« پیر شریعت | خانه | روحیه‌ی حماسی خود را حفظ کنید »

۱۴ : ۰۵ پنجشنبه، ۱۷ آبانماه ۱۳۸۶     1 نظر

دلمان تنگ شده بود

زابغر:

چهار ماه رفته بودیم پی یللی تللی خودمان و داشتیم حال می‌کردیم که وجدان همیشه در صحنه‌مان به صورتی غیرمنتظره تماس گرفت و گفت کجایی که آب دستته وردار بیار بریز تو مطالب و منتشرش کن که زابغر بدجوری بی در و پیکر می‌نماید.
دروغ چرا، خودمان به سیستم قبلی سایت مشکوک بودیم. احساس می‌کردیم هر لحظه ممکن است زلزله بیاید و ستون‌های سایت را بر سرمان خراب کند. پس چه کردیم؟ به این اجنبی بدبخت مزدور کافر هردم‌بیل گفتیم که اگر می‌خواهی ملت بعد مرگت مجلس رقص و بشکن‌زنی راه نندازن بیا و این طراحی زابغر رو متحول کن شاید که دست ما هم به نوشتن باز شد.
خلاصه اینکه بعد از چند روز که نگاهی متکبرانه به سایت انداختیم دیدیم به! گل بود، شد بهشت. برای اولین بار در طول عمر پربرکت و پرطنزمان دلمان برای خودمان تنگ شد. خب اگر ما دلمان برای خودمان تنگ می‌شود حتمآ ملت هم دلشان تنگ شده است که اینگونه از سر و کول هم برای خواندن مطالب پیشین ما بالا می‌روند.
اینگونه شد که کی‌برد را برداشتیم و شروع کردیم به دوباره نوشتن بلکه بخت ما و شما دسته جمعی با هم باز شود و مشرف شویم به سرزمین‌های ممنوعه که حالی عظیم و لطفی کریم دارد.
به قول شاعر گرانمایه که می‌فرماید: ‌"ستاره، دوباره شب قول و قراره" ما نیز به‌جاست که به خود متذکر شویم: "حضرتا، تو بیا، آب ببند توی نوشته‌ها" که اینطور!
البته این حدیث رو هم قند مکرر کنم که از پذیرایی هرگونه نویسنده‌ی جنجالی و خلخالی که جیره و مواجب نخواسته باشد خشنودیم.

حضرت میخ