکه انتقالی گرفته بود که برود  -البته ناگفته نباشد که هرکسی رو توی این هواپیماها راه نمیدن- دیدن یه صندلی خالیه گفتن حالا که یه سفره‌ای پهن شده شما هم بشین یه لقمه بزن. از اونا اصرار و از همونا بازم اجبار، به هر حال با من بمیرم و تو بری بهشت و این حرفا راضی‌ش کردن که سوار این همای سعادت بشه و رفتن همان و ... کما اینکه به گزارش خبرنگار اختصاصی بوق همین که داشته سوار می‌شده بهش گفتن خدا رو چه دیدی شایدم رفتی بهشت.
بگذریم انگار که دولت فخیمه فقط بچه دوست داره و اصلآ از آدمیزاد بالای ۱۸ سال خوشش نمیاد از این طرف می‌گه کارخونه رو راه بندازین از اون طرف سن بچه‌ها که رفت بالا خودش می‌فرستدشون بهشت. حالا کی می‌خواد این جمعیت با این آمار رشد و مرگ و میر به ۱۲۰ میلیون برسه خدا می‌دونه.
جدیدآ سند و سال منم از ۱۸ گذشته در ضمن بی‌کار هم که هستم اگر بردنمون تو دار و دسته و یه پرواز اختصاصی برامون گذاشتن زیاد ناراحت نشین فقط کاش که قبلش یه نامه بدن که خبر داشته باشم لااقل یه وصیتی کوفتی چیزی اینجا سر هم کنم و برم. شما هم جون هر کی دوست دارین یه حالی به این زابغر بدین یه دفه من می‌میرم و اونوقت هی فرت و فرت باید ویژه‌نامه چاپ کنین که حضرت میخ فلان بود و چه میخ خوبی بود و همیشه مسواک می‌زد و شبا قبل از خواب دو خط کتاب می‌خوند و قرار بود شعراشو بده وزارت ارشاد مجوز بگیره و توی اون مراسم به فلان دختره چشمک زد و از  این حرفا! اما بدونین که من مثل عمران صلاحی نیستم که بذارم بعد مرگم از این اتفاقای مستهجن بیفته!
در ضمن شنیده‌ام که به مناسبت هفته‌ی مبارک و قدسی بسیج قرار است کلنک طرح آزمایشی رسیدن سالم هواپیما به زمین زده بشه تا در برنامه‌ی ده ساله‌ی حقوق بشر قرار بگیره، چشم دشمنا کور!
=============
* جمع مکسر فامیل
حضرت میخ

۲۱ : ۵۴ جمعه، ۲۶ آبانماه ۱۳۸۵     5 نظر

بحران نزدیک است!

جان شما! این روزها «بحران» آنقدر به ما نزدیک شده که سایه‌ی آن به کل بر سر اینترنت‌نامه قرار گرفته است. (باور ندارید، تصویر زیر را مشاهده بفرمایید!)

همین امروز بر و بچه ها را جمع کردم و زیر همین سایه‌ی «بحران» بهشان تذکر دادم که «بحران» بدجوری به ما نزدیک شده و اگر دیر بجنبیم سفره‌ی تهی از نان ما را قورت می‌دهد.

پس از اختلاطی که با برو بچه ها کردیم، متوجه شدیم که این «بحران» از افت بازدیدکننده‌ها و نظرات آب می‌خورد ولی هرچقدر تو سر و کله هم زدیم، نتوانستیم به جایی برسیم.

ولی وقتی که یکم دیگه تو سر و کله همدیگر زدیم، به این نتیجه رسیدیم که به قول یارو گفتنی «جنگ، جنگ تا پیروزی!». حالا این که «جنگ با کی؟» را نفهمیدیم.

باز که یکم دیگه تو سرو کله همدیگر زدیم، فهمیدیم فعلاً مجبوریم در زیر سایه‌ی همین «بحران»، سایه‌بان طنز را بنا کنیم تا مگر به یاری شما دوست عزیز از شر این «بحران» خلاص شویم!

بله شما! شما می‌توانید با تعریف بیجا همراه با اندکی خالیبندی، «زابغر» را به دوستانتان (و حتی دشمنانتان) معرفی کنید. برای راحتی کار شما، فکر همه چیز شده است. چند جمله‌ی از پیش آماده شده:

«وای که چقدر می‌خندم، وقتی می‌رم تو زابغر»
«"زابغر" رو دیدی؟ ندیدی؟ نصف عمرت درفناست پس!»
«کاشکی همیشه زابغر بود»
….

چند تا لوگوی خوشگل موشگل هم درست کردیم که بدون اجازه سردبیرتون، خودتون (زیرسیبیلی) بگذارین تو سایت وزینتون و ما هم زیرسیبیلی لوگوی شما را بگذاریم تو اینترنت‌نامه.

همچنین «زنگوله» یا خبرنامه نیز برای اطلاع شما از آخرین نوشته های زابغر درست شده است. 

به نظر می‌رسد با تدابیر اتخاذ شده، سایه‌ی بحران لااقل کمی از بالای سر اینترنت‌نامه دور شود! من‌الله‌توفیق.

دکتر شنگول

۱۱ : ۲۵ شنبه، ۲۰ آبانماه ۱۳۸۵     1 نظر

بسی رنج بردیم در این سرزمین

بگو نوشتن‌ام شد کار؟ صبح تا شب کنج خونه بشین هی بنویس هی خط بزن. به قول خودت کار فرهنگی بکن و به قول بقیه بیکار باش! آخرش چی؟ نخودچی! نه عزیز من نون و آب و نفت و کوفت و زهرمار رو همینجوری مفت و مجانی که دست آدم نمیدن. حالا تو از خوشمزگی نان نفتی بگو و بنویس و غش و ضعف کن. نه بابا ملت دنبال چیز دیگه‌ن! همین شارون استون که همه میگن شاهکار کرده، هر کاری کرده واسه خودش کرده اگه حاضره یه تک پا بلند شه بیاد اینجا ببینه به‌به و چه‌چه یعنی چی! ببینه همین کشته مرده‌های فیلمش چه حرفایی که درنمیارن و چه صفحه‌هایی که نمی‌ذارن و برمی‌دارن. حکایت "آوای دهل شنیدن از دور خوش است" یا همون از دور "تو عزیز دلمی" و از نزدیک "الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت" و به بیانی عامیانه‌تر "مرده‌شور ترکیبتو ببرن!" می‌باشد.
بعد من میخ چکش‌خورده از خودم زرت مفت در کنم، به چه دردی می‌خورم؟ واسه خودم زابغر بزنم که چی بشه؟
یاردانقلی خوب حرفی میزد توی داهات که بودیم، می‌گفت: "من عاشق فصل چیدن محصولات زمینی‌ام به عنوان مثال گوجه‌فرنگی، خیار، بادمجان و غیره!" آخه می‌دونین قضیه‌اش چی بود؟ تو این فصل نسوان کار می‌کردند و حضرات ذکور نظارت!
هیچ فرقی نکرده حالا هم که اومدیم توی شهر پیشرفت فرهنگی و علمی بکنیم چه خوب حرفا که نمی‌شنویم! یکی از همین رفقا می‌گفت: "میخی جون زیرشلواری تو راه‌راهه یا چارخونه؟!!!" حالا این که خوبه چه چیزهای دیگری که نمی‌خواهند از من و ناموس بدانند! باور بفرمایید اگر کمی دیگر رو داشتند در کافی‌شاپ زیر میز قایم می‌شدند و اتاق خوابمان را به سیستم کنترل نامحسوس مزین می‌نمودند! باز صد رحمت به یاردانقلی آن چیز که عیان بود را حال می‌کرد نه که سرک توی آن چیز که نهان است بکشد.
حالا تو بیا بنویس به‌به چه فرهنگی، چه سری چه دمی عجب گوشی! وای که چقدر شبیه خرگوشی!!! اگه یکی ازت بپرسه اینی که نوشتی کو؟ چه کوفتی سر هم می‌کنی تحویلش میدی؟ اینجاست که شاعر میگه:
چه خوش گفت آن کس که این شعر گفت
کفن بر تنش کرد و در گور خفت
بسی رنج بردم در این سرزمین
گذارم سرم را به آسودگی بر زمین
نوشتم فراوان ز فرهنگ و علم و هنر
زدم ریشه‌ی خویش را من همی با تبر
دریغا که یک فرد آدم نشد
کسی هم طرفدار خاکم نشد
دگر چون که ایران نباشد جهنم، مباد*
از اینجا برو، بذار یه کمی باد بیاد!
=====================
* برگرفته از اینجا!
حضرت میخ

۲۲ : ۵۷ چهارشنبه، ۱۷ آبانماه ۱۳۸۵     4 نظر

بازگشت همه به سوی ماست نه دوغ!

مدت مدیدی بود که دست از کار طنز و نقد و حتی نسیه کشیده بودیم بیرون! خلاصه این خانه را که همه‌ی سایه‌بانش طنز بود، بی در و پیکر و باقی قضایا رها کرده بودیم. نه این که فکر کنید رفته بودیم تعطیلات، رفته بودیم تعطیلات! چرایش را توضیح می دهم.
چند تا از بر و بچه های اینترنت‌نامه گفتند که «باباجان دیگه تو این دور و زمونه، نمی‌ارزه آدم کار طنز بکنه.»
ما هم که که از خدایمان بود که بهانه‌ای جور کنیم و خودمان را بپیچانیم! خلاصه تا شایعه‌ی تعطیلی ما به گوش انتقادپذیران و ناپذیران محترم و غیرمحترم رسید، سیل نامه‌ها به سوی اینترنت‌نامه سرازیر شد. البته حتی یک نامه هم نرسید، ما می‌گیم رسیده شما هم بگین رسیده!
یکی می گفت که یک دفعه دیدی که یکی از همین تهدیدها که می کنیم عملی شد و مثلا شما را انداختیم تو گونی و بردیم. ما هم که ترسو!!! هرشب خواب گونی می دیدیم! و سایه‌ای که آخرش هم نفهمیدیم کدامیک از مسئولین و نامسئولین بود.
یکی دیگه می گفت که یا تعطیلش بکن و یا تو کار کله گنده‌ها دخالت نکن. بیفت به جون بدبخت بیچاره‌ها. به در و دیوار گیر بده اما به موش گیر نده. تا صد سال دیگه هم کسی کار به کارت نداره! وگرنه...
یکی دیگه هم که خیلی ناخلف تر بود، همش سعی می کرد رمز عبور پست برقی ما رو بزنه. بابا آخر مگر ما با او چه کرده بودیم؟! تا اینکه یکروز صبح همگی با صدای عجیبی از خواب پریدیم. ایشان جر خورده بود ولی موفق به زدن پسورد نشده بود!!
خلاصه ما هم به خوبی این را می دانستیم که این اینترنت‌نامه، خداوکیلی، جمعاً، سربست و روی هم رفته نانی به سفره‌ی تهی از نان ما اضافه نمی‌کند که نمی‌کند! ولی در بین این همه نامه‌های ناامیدکننده، نامه‌های امیدوار کننده‌ای نیز رسید.
مثلاً در همین گیر و دار از سوی دفاتر کله‌گنده‌ها و از خیلی جاهای دیگر که نمی گویم کجاست، نامه‌های محرمانه و فوق محرمانه رسید (لطفا متن نامه‌ها را به کسی نگویید که شدید محرمانه است) که آقای فلان حالشان خوش نیست.
در این نامه به شدت از ما گلایه شده بود و تأکید شده بود که حوصله‌ی ایشان را به شدت سر برده‌ایم و درصورتی که از ایشان انتقاد نکنیم به شدت با ما برخورد قانونی خواهند کرد.
ایشان، ما را مسبب اصلی حوادث اخیر کشور دانسته و خاطرنشان کرده بود که من این همه جفنگیات را بر سر تریبون‌ها فقط برای این می‌گویم که شما را تشویق به ادامه کار بکنم. مثلاً همین موضوع که «ما به تنظیم خانواده نیازی نداریم» صرفاً برای تشویق اینترنت‌نامه‌ی طنز زابغر گفته شده است.
و ما دو چیز را از این غیبت صغری، تازه فهمیدیم. یکی اینکه که چه افراد از خودگذشته و فداکاری را برای کشورمان انتخاب کرده‌ایم که حاضرند دل مردم را با گفتن خزعبلات بر سر تریبون ها و منابر شاد بکنند! و دیگر اینکه آن چیز که از بسیاری از دوستان و آشنایان شنیده بودیم کاملاً درست از آب درآمده است؛ ایرانیان به واقع مردمانی بسیار انتقادپذیر هستند.
خلاصه از آنجایی که همینی که گفتم و از جای دیگری که بازگشت همه به سوی ماست نه دوغ! ما هم بازگشت خود را تو گوش همه می‌زنیم گرچه با خشونت کاملآ مخالفیم و نیز تصمیم گرفتیم که «اینترنت نامه‌ی انتقادی فکاهی زابغر» را نه تنها دوباره راه اندازی کنیم، بلکه آن را به کل بترکانیم که همانا ترکاندن شیوه‌ی بزرگان ماست! ترکاندیم و حاصلش بیشتر از شوروی سابق شد:
زابغر (انتقاد طنزآلود)، دری‌وری (شعرطنز)، نمکدون (داستان طنز)، بوق (خبرگزاری طنز)، ناخونک (گزیده طنز امروز)، طنزینه (به یاد طنز قدیم)، نیشگون (کاملآ جدی)، دایره (دایره‌المعارف طنز)، تخته سیاه (خاطرات طنز)، بلغور (کاریکلماتور)، کاریکاتور، تابلو (عکس طنز)، بشکن (صدای طنز)، طلخک (کلیپ طنز)، صحنه (فیلم طنز)، آب باریکه (تبلیغات طنز)، بچه‌ها (طنز برای بچه ها)، حکایت، تایمر (ماشین زمان طنز)، کل‌کل (مقابله با اخبار)، دکترجون (خنده درمانی) ، اُوستا (آموزش طنز)، کامیک استریپ و گیر سه‌پیچ.
همچنین «زنگوله» یا خبرنامه نیز برای اطلاع شما از آخرین نوشته های زابغر درست شده است.
منتظر نقد شما هستیم! نسیه نمی‌پذیریم! حتی شما دوست عزیز!
حضرت میخ

۱۵ : ۳۷ پنجشنبه، ۱۵ تیرماه ۱۳۸۵     8 نظر

یک لقمه نان

حسرت یک لقمه نان از این نان‌های نفتی که می‌گویند خیلی هم باب دندان است آخرش رو این دل صاب‌مرده‌ می‌دونم که می‌مونه. آخر بعد از آن نان روغنی‌ها، که صد و بیست سال بلا از شما به دور باشه بی‌بی‌جان همسایه‌مان درست می‌کرد و دیگر چند وقتی‌ست که دارد برای آنور آبی‌های آخرت درست می‌کند، حدود یک قرنی میشه که از مشتقات معادن عظیم نفتی ایران نانی نخورده‌ایم!
بعد عمری دلمون رو به رسیدن لقمه‌ی مذکور به میان پهنای بلندبالای سفره‌ی عیالواری‌مان خوش کرده بودیم که گویا می‌گویند چنین شایعه شده بوده است! جل‌الخالق مگر می‌شود که مستندی شایعه باشد، یحتمل که شده است وگرنه تا نگویند چیزکی چیزی از قبلش نبوده وقتی هم اتفاق افتاده که حرفشو نبایست زد. و الا میخ رو چه به بحث‌های سیاسی و روشنفکری و علمی و ادبی و هنری.

شاعر افسرده‌ای رو دیدم که می‌خواست شعری بگه اما نتونست. در عجبش موندم که این لقمه‌های نفتی اگر بر سر سفره‌ها نازل نشده اما فایده‌ی دیگرش این بوده که ملت همگی شاعر و نویسنده و کارشناس شده‌اند آن‌وقت شاعرک افسرده دریغ از یک بیت شعر درپیت!
الآن اگر بگویند خودم مثنوی‌ای می‌گویم که هفتاد "من" کاغذ که هیچ هفتاد "تو" کاغذ هم کم بیاید اما از چه روی نمی‌گویم به لحاظ اینکه کاغذ گران است و جیب من خالی. می‌خواهید شعر بگویم:
گفتی از نفت و دلم خام شد
اسیر کور وسوسه‌ی وام شد
تو ز نفت گفتی و هسته دادی به دستم
این‌همه هسته ولی پوک بود هرچه شکستم.

اما چشمت رو بد نبینه ما دلمان را به نان نفتی صابون زدیم اما گفتند حقمون رو با هسته کف دست دنیا می‌ذارن. ما هم که جوگیر ازلی و ابدی با تمام وجود این مصرع معروف از محمودی بزرگ رو فریاد زدیم "انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست".
به هر حال به همین هسته‌ها هم راضی بودیم که به طور فله‌ای در اختیارمان قرار بگیرد اما دیروز نه پریروز نه همین حدودا یه وقتی مطلع و مبرهن شدیم که چیزی به نام بسته این وسط اختراع شد! در همین اثنا بود که این بسته به اروپایی معروف شد و ما باز هم دلمان شکست!
گویا پیش‌بینی آن‌هایی که با "انرزي هسته‌ای، دویست تومن بسته‌ای" مسخره‌مان می‌کردند دارد از آب بیرون می‌آید صحیح و سالم. شاید قرار است این هسته‌ها را هم بسته‌بندی و شیکان پیکان به ما بدهند. اما ما به همان یک لقمه نان نفتی راضی بودیم به خدا!

حضرت میخ

۲۰ : ۵۰ چهارشنبه، ۳۱ خردادماه ۱۳۸۵     0 نظر

بعد از حذف

از یک جایی که نمی‌گویم کجاست! به من خبر دادند که گل‌های ایران در جام‌جهانی ۱۹۹۸ فرانسه را دو هافبک تیم ملی یعنی حمید استیلی و مهدی مهدوی‌کیا به ثمر رساندند. بنابر استدلال سر الکس فردوسی‌پور و حضرت نیکان کبیر! که با گلزنی دو مدافع در این جام خط حمله‌ی ایران را ضعیف دانستند من نیز نتیجه می‌گیرم که علی دایی و خداداد عزیزی به شدت در جام‌جهانی فرانسه ضعیف ظاهر شدند و نیز پسرفتی که داشته‌ایم ضعف خط هافبک تیم بوده است گویا در یک تیم فقط خط حمله موظف است گل بزند و گلزنی یک بازیکن نقش دیگران را در زدن گل از بین می‌برد! شایان ذکر است حضرات زدن ۱۰۹ گل از علی دایی را دلیل قوت این بازیکن ندانسته ولی دریبل‌های علی کریمی را دلیل بر فیکس بودن این بازیکن اعلام می‌دارند. فدراسیون فوتبال تصمیم دارد تهیه‌کننده‌ی برنامه‌ی نود و همچنین به اصطلاح بهترین گزارشگر ورزشی صدا و سیما را به عنوان آنالیزور رسمی تیم برگزیند!

بعد از حذف تیم پرقدرت ملی ایران! از جام‌جهانی تمامی کارشناسان غیور فوتبال همین کشور اظهار نظر کردند که هر کدامشان به تنهایی می‌توانستند این تیم را قهرمان جام‌جهانی کنند فقط با یک حرکت جایگزین کردن عنایتی به جای دایی و نیز بسیاری تغییرات دیگر! گویا همگی یک‌شبه یاد گرفتند چگونه می‌توان یک تیم ملی قهرمان ساخت. یکی از این کارشناسان برجسته و معروف محمد مایلی‌کهن می‌باشد که گویا بعد از هشت سال کمی مربیگری یاد گرفته است. لازم به تذکر است که این مربی برجسته در دوره‌ای که بازیکنان ضعیفی چون عابدزاده، پیروانی، استیلی، مهدوی‌کیا، عزیزی و دایی را در اختیار داشت به سادگی تیم نه چندان پرقدرت ایران را به بازی پلی‌آف به مصاف ژاپن فرستاد!

یکی از ایراداتی که شدیدآ به برانکو ایوانکویچ مربی تیم ایران وارد است و خیلی هم به‌جاست این می‌باشد! با توجه به اینکه بسیاری از گل‌های این جام از روی پرتاب‌های بلند اوت به ثمر رسیده است این پرسش بی‌جواب مانده است که چرا برانکو از بازیکنی نظیر علی علیزاده که ید طولایی در پرتاب‌های اوت دارد به جای جواد کاظمیان دعوت نکرده است. گویا برانکو نیز از این اشتباه خود به شدت نادم است!

پرسش‌هایی نظیر آیا ما نمی‌توانستیم مثل غنا بازی کنیم؟ یا کاش مثل ساحل‌عاج حذف می‌شدیم و از این‌جور حرف‌ها جناب میخ را به شدت آزرده است! زیرا که چون تکلیف خودمان را نفهمیدیم آخرش هم! که ما می‌خواستیم مثل فرانسه باشیم یا غنا یا عربستان؟ یا اینکه ایران! بازیکنان ارزان قیمتی نظیر دیدیه دروگبا از ساحل‌عاج و اسین از غنا که آخری قیمت پایین ۳۸ میلیون یورو را دارد! نیاز داشتند که خود را نشان دهند اما علی کریمی ما که از همین الآن کفش طلا را از آن خود کرده است چه نیازی به خودنمایی داشت؟

به امید روزی که در همین آزادی خودمان جام‌جهانی را برگزار کنیم و قهرمان شویم تا دیگر نه سرکوفت مکزیک را بخوریم که دوبار جام‌جهانی برگزار کرده است نه جلوی برزیل کم بیاوریم! مگر ما چی‌مان از برزیل و آرژانتین کم است. رضازاده‌ی شهیر نیز قبلآ به این نکته دقت داشته بود. ضمن اینکه توکل به حضرتش را نیز متذکر شده بود که شاید یا فوتبالیست‌ها خوب توکل نکرده‌اند یا اینکه حضرتش فقط به رضازاده توجه دارند و گویا جام‌جهانی را جای این مسائل ندانسته‌اند.

حضرت میخ

۱۲ : ۰۳ جمعه، ۲۶ خردادماه ۱۳۸۵     0 نظر

طفلکی، می‌لرزید.

طفلک می‌لرزید. نمی‌گریستا، می‌لرزید. بازم تاکید می‌کنم می‌لرزید، حالا چراش بمونه. نمی‌دونم چرا ناخودآگاه و همین‌جوری الکی و خیلیم اتفاقی یاد این شعر ا.بامداد یا همون شاملوی خودمون افتادم: "سلاخی می‌گریست، به قناری کوچکی دل باخته بود" باشه! قبوله، ربطی نداشت اما اتفاقه دیگه، پیش میاد. واسه همین تاکید کردم که نمی‌گریست، می‌لرزید!
اول فکر کردم سردشه، آخه علاوه بر این‌که می‌لرزید و نمی‌گریست، صورتشم قرمز شده بود، بعد سریعآ فکر نکردم که سردشه، آخه تو این زمونه عشق که نمی‌مونه هیچی، مردم به صورتشون سیلی هم می‌زنن تا سرخ بشه، مده!


بعد خوب که توجه کردم چیز تازه‌ای ندیدم بنابراین به خودم جرات دادم و سعی کردم سؤالم رو بپرسم، آخه اولین باری بود که به یه جنس مخالف برمی‌خوردم که هم می‌لرزید، هم نمی‌گریست و هم صورتش قرمز شده بود! همین‌جور که داشتم پیش خودم سعی می‌کردم سؤالم رو بپرسم، یه دفه همون طفلک (فکر کنم دیگه متوجه شده باشین کیو می‌گم!) گفت که "ببخشید آقا، آدامس دارید؟" هان! (همون نمنه!) حالا این وقت روز از کجا آدامس گیر بیارم؟ بنایراین تصمیم خودم رو گرفتم که بگم نه! اما همین که اومدم بگم، طفلک گفت که "آخه می‌دونین چی شده" من که هنوز در پاسخ به سؤال اول جا مونده بودم، به همان صورت وا موندم! با خود گفتم "من از کجا بدونم، آخه" اما تا اومدم بهش بگم ، طفلک گفت که "خیلی وحشتناکه یه دختر ..." ترمزی که تو حرفش گرفت، منو سخت و مشکل به توهم دست‌های آلوده هدایت می‌کرد که بار دیگر گاز داد "... که یه دختر بخواد از حق خودش دفاع کنه؟" و یک لحظه شاید هم دو لحظه سکوتی دیوانه‌وار فضا را آلوده نمود. این جمله آخری رو که گفت اشکم داشت درمیومد اما نیومد. آخه چه معنی داره که یه دختر از حقش دفاع کنه؟! نه این‌که فکر کنید من خیلی آدم سنگدلیم‌ها اتفاقآ خیلی‌ام مهربونم می‌دونستم که به همین سادگی نمیشه حق و حقوق گرفت. من که قید حق و حقوق خودم رو زده بودم.

حضرت میخ

۱۷ : ۳۸ سه شنبه، ۱۶ خردادماه ۱۳۸۵     3 نظر

شگفتی جام‌جهانی، شکست ایران در فینال!

worldcuplogo.jpg

کارشناسان و کارناشناسان و نیز کلیه‌ی آنهایی که ساعتی از عمر خود را از کنار زمین خاکی فوتبال محله‌شان رد شده‌اند، بر این عقیده‌اند که تیم ایران امسال یکی از مدعیان جدی قهرمانی در جام‌جهانی این رشته می‌باشد، به همین‌صورت بر عقیده‌ی دیگری نیز هستند و آن رسیدن مردان حق مسلم به دیدار نهایی و نه فینال این رقابت‌های دشمن‌شکن و حماسی می‌باشد در صورتی که اتفاقی غیرمنتظره و تؤطئه‌ای اتفاق نیفتد.

اصولآ حماسه یکی از ارکان جداناشدنی مردم و تاریخ و جغرافیا و ریاضی ایران می‌باشد، هر حرکتی که خیلی گنده و بزرگ و اساسی و شاهکار و غیره باشد را حماسه می‌گویند مثلآ حماسه‌ی خلق شاهنامه، حماسه‌ی ملبورن، حماسه‌ی فرانسه (در مقابل آمریکا)، حماسه ملی شدن انرژی ماهیچه‌ای، حماسه‌ی ملی شدن مهرورزی و نیز حماسه‌ی دستیابی به لاستیک سوخت هسته‌ای!

بر این اساس و بر آن اساس و بر دیگر اساس‌ها، و همین‌طور زیرا که بازار حمایت و یار دوازدهمی و بیست و چهارمی! داغ می‌باشد و تبش ما را نیز گرفته است، پیش‌بینی مبسوط و خیلی علمی خود را از جام‌جهانی ابراز وجود می‌داریم، باشد که این عمل نیک و خیر و خداپسندانه مورد توجه عام و خاص و دیگران قرار بگیرد. ضمن اینکه قرار است حضرتش از کمک‌های خود دریغ نفرمایند.

شواهد و قرائن حاکی از آن است که تیم مکزیک از اینکه دیدار اولش را باید با مدعی قهرمانی این جام برگزار کند پشیمان است! اما به عقیده‌ی راوی اولین شگفتی این جام در همین بازی اتفاق میفتد جایی که مکزیک می‌تواند ایران را با نتیجه‌ی مساوی یک یک متوقف کند، بعد از این بازی مربی آرژانتینی‌تبار مکزیک از این‌که ایران نتوانسته است از موقعیت‌هایش استفاده کند ابراز خرسندی می‌کند و این را هدیه‌ای از خداوند می‌داند، ولی مسئولین ایرانی از اینکه لباس سبز مکزیک با ایران اشتباه گرفته شده است به شدت شاکی هستند، گویا در امدادهای آسمانی اشتباهی صورت گرفته است.

حضرت میخ

۱۲ : ۴۱ پنجشنبه، ۱۱ خردادماه ۱۳۸۵     3 نظر

نامه‌ی مام میهن به کوروش

قربانت شوم پسرم کوروش، چندی‌ست هر وقت بر سر مزارت می‌آیم تا فاتحه‌ای نثار روحت کنم و درددل‌هایم را به تو بگویم و بروم، تعدادی آدم و البته تعدادی نیز بشر می‌بینم که دوربین‌هایی را جلوی خود گذاشته‌اند و به سوی من خیره می‌شوند، اوایل فکر می‌کردم مرا چشم‌چرانی می‌کنند، زیرا خودت می‌دانی که از چادر و نقاب و این حرف‌ها بدم می‌آید شدیدآ، با خود تصور می‌کردم آخر من که پیرم و چیز تازه‌ای ندارم پس چرا اینان مرا ول نمی‌کنند، کم‌کمک با تحقیقاتی که کردم متوجه شدم که این دوربین‌ها نه مخفی‌اند نه فیلمبرداری! بلکه دوربین‌های هندسی می‌باشند که برای تخریب ابنیه‌ی باستانی و ساختن سد از آن‌ها استفاده می‌شود، اولش که فهمیدم کلی ذوق زدم که هدف اینان من نیستم! اما بعد کشف کردم که چه خاکی در حال برسر شدن من می‌باشد.

این سدی
که این‌ها قرار است بسازندش نگو که بر سر تو خراب خواهد شد، گویا این‌ها یا تو را نمی‌بینند یا مرا یا کس دیگری را! حالا هم که این نامه را در حال نوشتن می‌باشم یک چشمم اشک است و با چشم دیگرم روی کاغذ را نگاه می‌کنم، خبردار شدم که نام این سد "سیوند" می‌باشد، حالا هر کوفت و زهرماری که هست نکردند لااقل نامش را پاسارگاد بگذارند! بگذریم، مثل این‌که مهندسان ایرانی در ساخت سد کلی مهارت و انرژی هسته‌ای (همان که حق مسلم من و توست) دارند و برای تخلیه‌ی این انرژی و مهارت پشت سر هم سد می‌سازند!

البته قرار است آیندگان نظام ساختمان‌سازی هم یاد بگیرند اما فعلآ انگار بلدند سد بسازند، آن‌هم سدهای تاریخی! انگار پروژه‌ی بعدی قرار است کنار تخت جمشید بنا شود، و همین‌طور حافظیه و کم‌کمک به سمت توس و مزار فردوسی! میان راه البته قرار است یک پروژه‌ی استثنایی هم اجرا شود و آن پروژه‌ی سدسازی در کویر لوت می‌باشد!
حضرت میخ

۱۳ : ۴۹ پنجشنبه، ۴ خردادماه ۱۳۸۵     26 نظر

افتتاح شدیم!

تصمیم داشتیم برای افتتاحیه اینترنت‌نامه‌ی انتقادی-فکاهی زابغر، زحمت‌های زیادی بکشیم، در برنامه‌مان ایده‌های زیادی چیده بودیم، می‌خواستیم کاری بکنیم تا آلمانی‌های میزبان جام جهانی یاد بگیرند چگونه باید افتتاحیه از خود در کرد.

دعوت کردیم از خواننده‌های معروفی نظیر جنیفر لوپز، کریستینا آگویلرا، بریتنی اسپیرز، مایکل جکسون،
50 Cent
، انریکو و الویس پریسلی!!! البته بعد از اینکه دعوتنامه‌ها را فرستادیم متوجه شدیم که این آخری یک زمانی یک جایی توسط عزرائیل کشته شده است! ای عزرائیل تروریست، گویا خواننده معروفی بوده است این الویس! به هر روی ما قصدمان بترکون بود، و از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کردیم، اما گویا تمام این‌هایی که نام بردم ملیتی غیرایرانی داشتند، و نمی‌دانستند که ما قرار است یک مجله طنز افتتاح کنیم نه نیروگاه اتمی! هرچه بود، با کمال مهربانی و خوشرویی دست ما را از لمسشان رد کردند و گفتند چه پررو! ما هم که غیرتی و ناسیونالیست، با خود گفتیم انگار آدم معروف قحطه! البته طوری گفتیم که حتی خود نیز نشنیدیم.

بعد از این ناکامی بزرگ به یادمان رسید که خود نیز کلی خواننده‌ی تاپ و معروف و محبوب و اساسی داریم، دست به کار شدیم و به هر کدام که دم و دستگاه اینترنتی داشتند میل زدیم، داریوش، گوگوش، ابی، شهرام شب‌پره، لیلا، سیاوش قمیشی، منصور، شادمهر، مهرداد، آرش، شهریار، ... و حسن شماعی‌زاده و همین‌طور معروف‌ترین دی‌جی ایرانی حال حاضر در دنیا مجهول‌الهویه با نام مستعار
DJ Aligator، همه را دعوت کردیم برای این جشن باشکوه و بزرگ که به خیال خودمان قرار بود در ورزشگاه یکصدهزار نفری آزادی برگزار کنیم، مراسمی که این ورزشگاه سال‌های سال به خود ندیده باشد، اما ای دل غافل، همه خیلی مشتاق بودند اما مشکل این بود که اگر اینان می‌توانستند چنین برنامه‌ای را اجرا کنند که عمرآ اگه از ایران می‌رفتند! به خشکی شانس خود لعنت فرستادیم و تصمیم گرفتیم از این به بعد همراه خود یک عدد آفتابه‌ی ناقابل داشته باشیم.

حضرت میخ