<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>مجله‌ی طنز زابغر: زابغر</title>
      <link>http://www.zabghar.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Wed, 26 Dec 2007 19:08:42 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=4.0</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

      
      <item>
         <title><![CDATA[کنکور دهه شصتی&zwnj;ها (شستی&zwnj;ها؟)]]></title>
         <description><![CDATA[<p>امیدوارم جزواتی که استاد <a href="http://www.khabgard.com/?id=1198416832">حجةالاسلام والمسلمین نیم&#8204;فاصله</a> به داوطلبین عزیز معرفی کرده باشند را خوب مطالعه کرده باشید و بتوانید ان&#8204;شالله به کوری چشمِ در و همسایه که موفقیت&#8204;های شما را نمی&#8204;توانند ببینند، در این امتحان 4 گزینه&#8204;ای نمره عالی را کسب کنید. شایان ذکر است به دوستانی که بتوانند به همه سوالات پاسخ درست و صحیح بدهند ضمن تجلیل از آنها و معرفی آنها به کارشناسان زبده مسائل شستی یک عدد دهان شوی ِ مرغوب نیز از دستان مبارک و پنجولی ِ <a href="http://www.khabgard.com/">حجةالاسلام... نیم&#8204;فاصله</a> دریافت خواهند کرد. ((مرگ بر آمریکا)) ((مرگ بر اسرائیل))     <br /><strong>1)</strong>آنچه به عنوان یک دهه شصتی یا شستی یا ششتی... می&#8204;شناسیم محصول آمیزش چه&#160; چیزهای&#8204;ست؟     <br />الف) اجازه بده از اول شروع کنم از قصه آدم و حوا...     <br />ب) خب ما خوابیده بودیم، یکدفعه آژیر خطر را کشیدند؛ ما هم دیگر خواب&#8204;مان نبرد. خلاصه با عیال گرم گرفتیم...     <br />ج) آمیزش؟ جووون...     <br />د) محصول آمیزش شتابزده جهان مدرن و ایران هاج و واج و آشفته پس از انقلاب     <br /><strong>نکته بهداشتی:</strong> از رانندگان گرامی تقاضا دارم که شب&#8204;ها در محل&#8204;های مسکونی حدالامکان بوق نزنند. چون با این کارشان کنترل موالید را بهم می&#8204;زنند؛ بعد جمعیت زیاد می&#8204;شود، جمعیت که زیاد شد نان&#8204;خور زیاد می&#8204;شود نان&#8204;خور که زیاد شد قیمت&#8204;های آرد و... این&#8204;ها بالا می&#8204;رود حالا به صحبتهای رئیس&#8204;جمهور درباره گرانی و علل تورم گوش&#8204; کنید...     <br /><strong>2)...</strong>از دانش&#8204;آموزی می&#8204;گفت که &quot;با پدر و مادرش فیلم&#8204;های ........و ......... می&#8204;بیند.     <br />الف) هندی و بوروسلی     <br />ب) انقلابی و مذهبی     <br />ج) معناگرا و سیاه سفید فرانسوی     <br />د) پورنو و گرافیک&#8204;دار     <br /><strong>3)</strong>دهه من دهه پرداخت چه هزینه&#8204;هایی بوده؟     <br />الف) شارژ ایرنسل، تالیا، ADSL، هاستینگ و دومین و اینجور چیزها&#160; <br />ب) هزینه&#8204;های دانشگاه آزاد و پیام نور و غیرانتفاعی و...     <br />ج) پسرم کمتر با آن تلفن با آن ضیدی&#8204;ات بلاس؛ .... مارو     <br />د) دهه من دهه پرداخت هزینه&#8204;های دهه تو بوده     <br /><strong>4)</strong> برای ما چه کارخانه&#8204;هایی را گسترش دادند؟     <br />الف) کارخانه&#8204;های شیر پاستوریزه و همونیژه در بسته&#8204;های کاملن بهداشتی     <br />ب) کارخانه&#8204;های تولید خیارشور     <br />ج) کارخانه&#8204;های تولید آب&#8204;نمک ببخشید آبنبات     <br />د) کارخانه&#8204;های تولید پفک     <br /><strong>پاورقی</strong>: پفک شامل چی&#8204;توز موتوری و حلقه&#8204;ای و توپی، خود پفک نمکی، اشی&#8204;مشی طلایی و... می&#8204;شود و همچنین مایع ظرفشویی که ما ایرانی&#8204;ها به اسم ریکا می&#8204;شناسیم. آب میوه که به اسم ساندیس می&#8204;شناسیم. پودر لباسشویی هم که به اسم تاید می&#8204;شناسیم...     <br /><strong>5)</strong>یکی از گزینه&#8204;ها غلط است.     <br />الف) ما فقط یک شباهت داریم: همگی گرسنه&#8204;ایم. فقط همین!     <br />ب)ما دهه شصتی&#8204;های لعنتی شاعر بودیم وقتی قیصر امین&#8204;پور مرد     <br />ج)تنها افتخار من این است که متولد سال ۵۹ هستم (تشویق کفار)     <br />د) شصت یا شست مسئله این است؟     <br /><strong>6)</strong>کسانی که در ماجرای نمایش <a href="http://youtube.com/watch?v=dt7LPp69SbI">عکس&#8204;های مستهجن</a> از ال&#8204;سی&#8204;دی کرج دستگیر شده&#8204;اند متولد چه دهه&#8204;ای بوده&#8204;اند؟     <br />الف) دهه شستی     <br />ب) دهه مشتی     <br />ج) دهه ششتی     <br />د)دهه شصت؟     <br /><strong>7)</strong>کلیپ&#8204;های داخل تلفن همراه&#8204;شان را دیده&#8204;ای؟     <br />الف) نه والله.     <br />ب) چند بار دیدم قشنگ بود.     <br />ج) چیا داری بفرست     <br />د) نبین خوب نیست     <br /><strong>8)</strong>مگر ما چه خواستیم؟     <br />الف) خواستیم بزنیم و بخوریم و بنوشیم و... خلاصه صفا سیتی گنزالس     <br />ب) خواستن توانستن است!     <br />ج) حالا تو این همه مدت رفاقت یه چیزی خواستیما...     <br />د)خواستیم زندگی کنیم. محرم بشود سیاه بپوشیم و سینه بزنیم، عید بشود بزنیم و برقصیم.     <br /><strong>9)</strong>بحث دهه مشتی&#8204;ها از نظر یک وبلاگ&#8204;نویس چه بازی&#8204;ای نام گرفت؟     <br />الف) بازی&#8204; شست     <br />ب) بازی&#8204;های مثبت 25     <br />ج) خاله زنک بازی     <br />د) بازی واکنشی     <br /><strong>10)</strong> <a href="http://www.gerdbad.com/">حمید رضا علاقه&#8204;بند</a> چه کسی&#8204;ست؟     <br />الف) نماینده حسین درخشان در تهران     <br />ب) یک علاقمند به مسائل شستی     <br />ج) یک جانباز 80 درصد و فرزند 4 شهید     <br />د) هیچکدام     <br /><strong>11)</strong> اگر <a href="http://www.page-13.com/2007/12/289.php">مطلب خانم مریم مجتهدی</a> (مهتدی!) علیه دهه 60&#8204;تی&#8204;ها ادامه پیدا می&#8204;کرد چه انگ&#8204;های دیگری به شصتی&#8204;ها می&#8204;زدند؟     <br />الف) مفلوک و بدبخت و بی&#8204;عار     <br />ب) عقده&#8204;ای و منگ و دست&#8204;پا چلفتی     <br />ج) آدم&#8204;های بی&#8204;مصرفی که برای درس عبرت دهه&#8204;های بالاتر باید به دریا ریخته شوند     <br />د) همه گزینه&#8204;ها به انضمام گزینه&#8204;هایی که در سر می&#8204;پرورانید صحیح است.     <br /><strong>12)</strong> چرا بحث دهه شستی&#8204;ها در <a href="https://www.balatarin.com/">بالاترین</a> به یک موضوغ داغ تبدیل نشد     <br />الف) چون مسئولین بالاترین همه دهه پنجولی&#8204; هستند     <br />ب) چون دست خوابگرد و مسئولین بالاترین در یک کاسه است     <br />ج) چون هر لینک شستی برابر با یک سوزش بود و سرور بالاترین تحمل این همه سوزش و فشار را نداشت     <br />د) به شما هیچ ربطی ندارد، حتماً دوست نداشت.     <br /><strong>13)</strong> آن خانمی که ابتدا قلم <a href="http://www.joonomi.ir/2007/12/post-469.html">جلال سمیعی</a> را ستود و بعد او را بی&#8204;تربیت خطاب کرد به کجا گریخت؟     <br />الف) تو مگه خودت خارو مادر نیستی     <br />ب) به هر جا     <br />ج) رفت به کانون تربیت و اصلاح گزارش دهد...     <br />د) از یابنده تقاضا می&#8204;شود باهاش کاری نداشته باشد...     <br /><strong>14)</strong> در این بحث دهه شستی&#8204;ها چه کسانی جای&#8204;شان بسیار خالی بود و چیزی ننوشتند؟     <br />الف) حسین درخشان     <br />ب) خورشید خانم     <br />ج) زیتون     <br />د) تعدادی از دوستان دهه شستی&#8204;ام که در گوشی&#8204;شان تا خرخره پر است از فیلمهای آنچنانی و فلان     <br /><strong>15)</strong>در این آشفته بازار جغور بغور با این دو مطلب بی&#8204;مزه و بیخودش چی را می&#8204;خواست اثبات کند؟     <br />الف) بچه خوفیه -بی&#8204;خیال     <br />ب) انقده نازه- منم موافقم     <br />ج) همه براش می&#8204;میرن- آره به خودا     <br />د) امیدواره که هیشکی از این دوستانی که مورد عنایتش قرار گرفتند ناراحت نشده باشن- انشالله- بگو ماشالله- چشم نخوره انشالله </p>]]>امضا: jaghoor baghoor</description>
<author>
        <name>jaghoor baghoor</name>
    </author>
         <link>http://www.zabghar.com/zabghar/2007/12/post_116.php</link>
         <guid>http://www.zabghar.com/zabghar/2007/12/post_116.php</guid>
         <category>زابغر</category>
         <pubDate>Wed, 26 Dec 2007 19:08:42 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>المحمود، المحمود</title>
         <description><![CDATA[<p>حالا که سفرهای استانی رئیس جمهور به خارج از مرزها هم کشیده شده و حتی به یمن این سفرها خلیج فارس عرب می‌شود و ایران می‌رود جزء کشورهای عربی لازم دیدم توضیحاتی مبسوط پیرامون این غیبت سرسام‌آور و خوش‌یمن خود از این مجله‌ی کذا را در یک جمع‌بندی کلی به صورت رو در رو به شما عرض کنم.    <br />جای شما خالی چند روزی رفته بودم مکه تا به نان و نوا و حال و هوایی بس ملکوتی (البته نه به شنیعی <a href="http://malakut.org/" target="_blank">حلقه‌ی ملکوت</a>) نائل شوم و گر چه به ثواب کامل نرسیدم اما مفیوض شدم تا بیایم اینجا خودم را به شما متبرج کنم و شما خود را به من بمالید و تبرج بگیرید. دست حضرت آیت‌الله العظمی سردار شهید سرلشکر سرتیپ رادان درد نفرماید که این تبرج را به من یادآوری کرد. جان شما نباشد به جان این <a href="http://www.zabghar.com/mr_vibre/" target="_blank">ویبره‌</a>ی خودمان در دُبی (بخوانید مکه) به خواهران که نگاه می‌کردم می‌گفتم اینها چرا همه لختند؟ در وطن چیزکی هست که فاز مثبت القا می‌کند اما در اینجا بی‌اثر است. بعد که بیانات گهربار سردار را در کشاکش امواج وایرلس می‌خواندم روشنم شد که آن چیزک چکمه است و آن فاز مثبت تبرج. لابد یک خاصیتی دارد که این ویبره همه‌ش در حال لرزش مجازی می‌باشد. خلاصه اینکه یادم باشد من باب این تبرج کلام مطهر از خودم در کنم.<br />از مکه بگویم که خیابان‌ها غرق در نور و سرور بود. جماعت در کوی و برزن به قرآن‌خوانی و ذکر عُمَر مشغول بودند. دلیلش که واضح است و مبرهن و آن همانا تشریف‌فرمایی افتخارآمیز قهرمان امت مسلمان و پیر بیشه‌ی سیاست محمود احمدی‌نژاد (صلوات حضار و عرق شرم کفار) در راستای اولین سفر استانی برون‌مرزی به مکه‌ی مکرمه و مدینه‌ی منوره بود. بر درب بزرگ ورودی مسجدالحرام پارچه‌ای به این مضمون خودنمایی می‌کرد: "<strong>شیخنا&nbsp; المحمود، لا شک فی الذرة الهسته‌ای الایرانیه للبلاد الاسلامیه، یو آر د بست وان، بوی رجایی آمد</strong>"     <br />هر جا می‌رفتی نقل و نبات و شیرینی بود که چون باران رحمت بر سر و رویت می‌ریخت. ماشین‌های لیموزین سفید (چون محمود معتقد است سیاه ترسناک است) در کورس بودند. پای مجلس نمازهای جماعت همه حرف از محمود بود و محمود. ذکر "المحمود، المحمود" را با تسبیح می‌خواندند. واقعآ که غرورانگیز بود این همه محبوبیت. مردان بر پیراهن بلند و سفید خود که هیچ‌گاه حتی خطی مشکی به خود ندیده است عکس محمود احمدی‌نژاد را چاپ کرده بودند و زیرش نوشته بودند "المحمود، المحمود" خلاصه که هر چه از این سرور و غرور بگویم کم گفته‌ام. تا چشم کار می‌کرد تابلوهای تبلیغاتی کالاهای غربی، جای خود را به عکس رئیس جمهور داده بود با چهره‌ای خندان و زیرش نوشته بود: "المحمود، المحمود، صل علی محمد، یاور فهد آمد" از رادیوها دائم این سخن ملک فهد پخش می‌شد: "الیوم الورود المحمود، المحمود" باید بودید و می‌دید. حیف که سعادت نبود تا این لحظه‌ی تاریخی را در مکه حاضر باشم و لذت ببرم از این همه توجه و افتخار.     <br />در حال برگشت به خاک وطن بودم و در فرودگاه عده‌ای منتظر و چشم به راه را مشاهده کردم قبل از اینکه نوبت پرواز برسد رفتم پیش یکی از زن‌ها که دو چشمانش در شب پوشش‌اش می‌درخشید و کودکی به نظر ۴ ماهه را بغل کرده بود و پرسیدم: "هل من ناصر؟" که کودک ۴ ماهه با جیغی ممتد فریاد زد: "لا ناصر، المحمود، المحمود"     <br />و در اینجا بود که من به محبوبیت نام محمود در بین اعراب پی بردم و با خاطره‌ای خوش مکه را به قصد وطن با چشمی گریان و لبی لرزان ترک گفتم.</p>]]>امضا: mr meekh</description>
<author>
        <name>mr meekh</name>
    </author>
         <link>http://www.zabghar.com/zabghar/2007/12/post_108.php</link>
         <guid>http://www.zabghar.com/zabghar/2007/12/post_108.php</guid>
         <category>زابغر</category>
         <pubDate>Sun, 16 Dec 2007 22:23:21 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>و همه سگ‌ها</title>
         <description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><font color="#800000">جغور بغور نویسنده خوش ذوق<span style="">&nbsp; </span>و نسبتاً شاخ و قدر مجله طنز اینترنتی زابغر از شما مثل چی(همان سگ) دعوت می‌کند تا در این مطلب به اظهار فضل‌های پر از نیش و نمک او در رابطه با سگ‌ها توجه کنید... در راستای اینکه به خودی خود این مطلب طولانی است پس بهتر است به جای این مقدمه&nbsp;چینی‌ها نظرتان به دسته اول جلب شود.</font></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><font color="#800000"><o:p></o:p></font></span>&nbsp;</p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><font color="#800000"><b><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">دسته اول</span></b><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">: دسته اول همان سگ‌های خانگی‌ای هستند که چشم و چراغ اهل خانه هستند. اهالی منزل روزی صد بار قربان صدقه‌ این سگها می‌روند و لی‌لی به لالای‌شان می‌گذارند. این سگ‌ها اصولاً ابولمجمعی خانه هستند و اهل منزل همه چیز را جوری با هم ترکیب می‌کنند تا در حیث مجموع سگ در خانه احساس آرامش و راحتی کند.<o:p></o:p></span></font></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><font color="#800000">در منزل یکی از اقوام مهمان بودیم و اتفاقاً سگ پشمالو و سفیدی هم داشتند. همینطور که نشسته بودیم و به گپ و گفت مشغول بودیم به یک بار سگ به کنار یکی از اهالی منزل که ظاهراً با او رابطه صمیمانه‌تری داشت می‌آید و حرکات و صداهایی از خودش در‌می‌آورد که یعنی پی‌پی دارد. او سگ را به دستشویی می‌برد و برمی‌گردد. بعد از چند دقیقه صدای واق واق سگ بلند شد و همان دوستی که سگ را همراهی کرده بود از سر جای‌اش بلند شد و به طرف دستشویی رفت. حس کنجکاوی‌ام برانگیخت از یکی از اهالی منزل سوال کردم: "فلانی کجا رفت؟" گفت: "رفت تِدی را بشورد!"<o:p></o:p></font></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p><font color="#800000">&nbsp;</font></o:p></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><font color="#800000"><b><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">دسته دوم</span></b><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">: سگ‌های ولگردی هستند که با دسته اول اصلاً قابل قیاس نیستند. این سگ‌ها هر روز خطرات بسیاری را از بیخ گوش می‌گذرانند و با مشقت و بدبختی و مصیبت صبح را به شب می‌رسانند. البته فکر نمی‌کنم وضعیت‌شان آن‌جوری باشد که صادق هدایت گفته است. این دسته از سگها به کرّار از طرف بچه‌های کوچه<span style="">&nbsp; </span>باتیپا مثل توپ فوتبال به این طرف و آن طرف شوت می‌شوند. خوراکشان را هم از آشغالها و زباله‌های سرکوچه به هر سگ دوزدنی‌ست به دست می‌آورند.<o:p></o:p></span></font></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><font color="#800000">در محله ما یکی از همین سگهای پیرزری و مردنی بود که از ضعیف‌ترین بچه‌های کوچه هم در امان نبود. یک بار نشده بود که در برابر این ظلمی که به او می‌شود، خودی نشان دهد، واق واقی کند و زهر چشمی بگیرد.<span style="">&nbsp; </span>معذلک یک بار جلوی‌اش پخ کردم تا از ترسی که حیوان دچار می‌شود کمی لذت ببرم، ناگهان غرشی کرد که مو بر بدنم سیخ شد. گویی یک شیر درنده و گرسنه را سر به سر کرده باشم. خلاصه قیل و قالی راه انداخت که تمام همسایه‌ها بیرون ریختند و به من تشر می‌زدند که مردک از سن و سالت خجالت بکش. معلوم نیست با این حیوان چیکار کردی که اینطوری غضب برش داشته... <o:p></o:p></font></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p><font color="#800000">&nbsp;</font></o:p></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><font color="#800000"><b><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">دسته سوم: </span></b><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">سگ‌های نگهبان هستند. سگ‌هایی که معمولاً مسئولیت پاسداری و مراقبت از یک مکانی را به عهده دارند.<o:p></o:p></span></font></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><font color="#800000">یکی از دوستان تعریف‌ می‌کرد در قطعه زمینی کلنگ ساخت یک کارخانه تولیدی را بر زمین زدیم. از همان روزهای اول ساخت، سگ نگهبانی خریدیم و آنجا گذاشتیم تا ماموریت نگهبانی از آنجا را بر عهده گیرد. خلاصه جناب سگ بعد از چند وقت طوری آزموده شده بود که هر کسی را که نمی‌شناخت احتمالش بود که دل و روده‌اش را از توی شكمش در بياورد اما یکهو این سگ حال و روزش عوض شد، دمق و بی‌حال و مریض شده بود... علت پریشان‌حالی جناب سگ را جویا شدیم. متوجه شدیم که در آن نزدیکی سگ ماده ولگردی است که گل و گوشش می‌جنبد و روزی چند مرتبه جلوی جناب سگ ناز و کرشمه می‌آید و جناب سگ را هوایی کرده است.<o:p></o:p></font></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p><font color="#800000">&nbsp;</font></o:p></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><font color="#800000"><b><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">دسته چهارم: </span></b><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">سگ‌هایی هستند که حتی صحبت ‌کردن در موردشان ممکن است برای نگارنده دردسر آفرین باشد. این سگ‌ها با کسی شوخی ندارند و مشام‌شان آنقدر تیز است که اگر پشت سرشان هم صحبت کنی، پاچه‌ات را می&nbsp;گیرند. <o:p></o:p></span></font></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><font color="#800000">خلاصه اینکه ما تازه جان‌مان را از سر راه آوردیم و امتحانات‌مان هم نزدیک است. حالا ما یک شوخی کردیم، شما چرا آنقدر جدی شدید؟ <o:p></o:p></font></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p><font color="#800000">&nbsp;</font></o:p></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><font color="#800000"><b><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">دسته پنجم: </span></b><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">سگ‌های هنرمند هستند که در مجموعه‌های بسیار تلویزیونی نقش‌های متفاوت و خوبی را ایفا کرده‌اند. از جمله این سگ‌های بسیار توانا و هنرمند می‌توان به "سگ آقای پتیول"، "زمبه"، "بوشوگ"، "سپاستین"(بل و سپاستین) و جو اشاره کرد. جو یکی از معروفترین سگهای هنرمندی است که ما او را با جملاتی چون بپر جو، بگیرش جو و اینها به یاد داریم. حرکات محیرالعقول جو و بازی حیرت انگیز و بی‌چون و چرای او در این سریال پلیسی ببیندگان تلویزیونی را به وجد می‌آورد. در این سریال جو <span style="">&nbsp;</span>با استفاده از هوش و ذکاوت مثال زدنی‌اش و به کار بردن ترفندهایی که عقل جن هم به آن راه نمی‌داد تبهکاران و مفسدان را به دام می‌انداخت. آفرین جو! <o:p></o:p></span></font></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p><font color="#800000">&nbsp;</font></o:p></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><font color="#800000">خب این مطلب نتیجه‌گیری خاصی ندارد. فقط سعی کنیم با سگها مهربان باشیم و کلاً حیوانات را آنقدر اذیت نکنیم که به فکر انقراض و خلاص شدن از این زندگی سگی بی‌افتند. ضمن اینکه بستن نسبت‌های ناروا به سگها مثل "فلانی دارد مثل سگ دروغ می‌گوید" و اینها به دور از عدل و انصاف است و چندان خوشایند نیست چرا که سگ‌ها جزو درست‌ترین و راستگوترین موجودات هستند.<o:p></o:p></font></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><span style="" lang="FA"><o:p><font color="#800000" face="Times New Roman" size="3">&nbsp;</font></o:p></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"><o:p><font color="#800000">&nbsp;</font></o:p></span></p>]]>امضا: jaghoor baghoor</description>
<author>
        <name>jaghoor baghoor</name>
    </author>
         <link>http://www.zabghar.com/zabghar/2007/12/post_103.php</link>
         <guid>http://www.zabghar.com/zabghar/2007/12/post_103.php</guid>
         <category>زابغر</category>
         <pubDate>Mon, 03 Dec 2007 22:29:30 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>آقای ویبره وارد می‌شود</title>
         <description><![CDATA[با توجه به بالا رفتن سن ازدواج دختران در جامعه، افزایش جمعیت زنان در مقابل مردان و ایجاد افسردگیهای شدید در بین دختران وبلاگ نویس و وبلاگ ننویس اعم از فمینست و آنتی فمینیست در سطح جامعه‌ی مجازی این جانب آقای ویبراتور وظیفه‌ی خود دانستم که برای رفع مشکلات عدیده‌ی این قسمت مهم جامعه از امروز وارد مجله‌ی طنز زابغر شوم. در زیر برای رفع ابهامات و تنویر افکار خصوصی(اعم از بلوتوثی، سی‌دیایی، دی‌وی‌دیایی و ...) خوانندگان، شرح وظایف و مسائل مربوط به وظایف خطیر اینجانب ذکر می‌شود و هر گونه تخطی و برون‌رفت از این مواضع بلاشک دسیسه‌های مردانی است که خود از چنین امکان مهمی محروم مانده‌اند و رسمآ عقده‌ای شده‌اند.<br />الف) به منظور جلوگیری از مسدود شدن سایت از این به بعد آقای ویبراتور با اسم مستعار آقای ویبره و لباس مبدل به وظایف خطیر خود می‌پردازد.<br />ب) آقای ویبره با اسم مستعار در هیچ وبلاگ دیگری فعالیت نمی‌کند.<br />ج) به دلیل طرح مسائل آن‌چنانی در مطالب آقای ویبره، خواندن نوشته‌های او به افراد بالای پانزده سال توصیه نمی‌شود.<br />د) آقای ویبره هرگونه ارتباط خود اعم از مشروع یا نامشروع را با حضرت میخ تکذیب می‌نماید(البته برای ارج نهادن به راهکارهای وزیر کشور بین من‌و حضرت میخ مدتی پیش صیغه‌ی موقتی جاری شد که این مسئله فقط به خاطر فشارهایی بود که از پایین به حضرت میخ وارد شده بود و گرنه ناگفته پیداست که هدف من فقط خدمتگزاری است و سریعآ طرفین با آگاهی یافتن از این که هر دو از یک جنسند به خاطر این که اساسآ از این مسائل در کشور ما وجود ندارد صیغه را باطل کردند.)<br />ه)آقای ویبره از سوی وزارت بهداشت کاملآ تایید شده است و بدون نیاز به استفاده کردن از لوازم پیشگیری، منجر به انتقال هیچ گونه بیماری مقاربتی و حتی مراقبتی نمی‌شود.<br />و) برای استفاده از آقای ویبره لطفآ نوبت را رعایت کنید دوشنبه‌ها هم پخت نمی‌کنیم.<br />ز) خواندن مطالب با امضای آقای ویبره در مجله‌ی طنز زابغر بر طبق قوانین حقوق مدنی جامعه‌ی مجازی برای مردان اکیدآ بلامانع است.]]>امضا: mr vibre</description>
<author>
        <name>mr vibre</name>
    </author>
         <link>http://www.zabghar.com/zabghar/2007/11/post_96.php</link>
         <guid>http://www.zabghar.com/zabghar/2007/11/post_96.php</guid>
         <category>زابغر</category>
         <pubDate>Tue, 13 Nov 2007 19:41:27 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>دلمان تنگ شده بود</title>
         <description><![CDATA[<p>چهار ماه رفته بودیم پی یللی تللی خودمان و داشتیم حال می‌کردیم که وجدان همیشه 
در صحنه‌مان به صورتی غیرمنتظره تماس گرفت و گفت کجایی که آب دستته وردار بیار بریز 
تو مطالب و منتشرش کن که زابغر بدجوری بی در و پیکر می‌نماید.<br />دروغ چرا، خودمان 
به سیستم قبلی سایت مشکوک بودیم. احساس می‌کردیم هر لحظه ممکن است زلزله بیاید و 
ستون‌های سایت را بر سرمان خراب کند. پس چه کردیم؟ به <a href="http://www.rah-e-man.com/" target="_blank">این</a> اجنبی بدبخت مزدور کافر 
هردم‌بیل گفتیم که اگر می‌خواهی ملت بعد مرگت مجلس رقص و بشکن‌زنی راه نندازن بیا و 
این طراحی زابغر رو متحول کن شاید که دست ما هم به نوشتن باز شد.<br />خلاصه اینکه 
بعد از چند روز که نگاهی متکبرانه به سایت انداختیم دیدیم به! گل بود، شد بهشت. 
برای اولین بار در طول عمر پربرکت و پرطنزمان دلمان برای خودمان تنگ شد. خب اگر ما 
دلمان برای خودمان تنگ می‌شود حتمآ ملت هم دلشان تنگ شده است که اینگونه از سر و 
کول هم برای خواندن مطالب پیشین ما بالا می‌روند.<br />اینگونه شد که کی‌برد را 
برداشتیم و شروع کردیم به دوباره نوشتن بلکه بخت ما و شما دسته جمعی با هم باز شود 
و مشرف شویم به سرزمین‌های ممنوعه که حالی عظیم و لطفی کریم دارد.<br />به قول شاعر 
گرانمایه که می‌فرماید: ‌"ستاره، دوباره شب قول و قراره" ما نیز به‌جاست که به خود 
متذکر شویم: "حضرتا، تو بیا، آب ببند توی نوشته‌ها" که اینطور!<br />البته این حدیث 
رو هم قند مکرر کنم که از پذیرایی هرگونه نویسنده‌ی جنجالی و خلخالی که جیره و 
مواجب نخواسته باشد خشنودیم.</p>]]>امضا: mr meekh</description>
<author>
        <name>mr meekh</name>
    </author>
         <link>http://www.zabghar.com/zabghar/2007/11/post_5.php</link>
         <guid>http://www.zabghar.com/zabghar/2007/11/post_5.php</guid>
         <category>زابغر</category>
         <pubDate>Thu, 08 Nov 2007 14:04:18 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
