بسی رنج بردیم در این سرزمین
زابغر:
بگو نوشتنام شد کار؟ صبح تا شب کنج خونه بشین هی بنویس هی خط بزن. به قول خودت کار فرهنگی بکن و به قول بقیه بیکار باش! آخرش چی؟ نخودچی! نه عزیز من نون و آب و نفت و کوفت و زهرمار رو همینجوری مفت و مجانی که دست آدم نمیدن. حالا تو از خوشمزگی نان نفتی بگو و بنویس و غش و ضعف کن. نه بابا ملت دنبال چیز دیگهن! همین شارون استون که همه میگن شاهکار کرده، هر کاری کرده واسه خودش کرده اگه حاضره یه تک پا بلند شه بیاد اینجا ببینه بهبه و چهچه یعنی چی! ببینه همین کشته مردههای فیلمش چه حرفایی که درنمیارن و چه صفحههایی که نمیذارن و برمیدارن. حکایت "آوای دهل شنیدن از دور خوش است" یا همون از دور "تو عزیز دلمی" و از نزدیک "الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت" و به بیانی عامیانهتر "مردهشور ترکیبتو ببرن!" میباشد.
بعد من میخ چکشخورده از خودم زرت مفت در کنم، به چه دردی میخورم؟ واسه خودم زابغر بزنم که چی بشه؟
یاردانقلی خوب حرفی میزد توی داهات که بودیم، میگفت: "من عاشق فصل چیدن محصولات زمینیام به عنوان مثال گوجهفرنگی، خیار، بادمجان و غیره!" آخه میدونین قضیهاش چی بود؟ تو این فصل نسوان کار میکردند و حضرات ذکور نظارت!
هیچ فرقی نکرده حالا هم که اومدیم توی شهر پیشرفت فرهنگی و علمی بکنیم چه خوب حرفا که نمیشنویم! یکی از همین رفقا میگفت: "میخی جون زیرشلواری تو راهراهه یا چارخونه؟!!!" حالا این که خوبه چه چیزهای دیگری که نمیخواهند از من و ناموس بدانند! باور بفرمایید اگر کمی دیگر رو داشتند در کافیشاپ زیر میز قایم میشدند و اتاق خوابمان را به سیستم کنترل نامحسوس مزین مینمودند! باز صد رحمت به یاردانقلی آن چیز که عیان بود را حال میکرد نه که سرک توی آن چیز که نهان است بکشد.
حالا تو بیا بنویس بهبه چه فرهنگی، چه سری چه دمی عجب گوشی! وای که چقدر شبیه خرگوشی!!! اگه یکی ازت بپرسه اینی که نوشتی کو؟ چه کوفتی سر هم میکنی تحویلش میدی؟ اینجاست که شاعر میگه:
چه خوش گفت آن کس که این شعر گفت
کفن بر تنش کرد و در گور خفت
بسی رنج بردم در این سرزمین
گذارم سرم را به آسودگی بر زمین
نوشتم فراوان ز فرهنگ و علم و هنر
زدم ریشهی خویش را من همی با تبر
دریغا که یک فرد آدم نشد
کسی هم طرفدار خاکم نشد
دگر چون که ایران نباشد جهنم، مباد*
از اینجا برو، بذار یه کمی باد بیاد!
=====================
* برگرفته از اینجا!
بعد من میخ چکشخورده از خودم زرت مفت در کنم، به چه دردی میخورم؟ واسه خودم زابغر بزنم که چی بشه؟
یاردانقلی خوب حرفی میزد توی داهات که بودیم، میگفت: "من عاشق فصل چیدن محصولات زمینیام به عنوان مثال گوجهفرنگی، خیار، بادمجان و غیره!" آخه میدونین قضیهاش چی بود؟ تو این فصل نسوان کار میکردند و حضرات ذکور نظارت!
هیچ فرقی نکرده حالا هم که اومدیم توی شهر پیشرفت فرهنگی و علمی بکنیم چه خوب حرفا که نمیشنویم! یکی از همین رفقا میگفت: "میخی جون زیرشلواری تو راهراهه یا چارخونه؟!!!" حالا این که خوبه چه چیزهای دیگری که نمیخواهند از من و ناموس بدانند! باور بفرمایید اگر کمی دیگر رو داشتند در کافیشاپ زیر میز قایم میشدند و اتاق خوابمان را به سیستم کنترل نامحسوس مزین مینمودند! باز صد رحمت به یاردانقلی آن چیز که عیان بود را حال میکرد نه که سرک توی آن چیز که نهان است بکشد.
حالا تو بیا بنویس بهبه چه فرهنگی، چه سری چه دمی عجب گوشی! وای که چقدر شبیه خرگوشی!!! اگه یکی ازت بپرسه اینی که نوشتی کو؟ چه کوفتی سر هم میکنی تحویلش میدی؟ اینجاست که شاعر میگه:
چه خوش گفت آن کس که این شعر گفت
کفن بر تنش کرد و در گور خفت
بسی رنج بردم در این سرزمین
گذارم سرم را به آسودگی بر زمین
نوشتم فراوان ز فرهنگ و علم و هنر
زدم ریشهی خویش را من همی با تبر
دریغا که یک فرد آدم نشد
کسی هم طرفدار خاکم نشد
دگر چون که ایران نباشد جهنم، مباد*
از اینجا برو، بذار یه کمی باد بیاد!
=====================
* برگرفته از اینجا!
حضرت میخ

